من یک زنم
...زنی تشنه عشق و بوسه و زندگی
Wednesday, November 11, 2009
پدر و دختر نشستن کنار هم، و در اجتماع دونفرهٔ خودشون، تنها و در سکوت، کارشون رو می‌کنن. سر هردوشون توی کتاب. کمتر با هم حرف میزنن، یک جور ارتباط بی‌ کلام هست بین این دو تا. گاهی‌ حس می‌کنم انگار با نگاه با هم حرف میزنن. دخترش ۱۶ سالشه و عمده به دیدن پدر، و دو روز دیگه هم میره اسپانیا برای یک سال تا زبان اسپانیش رو تکمیل کنه. بهش دقیق میشم، بینی نوک تیز و موهای روشنش مال پدرشه و باقیش احتمالا مال مادرش! زیبا نیست، مگه کسی‌ تا حالا ایرلندی زیبا هم دیده؟ اما با مزه هست. هدفون گوششه و در عین حال داره فلسفه میخونه، شاید هم حتما باید فلسفه رو با موزیک فهمید! سرش رو بالا میاره و به من که بهش خیره شدم، نگاه میکنه. بی‌ اختیار بهش لبخند بی‌ حالی‌ میزنم و اون هم با همون بی‌ حالی‌ جواب میده. دلم میخواد بدونم اگر دختری ازش داشتم چه شکلی‌ میشد. سعی‌ می‌کنم چشم‌ها و موهاش رو تیره کنم، صورتش رو هم کمی‌ گرد، به باقیش دست نمیزنم و سعی‌ می‌کنم تصویر رو که کم کم توی ذهنم کم رنگ میشه، تا چند لحظهای ثابت نگاه دارم. تصویر زیبایه، هر چند خیالی. وقت مناسبی نیست واگر نه امشب توی گوشش زمزمه می‌کردم که به چی‌ فکر می‌کنم، یک مونولوگ بی‌ پایان که به زور می‌خوام بکنمش دیالوگ، و تلاش‌های من بی‌ نتیجه میمونه و آخرش اگر عصبی نشم به یک میکینگ لاو درست و حسابی‌، البته با رعایت شرایط ایمنی، ختم میشه و اگر هم عصبی باشم باز هم یک میکینگ لاو طولانی تر و باز هم با همون شرط!
میاد کنار من مینشینه دست میندازه دور شونه ام، میگه پاشو بریم هواخوری، خسته شودی، زیادی توی آشپزخونه بودی امروز. دخترک هم تایید میکنه بدون اینکه سرش رو از روی کتاب برداره و یا نگاهی‌ بکنه. فاک، مطمئن هستم همهٔ فکر هام رو خوانده، من رو سر تا ته آنالیز کرده و حتا میدونه توی آغوش پدرش، از چه چیزی بیشتر لذت میبرم. احساس بدیه. بلند میشم لباسم رو میپوشم، ساگ‌ها رو راه میندازم و "دست در دست هم به مهر" و دست آخر من میمونم و خیالاتم.
Thursday, November 05, 2009
مامان هنگامه جای هنگامه حرف میزد، انتظار هم نداشتم صدای خودش رو بشنوم از توی دهانی که سه تا دندونش از دیروز تا امروز کم شده. گوشهام میشنوید، چشم هام گریه میکرد ولی‌ قلبم باور نمیکرد که کسی‌ هست که بتونه با باتوم توی دهان کس دیگه یی بکوبه. اینچیز‌ها مال فیلم‌های خشنه، مال هالیوود، فیلم‌های هندی، نه گوشه یی از تهران. نمی‌شد چیزی به مادر هنگامه بگم که آرومش کنه، فقط گفتم به هنگامه بگو دمت گرم، کاش کنأرت بودم و دردت تو با من قسمت میکردی.
Saturday, October 31, 2009
چه هالووین قشنگی‌ راه انداختیم تو خونه، زدیم به تریپ فرنگی‌، و تا دلت بخواد جادوگر و شبح و کدو حلوایی و الا آخر! همش هم کار این شازده بوده، که دلش هوای بچگی کرده و با اینکه این لوس بازی‌ها همش ازینگه دنیا ناشی‌ میشه، اما با اینحال به قول خودش، میبردش به طعم آش کدو و بوی دلچسب شیرینی‌‌های خانگی و مادری پیشبند به کمر و نان دارچینی! از بچگیش که میگه نگاهش یک جورهای خاصی‌ میشه. چیزی از حسرت توش نیست، فقط انگار تلاش برای به یاد آوردن جزئیاتی که خیلی‌ حیاتی‌ هستن و یا به خاطر سپردن خوشی‌‌ها بدون کم و کاستی. من وقتی‌ از بچگیم میگم همش حسرت دارم که چرا این روز‌ها مثل اون موقع نیست، بدون اینکه به این فکر کنم که من هم همون آدم بچگیم نیستم. ما دو تا دید کاملا متفاوت به دنیا داریم، دو برداشت دور از هم. برای من انگار زندگی‌ فیلمی که هی‌ جلو عقب میره، اسلو موشن میشه و گاهی‌ هم پاز میگیره، و برای او زندگی‌ یعنی‌ همین تصویری که توی این لحظه هست، همین نیم ساعت که نشسته روبه روی من و آش جو میخوره، بستنی لیس میزنه، بوسه‌ای مزه میکنه و یا گردن من رو بو میکشه و حدس میزنه چه عطری زدم. من هم همهٔ این‌ها رو تجربه می‌کنم اما با این فرق که با خیلی‌ چیز‌های دیگه ربط میدم، فیلم رو پس و پیش می‌کنم تو ارشیو ذهنم دنبال تشابه می‌گردم و دقیقه‌ها رو با هزار چیز دیگه در هم می‌‌آمیزم. دنیای پخش و پلایی دارم من.
میریم بیرون امشب. هزار ساله با هم جایی‌ نرفتیم. به شدت به بودنش، به لمس تنش، شنیدن صداش و غرق شدن در بیخیالی هاش نیاز دارم. زندگی‌ به سرعت از روی سر ما می‌گذره.
Sunday, October 25, 2009
از بستر مریضی بلند شدن همیشه شادی بخشه، حتا اگر آنفولانزای معمولی‌ باشه و نه خوکی! فقط کمی‌ باید جون بگیرم و برگردم سر زندگی‌ عادی. با اینکه سخت بود اما در عوض به اندازهٔ تمام چند ماه گذشته خوابیدم، فهمیدم سوپ‌های خوشمزه‌ی زیادی بلده و مریض داریش هم حرف نداره!
Sunday, September 27, 2009
این صدای پایه منه که توی راهروی بخش میپیچه و اونقدر آرومه که نه کسی‌ رو بیدار میکنه و نه کسی‌ رو متوجه من. فقط خودم هستم که می‌دونم این راهرو ۸۷ قدمه و بسته به اینکه چه حالی‌ داشته باشی‌، کوتاه تر و یا طولانی تر میشه. سر درد دارم شاید چون از آخرین شیفت شبم بیشتر از یک ما می‌گذره و من خیلی‌ زود به بالش خودم و گرمای بینظیر آغوش همبسترم عادت کردم. ساعت ۳ شروع می‌کنم به نوشتن راپورت‌های کوتاه باقی‌ مونده و ساعت ۴ لم میدم روی صندلی‌ و خیره میشم به سیب گاز زده روی میز. دوباره با همون قدم‌های بیصدا، بخش رو بالا و پایین می‌کنم و دوباره اتاق کشیک و دوباره من که حیران شدم از اینهمه سکوت و چه شهوت فریاد زدن تمام وجودم رو میگیره و دلم می‌خواد جیغی بکشم که سوپروایزر طبقه پایین هم بشنوه و وقتی‌ با عجله خودش رو رسوند ازش بپرسم: تو هم شنیدی؟ فکر میکنی‌ کی‌ بود؟ چی‌ بود؟ اما نمیکنم. در عوض مجله‌ای برمیدارم و عکس مردمان خوشبخت رو نگاه مکنم و در خودم فرو میرم و به خودم میگم: چی‌ شد که اینجوری شد هستی‌؟؟!!!
شب سکوت می‌گذره و من بوی قهوهٔ تازه توی اتاق راه میندازم تا کشیک صبح حال کنه و من هم به بالش خودم نزدیک بشم، با اینکه می‌دونم از آغوش کسی‌ خبری نیست. می‌دونم که الان توی ماشین نشسته و توی مسیر بیمارستان در حرکت...در جهت مخالف من...عجب، ما چند وقته در جهت مخالف هم در حرکتیم؟
گلنسا جونم کارها بهتر میشه...
Thursday, September 17, 2009
...گلنسا جونم کارا بهتر میشه...
هیچکس نفهمید که توی اون چند ساعتی‌ که کنار هم نشسته بودیم، من هی‌ بازو هام رو چلیپا می‌کردم تا خودم رو گرم نگاه دارم. حتا اون شال پشمی هم گرمم نمیکرد، تا اینکه نمیدونم چند گیلاس نوشیدم...چهار تا، پنج تا...تا کم کم هم تنم گرم شد هم سرم و اصلا نفهمیدم کجا هستم و کنار کی‌ نشستم و چه می‌کنم. وقتی‌ صد نفر دور هم جمع شده باشن، کمی‌ سخته حواست فقط به خودت باشه و نفر بغل دستی‌. نمیدونم کی‌ از کنارم رفته بود و اصل نمیدونستم کجا بود. اصلا فکر کنم یادم هم نبود با کی‌ رفته بودم. مردی روبروم نشسته بود و زل زده بود به من، و داشت چیزی تعریف میکرد من هم خیره بودم بهش. یادم نیست چی‌ میگفتیم، اما یادمه که پاهاش از زیر میز روی پاهای من سر میخورد. بعد رفت یک گیلاس رم آورد با کولا و کتش رو هم در آورد انداخت روی شونهٔ من. خم شد شونهٔ من رو بوسید و عطرش پر شد توی ریه هام. رم میسوزوند و پایین میرفت اما با این حال خواستنی بود. صدای باس موزیک تک تک سلول‌ها رو میلرزوند، اما زیاد بهش فکر نمیکردم. توی ذهنم ریتم دیگه ای دور میزد: گلنسا جونم کارا بهتر میشه...
خودم رو از دست مردک خلاص کردم، به سه شماره تاکسی‌ گرفتم و خودم رو رسوندم به آرامش خونه، به گرمای دلپذیر تختخواب، و به گلنسایی که زیر بارون توی شالیزار برنج میکاره.
صبح رسید خونه. به صدای در بیدار شدم، خزید توی تخت و من به نظرم رسید که بوی یک عطر زنانه خورد به شامه ام. نپرسیدم با کی‌ قاطی‌ بوده فقط امیدوار بودم با کسی‌ نبوده باشه که یاداوریش، شرمنده‌اش بکنه!
Thursday, September 10, 2009
از بچه گی هی‌ خوب بودی، مودب بودی. پاهات رو جلوی بزرگ تر دراز نکردی. ناخن‌هات همیشه کوتاه بود و هیچوقت حرف بد نزدی. بزرگ تر که شدی، از مدرسه راست رفتی‌ خونه، نه چپ نه راست. با دوست‌ها نپریدی، درس هات رو میخوندی و مواظب بودی چیزی نگی‌ که به کسی‌ بر بخوره، و صد البته بزرگ تر‌ها رو هم نرنجوندی. کم کم برای خودت آدمی‌ شدی و سر کار رفتی‌ و باز هم همکار مهربونی بودی که فقط قصد کمک داشتی و همه جا برای خر حمالی صدات میکردن و تا میتونستی لبخند روی لب داشتی که مبادا بی‌ دلیل به کسی‌ اخم کنی‌، چه چهرهٔ مهربونی. خلاصه همون گوسفندی بودی که بودی. حالا هم هزار ساله از اون روز‌ها می‌گذره. هر وقت کسی‌ کمک می‌خواد آستین‌ها رو بالا میزنی‌. هی‌ به صندوق‌های خیریه پول می‌ریزی، یکی‌ برای بچه‌های آفریقا، یکی‌ برای محیط زیست، یکی‌ برای مبارزه با ایدز، یکی‌ برای تحقیق برای سرطان، ... و تا آخر. همه چیز همون طوریه که بوده با یک فرق کوچیک و اون اینکه ایندفعه گوسفندی هستی‌ که دنیا رو حواله داده به اونجاش!بزرگ تر‌ها به تخمت هستن و کوچیک تر‌ها هم که کوچیک ترن دیگه! همکارها هم که جای خودشون رو داران و با یک زر زیادی، می‌رن لای دست باباشون. خوبه. تازه داری یاد میگیری زندگی‌ کنی‌ فقط برای خودت.
Friday, August 28, 2009
سر چهار راه ایستاده بودم و اصلا نمیدونستم کدام طرف قرار بود برم. این حیرت دهشتناک، اثر ماندگر چهار راه‌ها هستن روی من. فرقی‌ نداره پشت فرمان ماشین باشم یا پیاده، میمونم توی خماری و کمی‌ دلهره. اگر پیاده باشم هوس می‌کنم از راهی‌ برم که نمیخوام، و پشت فرمان به سرم میزنه جای بپیچم که راه من نیست. حالا هم ایستاده بودم سر چاهارراه چکنم. به چراغی خیره بودم که سبز میشد و قرمز و دوباره سبز، و من ایستادم و ایستادم. انگار کلید شده بودم روی یک نقط کور، جای مثل سیاهچال‌های فضا، جای که همه ازش حرف میزنن اما محلش ناشناخته است. ایستادم و فقط حس کردم بدنم سرد شد و اونقدر دور رفتم که رسیدم به جای نزدیکی ۲۱ سالگی، چقدر دور، به دوری قرنها پیش...انگار زندگی‌ قبلی‌. رفتم توی بلوار کشاورز، با میترا و منصوره، شانه‌ به شانهٔ هم. ساعت دوی ظهر و ما میخواستیم پیاده بریم پیشخون، پیتزا بخوریم. چقدر دنیای انروز خالی‌ بود از قطعهٔ ۳۰۲ و قبر‌های دسته جمعی‌ و یا اتاق عمل و بیماری‌های لا علاج، و گریه‌های تنهایی و یک زن متلاشی شده و یک دنیای تکّه پاره.
توی اون حال و هوا، راحت گم میشدم تو قرمزی خون آلود درخت شاتوت و عشق می‌کردم از بوسه‌های دزدکی توی گوشهٔ تاریک حیات دور از چشم بابا. سر هیچ چهار راهی‌ هل نمیکردم و با اینکه همهٔ فصل‌ها خاکستری بود، باز هم لذت میبردم از بارون‌های سیاه پاییز و برف‌های کثیف زمستان. تابستان بود و گرما و یک روسری گلبهی و من که بر خلاف امروز، چشمم به زمین بود نه به آسمون، و با اینکه دنیا رو هنوز از ارتفاع چهار هزار متری ندیده بودم ولی‌ باز هم مطمئن بودم که توی آسمون خبری نیست و همینجا کنار دوستانم، امن‌ترین نقط دنیاست.
کم آورده بودم، دوباره! خودم رو جمع و جور کردم و راه افتادم به سمت خونه، جایی‌ برای فراموشی موقتی بولوار کشاورز و روسری‌های گلبهی.
شیرجه میزنم توی سایت‌های ایرانی و خطبه‌های تهوع آور نماز جمعه، به همراهی ورجه وورجه های دو سگ گردن کلفت، یک لیوان قهوهٔ تلخ و نالهٔ ملایم گیتار..."نمیشه نبوسمت وقتی‌ اینقدر معصومانه غرق شدی توی سازت..."
Tuesday, August 18, 2009
وقتی‌ سلام می‌کنم با صدای گرفته جواب میده و من بلافاصله می‌دونم که چیزی شده. میگه چیزی نیست جز اینکه باردرش رو دستگیر کردن و ازش خبری نداران. باورم نمیشه. میپرسم این چند روز تظاهراتی بوده که من خبر نداشتم، میگه نه، دوست برادرش دستگیر شده و اسم این هم این وسعت‌ها توی بازجوی‌ها برده شده و اینکل چند نفر ریختن توی خونه و برادرش رو دستگیر کردن. نمیدونم چم میشه، فقط دنیام به هم میریزه و چیزی توی قلبم فرو میره. چی‌ باید بگم؟ که برمیگرده و ولش می‌کنن وقتی‌ ببینن کاره‌ای نبوده؟ بگم چند روز دیگه پیداش میشه؟ چه زری بزنم که از نگرانیش کم کنه؟ گریه میکنه و من فقط خشم رو حس می‌کنم که توی تمام وجودم ریشه میدوونه و از حلقومم بیرون میزنه. به کجا داران میبرنمون؟ به کجا داران میبرنتون؟ این یعنی‌ عجز. یعنی‌ حکومت تجاوز کار خودش رو کرده، یعنی‌ زخم‌های افونی سی‌ ساله تازه سر باز کرده و بوی گندش بیرون زده.

مامان زنگ میزنه. خوش و بش می‌کنم با بی‌ حوصلگی. میگه یک هفته رفته بودن ترکیه و من اصلا نمیدونستم. اصلا کی‌ گفته که من باید میدونستم؟ میگه برام عکس فرستاده. با ذوق میرم سراغ میلم. عکس‌ها رو باز می‌کنم و خیره میشم و کف می‌کنم. اولین باره که مامان رو با بیکنی میبینم. توی مرمریس. کنار استخر. چند عکس تکی‌ و چند عکس دو نفره. اقای “m” کنار مامان ایستاده و من ناخوداگاه خیره میشم به برامدگی مایوش. خوشبختی‌ مامان خوبه. اینکه میون اینهمه ناخشایندی ها، یکی‌ هست که از نگاهش خوشبختی‌ میباره، خوبه. اما با این حال من دلگیر تر میشم وقتی‌ یاد دست‌های اقای “m” می‌افتم که زیر سینهٔ‌ مامان به هم قفل شده. چرا من اینجوری شدم؟ یعنی‌ اینقدر از ازدست دادن مامان میترسم؟ من که خیلی وقته مامان رو به تنهایی سپردم. من که دوازده ساله بهش گفتم خودت میدونی‌؟ از دست خودم عصبانیم. به کتاب پناه میبرم.
Monday, August 10, 2009
توی یک رویای بی‌ سر و ته، کنار تو نشسته ام و زل زده‌ام به چشم‌های بسته ات و نفس کشیدن‌های تو رو نگاه می‌کنم. کسی‌ نیست، صدایی نیست و از خواب که میپرم حس می‌کنم توی مه غلیظی دراز کشیده‌ام و سنگینی‌ مه، حتا اجازه نمیده چشم هام رو باز کنم. چه احساس مزخرفی، چه خالی‌ وحشتناکی‌.
سعی‌ می‌کنم جزیئات خوابم رو به یاد بیارم. آیا چیزی بوده که من فراموش کرده ام؟ هیچ…همین...، یک رویای خالی‌، متروک و خاک گرفته. برای بیدارشدن زوده و برای خوابیدن دیر و من هی‌ غلت میزنم و ناخوداگاه، یادگارهای تو رو نشخوار می‌کنم.
صدای پرنده ها روی درخت‌ها و بوی صبح، نم نم باران و یک روزی که باید خوب باشه یا دست کم معمولی‌…اما نیست.

سر کار خسته ام، از کم خوابی‌ شاید. راه نمیرم بلکه خودم رو می‌کشم. تمام روز منتظر چیزی هستم، چیزی که قراره باشه اما نیست. خبری نیست، همه چیز سر جای خودشه جز من. "انتظار مزمن" شده رزمرهٔ زندگی‌ من، که کم کم بهش عادت کرده ام.
به خونه میرسم و به سرعت شمارهٔ تو رو میگیرم بدون اینکه فکر کنم ساعت تو پشت یک اقیانوس فاصله، چه عددی رو نشون میده، مگر فرقی‌ هم میکنه؟ صدایی نیست، فقط چندین زنگ...شاید هزار یا صدهزار زنگ تلفن، تا ابدیت، تا همیشه، تا ته مجموعه تهی که انگار از انتهای برزخ به گوش میرسه. بیرون میرم و روی چمن‌های خیس دراز می‌کشم. اصلا نمیفهم که چرا زنگ زدم و چرا حالا که نبودی کمی‌ آروم شدم و اصلا چرا باید انتظار میداشتم که حرف زدن با تو ممکن باشه و چرا‌های دیگه که بی‌ هدف از ذهنم عبور می‌کنن.
صدای در میاد و بد سایه یی روی سرم می‌افته. میپرسه چرا اینجام و چی‌ شده و حالم خوبه و آب می‌خوام و باید کمکم کنه که بلند بشم و یک ژورنال سوال بدون جواب و من که فقط لبخند میزنم و میگم زمین خنکی خوبی‌ داره میخواهی‌ امتحان کنی‌؟ دراز میکشه کنارم برای چشیدن خنکای زمین. اگر از چشم همسایه‌های فضول نبود و گرفتار افسار اخلاق نبودم، شاید همونجا روی چمن‌ها هوس عشق بازی به سرم میزد و خاطره‌ای خلق می‌کردم و شاید بعدش هم گریه‌ام میگرفت، اما هیچکدوم از اینها نشد. نیمخیز شدم و به صورتش نگاه کردم. پس تعبیر خواب من این بود با این فرق که به چهرهٔ تو خیره نبودم.
Sunday, August 02, 2009
دلم برای دیدن شادی روی لب‌های مردمم لک زده. برای دیدن صورت پر آرامش‌های زیبای دختران و زنان سرزمینم، برای چهره‌های مهربان مردان وطن بی‌ پناهم، برای عکس هایی از دربند و دارباد، برای خبر‌های کوچک خوب، برای مکالمه‌های دور از مرگ و شیون، برای یک آرامش عمیق، و یک خواب بدون کابوس، برای همهٔ آنچه ندارم و نداریم...دلم برای همین چیز‌های ساده ولی‌ کمیاب لک زده. " دل‌ خوش سیری چند؟"
Monday, July 13, 2009
گفت بیا با هم بریم. گفتم حالش نیست و واقعا هم نبود. حس کردم داریم آویزون هم میشیم. یکجورهایی داریم دنبالهٔ هم میشیم. ترسیدم که نقش شوهر رو بازی کنه و من همسر همه جا همراه رو. این قرارمون نبود و نیست. عادت کردن بده، خطرناکه، ویروسیه که توی تنت میمونه و قدرت خود بودن رو در وجودت می‌کشه. حس کردم داریم در هم رکود می‌کنیم. گفتم تنهایی برو و هر وقت خواستی‌ برگرد. برو ناپدید شو. گفت با هم بودن بهتره، گفتم نه، من هم به تنها بودن احتیاج دارم مثل تو. از در بیرون نرفته، زنگ زدم که وقتی‌ برای پرش بگیرم، نبود. به استادم زنگ زدم، سفر بود. خواستم رتی بعضی‌ کنم و به شهر دستم زنگ زدم، هیچ...انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که من رو از هارت و پورت هم پشیمون کنه اساسی‌! حاضر بودم هر کاری کنم برای یک پرش، فقط یکی‌، نشد که بشه. شهوت پرش همهٔ کپنهاگ رو گرفته بود و من نمیدونستم!
از صبح ولو شدم رو زمین و هی‌ تو اینترنت گشت زدم و ول گشتم و هی‌ جواب ای میل نوشتموا ما بین اینها هم شنسد دفعه سگ‌ها رو بردم بیرون، و به هیچی‌ فکر نکردم جز تو. فحش هم دادم به خودم و به تو. عصر هم که شد گوشی رو برداشتم و برات پیغام گذاشتم، و بعد منتظر زنگت شدم. بعد از چند ماه؟ اثر تنهایی بود با ترس از آویزون شدن؟ یا تنهایی‌ بهانه‌ای بود برای ساکت کردن وجدان مرده؟ یا اصلا بیشرفی بود که یقهٔ من رو گرفته بود و ول نمیکرد؟ و یا فقط یاد تو بود که آمده بود سراغم و می‌خواست جا باز کنه و به ریشم بخنده و بگه هری؟
گند زدم به همه چی‌ دوباره.
Monday, July 06, 2009
این روز‌ها پیدا کردن یک جو شادی، یک مثقال دل خوش، و چند ثانیه خنده از سر بیدردی، کار بسیار مشکلی‌ شده. تو اجتماع از ما بهتران، تو آدم در بدر خارجی خاور میانه‌ای جهان سومی، اونقدر کلاهت پس معرکه هست که حتا باید جواب گوی باد در کردن همهٔ مسلم‌های کج و کوله‌های دنیا باشی‌. وقتی‌ برمیگردی خونت و روبروی معشوق یک چشمت، یعنی‌ این مونیتور بی‌ زبون، مینشینی‌ تازه عزاداری درونیت شروع میشه. آخر هفته هم که خیر سرت میری یک جهنمی به اسم مهمونی مثلا، چند نفر هموطن چلغوز، توی یک بعد از ظهر گرم و به شدت مرطوب شنبه، با خالی‌ کردن عقده‌های سرکوفت شده شون، مخت رو به اسم بحث سیاسی میخورن و جوری روحت رو خسته می‌کنن که دلت می‌خواد سرشون رو بکوبی به دیوار همسایه!
شش نفر نیمچه آدم، که حتا نمی‌تونن توی جمع خودشون به توافق برسان، سعی‌ می‌کنن ایران رو نجات بدن. سرخوردگی‌های شونصد سال دیکتاتوری رو با فریاد زدن‌های بی‌ دلیل، از درونشون بیرون میریزن و توی یک عجز ترحم برانگیز، سعی‌ می‌کنن به طرف مقابل، که یکیه مثل خودشون، بفهمونن که حق دارن و بقیه اشتباه می‌کنن. حالا تو بگرد دنبال کمی‌ آرامش تا جونت در بره. این هم پرادکس زندگی‌ ایرانی‌‌های در غربت، یعنی‌ بنشینی آهنگ " من همون ایرانم" رو گوش بدی و هی‌ از خودت بپرسی‌ این بابا این آهنگ رو برای کی‌ خونده؟ اونجا که هی‌ میگه: " بچه‌های نازنینم پس چی‌ شد وعدهٔ دیدار"؟ بعد هم گریه میکنه؟ یعنی‌ ایران نشسته چشم به راه این چند میلیون ایرانی اورهٔ بی‌ نوا؟ که حتا سر میز شئم هم با هم همعقیده نیستن؟ این شعر حقش نبود برای ایرانی توی ایران خونده بشه؟ برای اونی که تحقیر میشه؟ اونی که توسری میخوره و دستگیر میشه؟ یا چی‌؟ اشتباه میگم؟ این منم که زر زرم گرفته؟ از دور و برم خسته شدم؟ دم شما مردم گرم.
دیگه حتا فکر تعطیلات تابستون هم خوشحالم نمیکنه. این یعنی‌ یک جای کار بدجور خرابه!
Monday, June 22, 2009
دیروز که برای یادبود کشته شدگان، تو میدان شهرداری کپنهاگ شمع روشن میکردیم، چندین دانمارکی هم بودن. یکیشون خانم مسنی بود. کنار من که ایستاده بود به صورت خون الود "ندا" توی عکس نگاه کرد و گفت: این دختر برای کشته شدن به دنیا نیومده بود، باید فرصت میکرد عشق بورزه، زندگی‌ رو بچشه و آزدانه زندگی‌ کنه. از این حرفش دلم لرزید و فکر کردم ما توی این چند روز بغض‌های همهٔ دنیا رو کم خواهیم آورد.


آیا نبود و نیست عاقلی میان شما؟
روح سرکش، از خوابگرد
Sunday, June 21, 2009
ببین کجای اطلس تاریخ ایستادیم؟ گلوله‌ای که شلیک میشه و انسانی‌ به زمین میفته و در تو فقط نفرت میجوشه...بمون با من بمون نازنین من

http://balatarin.com/topic/2009/6/20/1002809
Thursday, June 18, 2009
برای احترام به اونها که از مرگ نمیترسن و از سی‌ سال دیکتاتوری خسته شدن. برای اونها که باتوم میخورن و بلند تر فریاد میزنن. برای اونها که مشت‌ها رو گره می‌کنن و فقط کمی‌ هوای آزاد میخوان.
می‌تونیم یک روز لوگوی گوگل رو تغییر بدیم؟ فقط یک روز؟

http://whereistheirvote.x10hosting.com/#Iranelection
Wednesday, June 17, 2009

نامه‌ای از وزارت کشور که یکی‌ از روزنامه‌های دانمارکی چاپ کرده. پایین هم توضیح داده که از صحت و سقم این نامه بی‌ خبره اما نامه روز بعد از انتخابات به خامنه‌ای فرستاده شده. این هم لینکش توی روزنامه:

http://ekstrabladet.dk/nyheder/politik/article1182584.ece


Tuesday, June 16, 2009
عطاءالله مهاجرانی
برای: جوانان... دوستی زنگ زد. صدایش می لرزید. بغضش ترکید. نتوانست رسا حرف بزند. اصرار داشت در یک جمله بگویم در ایران، در وطنمان چه اتفاقی افتاده است؟
. گفتم، رهبری معظم تصمیم گرفتند حکومت اسلامی را جایگزین جمهوری اسلامی کنند. همه ما باید در این جشن فرخنده شرکت کنیم و از ژرفای دل و دیده شادمان باشیم..این جوانانی که در خیابان های تهران و شهرستان ها کتک می خورند. با چهره های خونین بهت زده نگاه می کنند. آقای موسوی و کروبی و روحانیون مبارز که بیانیه می دهند ، گمان می کنند، می شود از جمهوریت نظام و رای ملت حمایت کرد. برای من مثل روز روشن است که 22 خرداد 1388 چهار ماه پس از سی سالگی انقلاب، عصر جمهوری در کشور ما به پایان رسید و آقای احمدی نژاد با تنفیذ ولایت مطلقه امر، آراء لازم را احراز کرد و پیروز شد. این پیروزی مبارک باد... البته هیچ جشنی بدون قربانی نمی شودو هر چقدر جشن بزرگتر باشدقربانیان هم بزرگتر خواهند بود...22 بهمن آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بود و 22 خرداد ابتدای حکومت اسلامی...سی سال عد د تامل انگیزی است. هم در تاریخ اسلام و هم در تاریخ انقلاب ، امام خمینی هم به سی سال اشاره کرده اند...در عصر حکومت اسلامی که با مانور اقتدار پلیس و نیروهای امنیتی آغاز شد؛ رای و صندوق رای با صندوق کاغذ باطله چه تفاوتی دارد...دوستم صدای گریه اش بلند شد. تلخ گریست.
Monday, June 15, 2009
حرکت مردم جدی تر شده و اخبار این نا آرامی‌ها ساعت به ساعت اینجا دنبال میشه. دیروز سفارت جمع شدیم برای اعتراض به تقلب در انتخابات. زیاد نبودیم اما خوب بد هم نبود. سیت‌ها رو دنبال می‌کنم و تشنهٔ خبر هستم. امروز قراره موسوی راهپیمایی کنه، میشه شما که هستین اخبر رو لحظه به لحظه بنویسین؟
خورشید خانم مطلبی گذشته از نامهٔ رضایی به شورای نگهبان، خیلی‌ خواندنیه.
بی‌ بی‌ س فارسی‌ هم اخباری در مورد راهپیمایی داره.
کسی‌ از کوی دانشگاه خبر تازه‌ای داره؟
Thursday, June 11, 2009
تلویزیون دانمارک خودش رو با انتخابات ایران خفه کرده. هر شب گزارش‌های بی‌ بی‌ سی‌ در مورد ایران، فیلم مستند از زندگی‌ فرح دیبا، فیلم‌های کوتاه از خیابان‌های ایران و مردم. جالب تر از همه برای من راستش ظاهر پسر‌ها و دختر هاست. شاید احمقانه باشه اما من به شخصه به حدی خودم رو از این تیپ‌ها دور حس می‌کنم که نمیتونم کوچکترین ارتباطی‌ بین خودم و اون‌ها ببینم. پسر‌های که بیشترشون، یا حداقل اونها که باهاشون مصاحبه میشه، لوس حرف میزنن و دختر‌های که یک جمله میگن و هر هر خنده سر میدن. هیچ چیز به نظر جدی نیست. کسی‌ محکم حرف نمیزنه و وقتی‌ گزارش گر ازش میپرسه چرا به موسوی رای میدی نمیتونه یک دلیل درست بیاره. یکی‌ میگفت خوب...مثلا برای حجاب دیگه، چون از حجاب خسته شدیم و بعد خنده دنبال حرفش. یکی‌ دیگه میگفت: چون میخواهیم فقیر نباشه کشورمون! سومی‌ گفت چون گرونیه و حلقه گرونه نمی‌تونیم ازدواج کنیم! گزارشگر پرسید یعنی‌ میخواهی‌ ازدواج کنی‌ و نمیتونی‌؟ طرف گفت: نه بابا شوخی‌ کردم! گزارشگر هم بعدش خفه شد. توی بیشتر بلاگ‌ها هم که میخونی از این نوشتن که مردم بهانه پیدا کردن برای جشن! راستی‌ اینجوریه؟ قضاوت من و امثال من از روی گزارش‌های اینطرفه و اصل نیست، شما که اونور هستید و خودتون با پوست و گوشت حس می‌کنید، بنویسید که آیا همه همینقدر دلقک هستن که ما اینجا توی گزارش‌های تلویزیونی از ایران میبینیم و یا اینها دلقک‌ها رو به ما نشون میدن و حسابی‌‌ها رو برای خودشون نگاه دارن؟؟!