من یک زنم
...زنی تشنه عشق و بوسه و زندگی
Monday, June 22, 2009
دیروز که برای یادبود کشته شدگان، تو میدان شهرداری کپنهاگ شمع روشن میکردیم، چندین دانمارکی هم بودن. یکیشون خانم مسنی بود. کنار من که ایستاده بود به صورت خون الود "ندا" توی عکس نگاه کرد و گفت: این دختر برای کشته شدن به دنیا نیومده بود، باید فرصت میکرد عشق بورزه، زندگی‌ رو بچشه و آزدانه زندگی‌ کنه. از این حرفش دلم لرزید و فکر کردم ما توی این چند روز بغض‌های همهٔ دنیا رو کم خواهیم آورد.


آیا نبود و نیست عاقلی میان شما؟
روح سرکش، از خوابگرد
Sunday, June 21, 2009
ببین کجای اطلس تاریخ ایستادیم؟ گلوله‌ای که شلیک میشه و انسانی‌ به زمین میفته و در تو فقط نفرت میجوشه...بمون با من بمون نازنین من

http://balatarin.com/topic/2009/6/20/1002809
Thursday, June 18, 2009
برای احترام به اونها که از مرگ نمیترسن و از سی‌ سال دیکتاتوری خسته شدن. برای اونها که باتوم میخورن و بلند تر فریاد میزنن. برای اونها که مشت‌ها رو گره می‌کنن و فقط کمی‌ هوای آزاد میخوان.
می‌تونیم یک روز لوگوی گوگل رو تغییر بدیم؟ فقط یک روز؟

http://whereistheirvote.x10hosting.com/#Iranelection
Wednesday, June 17, 2009

نامه‌ای از وزارت کشور که یکی‌ از روزنامه‌های دانمارکی چاپ کرده. پایین هم توضیح داده که از صحت و سقم این نامه بی‌ خبره اما نامه روز بعد از انتخابات به خامنه‌ای فرستاده شده. این هم لینکش توی روزنامه:

http://ekstrabladet.dk/nyheder/politik/article1182584.ece


Tuesday, June 16, 2009
عطاءالله مهاجرانی
برای: جوانان... دوستی زنگ زد. صدایش می لرزید. بغضش ترکید. نتوانست رسا حرف بزند. اصرار داشت در یک جمله بگویم در ایران، در وطنمان چه اتفاقی افتاده است؟
. گفتم، رهبری معظم تصمیم گرفتند حکومت اسلامی را جایگزین جمهوری اسلامی کنند. همه ما باید در این جشن فرخنده شرکت کنیم و از ژرفای دل و دیده شادمان باشیم..این جوانانی که در خیابان های تهران و شهرستان ها کتک می خورند. با چهره های خونین بهت زده نگاه می کنند. آقای موسوی و کروبی و روحانیون مبارز که بیانیه می دهند ، گمان می کنند، می شود از جمهوریت نظام و رای ملت حمایت کرد. برای من مثل روز روشن است که 22 خرداد 1388 چهار ماه پس از سی سالگی انقلاب، عصر جمهوری در کشور ما به پایان رسید و آقای احمدی نژاد با تنفیذ ولایت مطلقه امر، آراء لازم را احراز کرد و پیروز شد. این پیروزی مبارک باد... البته هیچ جشنی بدون قربانی نمی شودو هر چقدر جشن بزرگتر باشدقربانیان هم بزرگتر خواهند بود...22 بهمن آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بود و 22 خرداد ابتدای حکومت اسلامی...سی سال عد د تامل انگیزی است. هم در تاریخ اسلام و هم در تاریخ انقلاب ، امام خمینی هم به سی سال اشاره کرده اند...در عصر حکومت اسلامی که با مانور اقتدار پلیس و نیروهای امنیتی آغاز شد؛ رای و صندوق رای با صندوق کاغذ باطله چه تفاوتی دارد...دوستم صدای گریه اش بلند شد. تلخ گریست.
Monday, June 15, 2009
حرکت مردم جدی تر شده و اخبار این نا آرامی‌ها ساعت به ساعت اینجا دنبال میشه. دیروز سفارت جمع شدیم برای اعتراض به تقلب در انتخابات. زیاد نبودیم اما خوب بد هم نبود. سیت‌ها رو دنبال می‌کنم و تشنهٔ خبر هستم. امروز قراره موسوی راهپیمایی کنه، میشه شما که هستین اخبر رو لحظه به لحظه بنویسین؟
خورشید خانم مطلبی گذشته از نامهٔ رضایی به شورای نگهبان، خیلی‌ خواندنیه.
بی‌ بی‌ س فارسی‌ هم اخباری در مورد راهپیمایی داره.
کسی‌ از کوی دانشگاه خبر تازه‌ای داره؟
Thursday, June 11, 2009
تلویزیون دانمارک خودش رو با انتخابات ایران خفه کرده. هر شب گزارش‌های بی‌ بی‌ سی‌ در مورد ایران، فیلم مستند از زندگی‌ فرح دیبا، فیلم‌های کوتاه از خیابان‌های ایران و مردم. جالب تر از همه برای من راستش ظاهر پسر‌ها و دختر هاست. شاید احمقانه باشه اما من به شخصه به حدی خودم رو از این تیپ‌ها دور حس می‌کنم که نمیتونم کوچکترین ارتباطی‌ بین خودم و اون‌ها ببینم. پسر‌های که بیشترشون، یا حداقل اونها که باهاشون مصاحبه میشه، لوس حرف میزنن و دختر‌های که یک جمله میگن و هر هر خنده سر میدن. هیچ چیز به نظر جدی نیست. کسی‌ محکم حرف نمیزنه و وقتی‌ گزارش گر ازش میپرسه چرا به موسوی رای میدی نمیتونه یک دلیل درست بیاره. یکی‌ میگفت خوب...مثلا برای حجاب دیگه، چون از حجاب خسته شدیم و بعد خنده دنبال حرفش. یکی‌ دیگه میگفت: چون میخواهیم فقیر نباشه کشورمون! سومی‌ گفت چون گرونیه و حلقه گرونه نمی‌تونیم ازدواج کنیم! گزارشگر پرسید یعنی‌ میخواهی‌ ازدواج کنی‌ و نمیتونی‌؟ طرف گفت: نه بابا شوخی‌ کردم! گزارشگر هم بعدش خفه شد. توی بیشتر بلاگ‌ها هم که میخونی از این نوشتن که مردم بهانه پیدا کردن برای جشن! راستی‌ اینجوریه؟ قضاوت من و امثال من از روی گزارش‌های اینطرفه و اصل نیست، شما که اونور هستید و خودتون با پوست و گوشت حس می‌کنید، بنویسید که آیا همه همینقدر دلقک هستن که ما اینجا توی گزارش‌های تلویزیونی از ایران میبینیم و یا اینها دلقک‌ها رو به ما نشون میدن و حسابی‌‌ها رو برای خودشون نگاه دارن؟؟!
Friday, June 05, 2009
خوب مناظرهٔ تلویزیونی کاندیداها رو هم دیدم و باید بگم تحول بزرگی‌ برای صدا و سیما بود، چرا که چنین چیزی در تاریخ انتخابات ما سابقه نداشته. اما کاش کمی‌ مناظره‌های انتخباتی کشور‌های اروپا رو نگاه میکردن و کمی‌ درس میگرفتن. اولا مجری بیچاره جرات نداشت بگه بابا جون وقتت تموم شده و "cut".
دوم اینکه صحبت‌ها موضوع بندی نشده بود، مثلا اقتصاد، سیاست خارجی‌، زنان،...دو طرف از شرق و غرب میگفتن و من شنونده باید با اتکا به حافظه میفهمیدم که مثلا این حرف موسوی در جواب به اون ادعای احمدی‌نژاد بوده. بدتر از همه فس فس حرف زدن‌ها بود. راستش وقتی‌ به طرز بحث کردن این طرفی‌‌ها عادت کنی‌، برات خیلی‌ سخت میشه بشینی‌ و بحث‌های تلویزیون ایرانی‌ رو ببینی‌. مدام مکث، دنبال جمله گشتن و تعأرف. فکر می‌کنم این عادت ما ایرانی‌ هست که نمی‌تونیم حرفی‌ رو بدون حاشیه بزنیم. وقتی‌ به اول مناظره گوش میدی میبینی‌ تقریبا ۵ دقیقه فقط به سلام و درود می‌گذره، حوصلهٔ آدم رو سر میبره.
این روز‌ها انتخابات پارلمان اروپا هم هست و طبیعتا مناظرهٔ کاندیدا‌های احزاب مختلف. طرف یک موضوع میده و مثل معلم ایستاده و کسی‌ حق نداره جمله‌ای بیشتر از وقتش بگه و اگر هم بگه، حرفش رو قطع میکنه.
این یعنی‌ effect, از تعارف هم خبری نیست که مثلا فلانی من دوستت دارم ها، اما اینی که گفتی‌ پرت و پلا بود.

وقتی‌ داشتم برنامه رو میدیدم، کمی‌ ایستاد، نگاه کرد، گوش کرد و بعد پرسید: ببینم این‌ها مریضن؟ چرا حال حرف زدن ندارن؟ گفتم شانس آوردی نمیفهمی چی‌ میگن...
Wednesday, May 27, 2009
با سر درد میرم سر کار. نمیدونم از کی‌ این درد لعنتی شروع شد، از وقتی‌ مامان زنگ زد و گفت که خاله سکته کرده و یا از وقتی‌ میونهٔ ما شکر آب شد و زدیم به پوز هم. طفلک مامان. رابطهٔ نزدیکی‌ با خواهرش داشت و با اینکه اخلاق خاله مثل سگ بود، برای مامان فرقی‌ نمیکرد. اما من دل خوشی‌ ازش نداشتم، حالا دیگه مهم نیست. به کارها میرسم در حالی‌ که فکر می‌کنم دیگه کی‌ میتونه موهای بلند خاله رو مثل خودش بیگودی بپیچه و پشت سرش ببنده. مامان گریه میکرد و توضیح میداد چطور رفتن بیمارستان و چطور دکتر بهشون گفته و چطور،...و من دنبال قرص میگشتم تا کمی‌ سر دردم رو تسکین بدم.
یک قهوهٔ سنگین درست می‌کنم مثل زهر و داد همکار هام رو در میارم.خاله رو میبینم که روی صندلی چرخ در نشسته و اخلاقش بدتر از قبل شده. حالا دیگه به مامان من هم حتما رحم نمیکنه و اون رو هم به تیغ میکشه. مهم نیست، آقای "م" هست و تلافی این ناراحتی‌ها رو در میاره. گزارش مینویسم و خمیازه میکشم و یادم میفته که ناهار نخوردم و اصلا حواسم نبوده قرصم رو بخورم. حتما مامان ذره ذره سوپ مرغ به خاله میخورونه و ازش خواهش میکنه زود تر خوب بشه و دوباره به رفتار سگی‌ ش برگرده، و حتما الان بچه‌های خاله از چهار گوشهٔ دنیا هزار بار زنگ زدن و نگران مامانشون هستن در حالی‌ که من اینجا هستم و دارم از سر درد به خودم میپیچم و به زمین و زمان بد و بیراه میگم.
تلفن‌ها زنگ میزنن، انگشت‌ها تایپ می‌کنن و من می‌خوام کارم رو تموم کنم و به سرعت خودم رو برسونم به خونه، روی سوفا ولو بشم و بعدش نمیدونم چی‌، شاید سرم خوب بشه. توی راه رو میبینمش، دستی‌ تکون میده و من مثل مرده‌ها نگاهش می‌کنم. کی‌ بود میگفت نباید با همسرت، همخونه ات، دوست پسر یا دخترت همکار بشی‌، حرف عاقلانه یی بوده و من طبق معمول گوش ندادم. می‌شینم پشت کامپیوتر و مینویسم در حالی‌ که وجودش رو، هیبتش رو کنار خودم حس می‌کنم. فرقی‌ نداره با کدوم لباس باشه، با این فرم سفید یا با شلوار جیین، برای من همون پسر بچه چهارده ساله ایه که توی قالب یک مرد چهل و چند ساله حلول کرده و هنوز شرت کلوین کلاین ۴۰۰ کرونی میخره و باهاش حال میکنه. وقتی‌ هر هزار سال یکبار با هم توی اتاق جراحی هستیم، فکر می‌کنم پشت اون نقاب سبز چی‌ می‌گذره، به چی‌ فکر میکنه، حتما به گیتار جدیدش و یا آهنگی که قراره بزنه. وقتی‌ هم که سر حاله و با همه شوخی‌ میکنه، این منم که باید زیر نگاه حسود همکارهام قیافهٔ یک زن خوشبخت رو بگیرم و هی‌ کج و معوج بشم. هنوز ایستاده و کاری انجام میده و من با فکر خاله و مامان مشغولم. چند تا هلوی سرخ و سفید روی میز من رو یاد چاغاله بادوم‌های سر خیابونمون میندازه و تو این وا نفسای سر درد و روابط ناهمگون خصوصی، دلم آشوب میشه و نوستالژی به سراغم میاد. همین رو کم دارم علاوه بر کمبود‌های دیگه البته.
دستی‌ شانه هم رو ماساژ میده و من شک ندارم که کیه. سرش رو پایین میاره و میپرسه که میشه بریم بیرون غذا بخوریم برای fresh شدن. میگم نه، چون سرم ...چون حالش نی‌...چون خالهٔ سگ اخلاقم...چون از تو عصبانی‌...چون نه...اما این "چون"‌ها رو نمیگم و فقط میشنوم که کسی‌ میگه نه. میشنوم که بلند میگه "fuck..." بقیه‌اش هم همینطور...و من کلمهٔ "مار" میشنوم و چیز‌های دیگه و میگه و میگه تا از در بره بیرون و من می‌دونم که امشب هم سر دردم خوب نمیشه و باید به مامان زنگ بزنم و باید امشب بغلش کنم و بگم که منظورم چی‌ بده و اصلا گه خوردم اگر گفتم نه و حالا وقت یک عشق بازی حسابیه شاید این سر درد لعنتی ولم کنه و شاید دست‌های تو دوباره روی شونه هم سر بخوره و ماساژم بده و من اصلا از اولش "مار" بودم و تو سخت نگیر "دون ژوئن" من.
Saturday, May 09, 2009
کم کم انتخابات نزدیک میشه و بر خلاف هر سال که دلم شور میزد امسال نه از شور خبریه و نه از چیزی شبیه شور زدن. یکی‌ دو ماه پیش تلویزیون رسمی دنمارک برنامه‌ای داشت در مورد حکومت ایران و گوینده خیلی‌ جدی گفت که به نظر نمیرسه قراره چیزی تغییر کنه، چرا که بعد از سی‌ سال، "همه چیز مثل همیشه است". جملهٔ دردناکیه ولی‌ شاید همینطوره. حالا دلم می‌خواد بهانه‌ای برای بیخیالی خودم بتراشم، هر چند زیاد هم مهم نیست. دلم می‌خواد توجیه کنم که چرا مرکز زنان بیشتر راضیم میکنه تا هر چیز دیگه، و چرا جونم برای مرکز پزشکان بی‌ مرز در میاد اما زورم میاد روی انتخابات ایران وقت بگذارم. بده، نه؟ زشته؟ دور از انصافه؟ اینها نشونهٔ چیه؟ من حتا دیگه سعی‌ نمیکنم "وانمود" کنم که جریانات رو دنبال می‌کنم. دستم میگه "تو بیشتر نگران سودان هستی‌ تا ایران بدبخت...هویتت رو از دست دادی و تاریخت رو یادت رفته"...و راست میگه، هر چند به شدت مخالفم که تاریخم رو یادم رفته و میگم شاید بر عکس، چون تاریخم رو یادمه اینجوری شدم.، اینجوری بودن خیلی‌ شرم آوره؟؟ بده که من اعتمادم رو به کشورم از دست دادم؟ نابخشودنیه که کششم به باقی‌ مانده‌های آنچه در ایران دارم کم و کمتر میشه؟ این‌ها یعنی‌ چی‌، بی‌ وطن شدن؟
درست که فکر می‌کنم میبینم ریشه‌ها که برید، دیگه چیزی باقی‌ نمیمونه، خیلی‌ چیز‌ها مصنوعی میشه. حالا دیگه زیاد تفاوتی نمیکنه که چرا و چطور. حتما اگر کسی‌ خوب تحقیق کنه به چرایی و چگونگیش هم پی میبره، منظورم تحقیق‌های ایرانی‌ وار نیست که انگار شبانه یهو به طرف الهام میشه، منظورم یک کاوش آکادمیک هست. حالا باز جای سوال هست که چرا ریشه‌های اون بابا عربه یا ترکه نمیبره اما با من و امثال من که میرسه میبره و اون هم چه بریدنی، که گاهی به خودت هم کلک میزنی‌ و سعی‌ میکنی‌ پنهان کنی‌ که مبادا انگشت نما تر از آنچه هستی‌ بشی‌. تو بهمریختگی یه عجیبی‌ زندگی‌ می‌کنم و مجبورم با خودم کنار بیام. هرچند خیلی‌ شک دارم...
Thursday, April 30, 2009
با دوستان ایرانی‌ همدم میشیم، همه چیز ایرنیه. نپرس مثلا چی‌، همین چیز‌ها دیگه. نه اینکه بد باشه یا خوب. قضاوتش با کسیه که اونجا نشسته و جزئئ از اون گروهه. هنوز حرف‌ها تکراریه، هنوز مرد‌ها به هم که میرسن تکرار می‌کنن که ۸۰ درصد مرد‌ها عقل دارن و ۲۰ درصد زن. هنوز زن‌ها از شنیدن این جوک‌های خنک، شیر میشن براق میشن و جواب‌های بی‌ ربط و با ربط میدان. هنوز حکومت ایران بحث داغ صحبت هست و همه با شور و تاب از تجربیات سفر قبلشون و سه هفته‌ای که توی ایران بودن میگن و اینکه کشورشون با "اون مردم" در حال سقوطه. هنوز همه شاکی‌ هستن که دانمارکی‌ها باهاشون بد تا می‌کنن، که نژاد پرستن که احمقن. پدر‌ها و مادر‌ها به بچه‌هاشون افتخار می‌کنن که یکی‌ می‌تونه کلیله و دمنه بخونه و دیگری داره موسیقی رپ کار میکنه و سومی‌ هم بهترین نمرهٔ فیزیک رو توی مدرسه گرفته. هنوز حرف‌ها به شدت تکراریه، آدم‌ها تکرارین و حتا آرزو‌ها هم تکراریه. هنوز همه چیز مثل قبله. کنار میز غذا که بری، همه چیز یادت رفته و اصلا یادت میره که نژاد پرستی‌ برات زور داشته و دلت برای "اون مردم" میسوخته. چند تا آبجو که بزنی‌ دیگه کلی‌ چیز‌ها یادت میره و مشکلات زندگی‌ قابل تحمل میشه و آماده میشی‌ که یک دست ورق بازی کنی‌.
با دوستان ایرلندی و اسکاتلندی همدم میشم. موسیقی توی هوا موج میزنه، جام‌ها پر و خالی‌ میشن. جنس مشکلات فرق میکنه و کسی‌ سعی‌ نمیکنه تمام گره‌های کور دنیا رو باز کنه. کسی‌ زور نمیزنه چیزی رو به کسی‌ ثابت کنه، اما تا دلت بخواد پشت سر همکار‌ها حرف زده میشه. بیمارستان و مشکلاتش بهترین موضوع بحثه...همون که گفتم...جنس مشکلات فرق میکنه.
-خیلی‌ دردناکه شاهد مرداب شدن خودت باشی‌.
Wednesday, April 08, 2009
-یک هفته وقتی‌ از سر کار امدی، با هیچ کس حرف نزن، به هیچ تلفنی جواب نده و وقتی‌ تلویزیون نگاه کردی نه بخند و نه کامنت بده...اون وقت میشینی‌ جای من توی این یک هفته تنهایی. نه اینکه حالم بد بوده باشه یا از تنهایی کف کرده باشم، نه اینکه دلتنگی‌ خفه‌ام کرده باشه و ندونم چه بکنم و نه اینکه رفته باشم توی پیله بی‌ حوصلگی، نه...فقط کمی‌ نیاز به با خود بودن.
-به صفحه‌های منیتور ها خیره میشم، یاد داشت می‌کنم، زنگ میزنم، جمله‌ها رو پشت سر هم توی هوا رها می‌کنم، دارو میدم، روی سر این دست میکشم، لبخندی به اون دیگری میزنم، دوباره مینشینم و یاد داشتی دوباره، قهوهٔ تلخ سر میکشم و گاهی هم جرعه آبی‌، تا مثلا مزهٔ قهوه توی دهانم نمونه و از اینکه هستم تلخترم کنه...در تمام این حالت‌ها هیچ حواسم نبوده که توی خیالم داشتم هی‌ تورو و خودم رو مرور می‌کردم و هی‌ داشتم به گذشته فلش بک میزدم و خودم رو میسنجیدم و کنکاش میکردم ببینم بعد از این هزار سال دوری، تو کجا ایستادی و من کجا.
-بهار توی حیاط پهن شده، لاله ها کم کم جون میگیرند و نرگس‌ها سر خم می‌کنن. زانو میزنم کنار ساقه‌های جوانه زده، علف‌های خشک رو جمع می‌کنم و دلم می‌خواد دست بکشم روی تیغ رز ها. نمیدونم چطور از دیدن چمن‌های سبز و زرد، ناگهان به تصویری از درکه میرسم و بوی سبزه‌های لگد شده توی بهار سیزده سال پیش. از کدوم بلندی ناشناس ذهنم به این خاطره فراموش شده پرت میشم که دوباره مختصات خودم رو یادم میره ؟
- همه چیز خوبه، همه چیز یه تصویر رنگیه، یک کارت پستال حقیقیه. گرمای نفس هاش کنار لاله گوشمه. پوست زبر صورتش هم حتا خوشاینده. دست روی موها ش میکشم و برای اولین بار، ...عجیبه...برای اولین بار نرمی بیش از حد موهاش رو لمس می‌کنم. تنم کش میاد و میشه به بلندی تنش. دست هاش بیتابانه در پروازن. حرف میزنه، چیزی میگه، چیزی بی‌ جواب، و من فقط گوش میدم. گوش میدم به قصه‌ای که در حال گفته شدنه و اصلا نمیفهمم کی‌ اینقدر از زن بودن پر شدم و با تنم رو راستی‌ کردم و اصلا...مهم هم نیست...هیچ چیز مهم نیست.
Monday, March 30, 2009
فرق زیادی نداره چند سال باشی‌، وقتی‌ با مادرت هستی‌، براش ناز میکنی‌، لوس میشی‌ و حس خوشی‌ پیدا میکنی‌. وقتی‌ هر روز کنار خودت نداریش و نیست که کنارش آرام بشی‌، میفهمی چی‌ رو از دست دادی.
از فردگاه برگشتیم و مستقیم هر دو رفتیم سر کار. تمام روز خودیم رو خیلی‌ بدبخت و از دست رفته میدیدم. شاید حس نداشتن بود که اینجور توی تنم چنگ مینداخت و نمیگذاشت درست فکر کنم. برای اولین بار تو اینهمه مدت با تمام وجود دلم خواست کاش هیچوقت اینجا نبودم. دلم یهو برای همهٔ چیز‌های قدیمیمون تنگ شد، حتا برای همون چیزها که آزاردهنده بودن.
با هم امدیم خونه، مستقیم رفتم سراغ چیزی که بی‌ خبری بیاره و فراموشی...حیف که زیاد اثر نکرد...
Monday, March 16, 2009
I am sailing

به معجزه میرسم وقتی‌ اینو توی جعبه جادوی قدیمیم پیدا می‌کنم، صد هزار بار گوشش میدم و کلی‌ هم باج میدم که بشینه و برام با گیتار بزنه. نمیشه باهاش نخوند، نمیشه درش حل نشد و هوس بوسیدن لب‌های رود استوارت رو نکرد. نمیشه فقط روی سوفا نشست، پا روی پا انداخت و شنید. این آهنگ رو باید وسط ابر‌ها گوش داد، اونجا که باد تورو با خودش میبره و از یک طرف پرتت میکنه یک طرف دیگه.

اگر فقط یک فرصت کوچیک دیگه میافریدی، اگر فقط چند ثانیه توی آغوشت بهم زمان میدادی، من این پرواز رو بدون بال با تو تجربه می‌کردم.

Can you hear me, can you hear me
through the dark night far away...
Sunday, March 15, 2009
عجب رو موج زندگی‌ میفتی و سر می‌خوری میری، خودت هم نمیفهمی چطور اینهمه راه امدی تا رسیدی به اینجا. گاهی رو قایق زندگیت که سواری فقط آدا اطوار‌های سبک "جانی دیپ" می‌تونه تورو از کسالت زندگی‌ خلاص کنه واگر نه که باید از شدت بیمزگی، کهیر بزنی‌.
با خودم عجیب دارم رو راستی‌ می‌کنم وقتی‌ تمام سی‌ دی‌های قدیمی‌ رو، که سر تا تهش پر بوده از بودن تو، جمع می‌کنم و کنار میگذارم. بدتر از همه اینه که برات نامه مینویسم با خودکار روی ورق، مثل قدیم ها، و آخر نامه میگم "مرسی‌ برای همه چی‌" و پست می‌کنم به آدرست به همراه چند تا از سی‌ دی ها. می‌دونم که دارم زلال میشم، دارم راستی‌ راستی‌ با خودم بی‌ پرده حرف میزنم و بی‌ پرده زندگی‌ می‌کنم و یاد میگیرم وقتی‌ به صورتش نگاه می‌کنم پشت لبخند هاش رو هم ببینم.
میخواستم توی نامه برات بنویسم که اینجا چی‌ می‌گذره، فقط برای اینکه نامه‌ام طولانی تر بشه و به جای "دلم برات تنگ شده" یا چیزی شبیه این، حرفی‌ داشته باشم که بگم، اما ننوشتم و جاش رو خالی‌ گذشتم. قرار بود با خودم روراست باشم و با تو و با همه کس، حتا با آقای "م" که مامان رو بدجور عاشق کرده و اگر روش بشه جلوی من دستش رو میبره زیر بلوز مامان وقتی‌ مامان روی مو هاش دست میکشه، و با هم فیلم میبینن. من باید رو راست باشم.
"دزدان دریایی کارایب" رو برای هزارمین بر میبینم و سعی‌ می‌کنم مثل "جک اسپارو" به دنیا نگاه کنم، فکر می‌کنم اینجوری راحت تره.
Friday, March 06, 2009
مهمان‌ها رسیدن. پیش من اطراق نمیکنن. میخوان برن بگردن و شب عید پیش من باشن، تا من عید رو به یاد بیارم و سبزه بندازم و اگر دلم احیانا برای سفرهٔ هفت سین تنگ شده، دلتنگی‌ نکنم و به آرزوم برسم. انگار مامان تا حالا نفهمیده که من گاهی‌ اسم خودم رو هم فراموش می‌کنم و تقویم ایرانیم هنوز روی ۱۳۷۹ توقف کرده و تقویم‌های جدیدم رو باز نکرده به سطل اشغال انداختم.
مامان زیبا شده. لاغر و نمکی. چیزی در چهرش تغییر کرده، و من نمیدونم اون چیه. روی سوفا کنارش لم میدم به تنش و زمان رو گم می‌کنم. از خونمون میپرسم. چیز زیادی برای پرسیدن نیست، جواب‌ها رو از پیش می‌دونم اما باز دلم می‌خواد صدای مامان رو بشنوم. اقای "م" نشسته روبروی من و گل میگه و گل میشنوه. ته ریش داره و به شدت جذبه، خوش صحبته و انگلیسی رو بیش از انتظار خوب حرف میزنه. کم کم میفهمم چی‌ در وجود این مرد هست که مامان رو جذب کرده. به عادت همیشه توی دام مقایسه مافتم و شروع می‌کنم به توی ترازو گذاشتن رفتار بابا با این غریبه. بی‌ نتیجه است. آقای "م" از کار میپرسه، از تجهیزات بییمارستانی، و من فکر می‌کنم شاید خیال تجارت داره. جدی نمیگیرمش، اینجا تنها کسی‌ که جدی نمیگیردش، منم. با هم حرف میزنن و من میبینم که چه جور وسط جمله هاش به مامان نگاه میکنه و لبخند میزنه. انگار برای اولین بار همدیگه رو میبینن. شیرین نگاه میکنه و با یک طرف صورتش میخنده و من نمیتونم فکر نکنم که بار‌ها این خنده رو توی آینه امتحان کرده که پرفکت از آب در بیاد و دلم می‌خواد جایی‌ مچش رو بگیرم تا اینقدر شیرین نباشه و جایی‌ کفه ترازوی بابا سنگین تر بشه.
از انتخابات‌ها حرف میزنه، از امید به بهبود، از اوضاع اجتماعی، و بین همهٔ این‌ها باز هم مکث و نگاه‌های چنان که افتد و دانی‌. و من اینجاست که میفهمم چه چیزی در مامان تغییر کرده: مامان عشق شده. اشتباه از منه. منم که هنوز خودم رو الک نکردم و روحم رو مومیایی کردم تا هوای تازه بهش نخوره و هنوز باورم نمیشه که جایی‌ اون دور دور‌ها زندگی‌ جریان داره، و چه خوب که اینطوره.
کم کم راحت تر میشم. با مامان میرم بیرون، هوا تعریفی‌ نیست از کاریش نمیشه کرد. از سگ‌ها خوشش نمیاد و من هم سعی‌ می‌کنم دورشون کنم. حرف می‌زنیم، تعریف می‌کنیم و به هم عادت می‌کنیم.
Monday, February 23, 2009
به فاصلهٔ ۲۴ ساعت، ۳ تا تیراندازی توی کپنهاگ اتفاق افتاد. باور کردنی نیست. من هم برای اولین بار در عمرم مجروحی رو دیدم که تیر خورده بود، و چه آدم نچسب و عوضی‌ای بود. عربده، پشت عربده، و انگشت که حوالهٔ همه میکرد.از همه طلب داشت و راستی‌ راستی‌ من رو یاد فیلم‌های گنگستری مینداخت. من تازه از اتاق عمل بیرون آمده بودم و نوبت همکارم بود که کارهاش رو انجام بده. مثل فیلم‌ها به شدت دلم می‌خواست بکوبم روی زخمش تا شاید دهانش رو ببنده. پلیس‌ها هم که همه جا ولو بودن و حالت بیمارستان رو عوض کرده بودن. حس عجیبیه، اما توی این شرایط دلت می‌خواد دهان طرف رو سرویس کنی‌، با اینکه نمیدونی‌ این یارو مقصر هست یا نه؟ از طرز حرف زدنش و قیفاش، از سر و صداش و فحش دادنش، توی ذهنت به این نتیجه میرسی‌ که حتما یا تو مواد دست داره و یا یکی‌ از راک‌های مفت خوره. وقتی‌ تو اتاق کشیک نشسته بودم، از خودم خجالت کشیدم. در هر حل این وظیفهٔ من نبود که قضاوت کنم. به همکارم نگاه می‌کردم که چه خونسرد بود، به دکتری که پیشش بود و خیلی‌ ملایم حرف میزد و به خودم که بی‌ دلیل بریده بودم و دوخته بودم. عذاب وجدان کم کم داشت بالا میگرفت. آخر روز داشتم گزارشم رو تکمیل می‌کردم که دکتر جراح رسید، قهوای ریخت و بی‌ مقدمه گفت: کم مونده بود که این یارو رو خفه کنم، خوشبختانه بیهوشی زود تر اثر کرد..خیال میکنه اینجا سیسیله و هنوز توی دههٔ پنجاه شصت هستیم...مردک..!!
چند تا بیسکویت گذاشت دهانش و پرسید: تو هم همین حس رو داشتی یا نه؟ گفتم من؟ نه، اصلا... و کلی‌ آرام شدم.
Thursday, February 12, 2009
آن‌هایی که رفته‌اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن‌هایی که مانده‌اند باز می‌کنند و از این‌که هیچ نامه ای ندارند، کلافه می‌شوند.آن‌هایی که مانده‌اند هر روز نه، یکروز در میان ایمیلشان را چک می‌کنند و از این‌که نامه ای از آن‌هایی که رفته‌اند ندارند، کفرشان در می‌آید!آن‌هایی که رفته‌اند منتظرند آن‌هایی که مانده‌اند برایشان نامه بنویسند .فکر می‌کنند که حالا که ازجریان زندگی آن‌هایی که مانده‌اند خارج شده‌اند، آن‌ها باید تصمیم بگیرند که هنوز می‌خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.آن‌هایی که مانده‌اند منتظرند که آن‌هایی که رفته‌اند برایشان نامه بنویسند. فکر می‌کنند شاید آن‌هایی که رفته‌اند مدل زندگی‌شان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آن‌هایی که مانده‌اند معاشرت کنند.آن‌هایی که رفته اند همان‌طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند، تا تنهایی بخورند فکر می‌کنند، آن‌هایی که مانده‌اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می‌خورند و جمعشان جمع است و می‌گویند و می‌خندند.آن‌هایی که مانده‌اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند، فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می‌گویند و گل می‌شنوند و ازآن غذاهایی می‌خورند که توی کتاب‌های آشپ‍زی عکسش هست.آن‌هایی که رفته‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که مانده‌اند همه اش با هم بیرونند کافی شاپ وخرید می‌روند…با هم کیف دنیا را می‌کنند و آن‌ها را که آن گوشه دنیا تک وتنها افتاده اند را فراموش کرده اند.آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند همه اش بار و دیسکو می‌روند و خیلی بهشان خوش می‌گذرد و آن‌ها را که توی آن جهنم گیر افتاده‌اند، فراموش کرده‌اند.آن‌هایی که رفته‌اند می‌فهمند که هیچ کدام از آن مشروب‌ها باب طبعشان نیست و دلشان می‌خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.آن‌هایی که مانده‌اند دلشان می‌خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه‌ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می‌خواهند انتخاب کنند.آن‌هایی که رفته‌اند همان‌طور که توی صف اداره پ‍لیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می‌بینند که پ‍لیس با باتوم خارجی ها را هل می‌دهد فکر می‌کنند که ان جهنمی‌که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی‌کردند طفیلی هستند.آن‌هایی که مانده‌اند همان‌طور که زنیکه های گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می‌کنند، فکر می‌کنند که آن‌هایی که رفته‌اند الان مثل آدم های محترم می‌روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می‌گیرند.آن‌هایی که رفته‌اند همان‌طور می‌نشینند پ‍شت پ‍نجره و زل می‌زنند به حیاط و فکر می‌کنند به این‌که وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا برگردند؟!آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند که آن‌هایی که رفته‌اند حال کرده‌اند و حالا می آیند جای آن‌ها را سر کار اشغال می‌کنند و آن‌ها از کار بیکار می‌شوند.آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند اون‌ور حال می‌کنند و فورا یک قلم برمی‌دارند و اسم اون‌وری ها را خط می‌زنند.آن‌هایی که رفته‌اند هی با شوق بیانیه‌ها را امضا می‌کنند و می‌خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند، بچسبانند!آن‌هایی که مانده‌اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می‌شوند!آن‌هایی که رفته‌اند هیچ سایت خبری را نمی‌خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشورهایی که تویش هستند!آن‌هایی که مانده‌اند می‌خواهند بروند. آن‌هایی که رفته‌اند می‌خواهند برگردند!آن‌هایی که مانده‌اند از آن طرف مدینه فاضله می‌سازند...آن‌هایی که رفته‌اند به کشورشان با حسرت فکر می‌کنند...اما هم آن‌هایی که رفته‌اند و هم آن‌هایی که مانده‌اند در یک چیز مشترکند... آن‌هایی که رفته‌اند احساس تنهایی می‌کنند.آن‌هایی که مانده‌اند هم احساس تنهایی می‌کنند!کاش جهان اینقدر با ماها نا مهربان نبود...

از این روان تر و ساده تر نمیشه مهاجرت و مهاجر رو تعریف کرد. این هم اصلش در وبلاگ یادگار.
Tuesday, January 27, 2009
فکر می‌کنم این چند وقت هوایی شدم یا هوایی تر از قبل. همه جا هستم و هیچ جا هم نیستم. این روز‌ها خیلی‌ هوای من رو داره. میگه این بیخودی‌ها و سرگردانی‌ها اثر نزدیک شدن به چهل سالگیه. میگه انفجار هورمون هست که تورو اینجور از خودت دور میکنه و میندازدت توی یک دایره بسته. وقتی‌ نگاهم میکنه و سعی‌ میکنه با چشم هاش بگه که التهابم رو میفهمه، وقتی‌ حرف میزنه و به خوبی‌ نقش یک روانکاو رو بازی میکنه، ته دلم می‌دونم راست میگه اما کسی‌ توی سرم طغیان میکنه. کسی‌ بیخودی همه چی‌ رو شلوغ میکنه و اجازه نمیده درست فکر کنم. میگه تو دیپرس نیستی‌ فقط غمگینی چون داری پوست میندازی. "چهل سالگی خوف انگیز" این واژه ایه که به کار میبره. میگم تو نمیدونی‌، چطور میتونی‌ که بدونی؟ چطور میتونی‌ درون من رو ببینی‌؟میگم من برای همه چیز‌هایی‌ که نیست دلم تنگ میشه. این روز‌ها من دلم می‌خواد غصه بخورم، ناله کنم و بی‌ دلیل حالم بد باشه. تنهای بهانه شده. این روز‌ها من می‌تونم مثل بمب ساعتی‌ با هر تلنگری منفجر بشم، فرقی‌ هم نداره سر کی‌ یا چی‌، می‌تونم مثل سیل همه چی‌ رو با خودم بشورم و ببرم، می‌تونم جیغ‌های بنفش بکشم و یا مثل گوسفند فقط به در و دیوار نگاه کنم. می‌تونم تورو اصلا نبینم، وجودت رو انکار کنم و با خودم آرزو کنم کاش اصلا نبودی، یا هر بر می‌‌بینمت از سر و کولت بالا برم، از تنت لذت ببرم و با موسیقی‌ شیرینی‌ که توی فضای خونه به رقص در میاری ساعت‌ها مست کنم. خیلی‌ چیز‌ها میگم، خیلی‌ چیز‌ها رو هم نمیگم. قسمتی‌ از خود خودم هنوز بسته بندی شده و یک گوشه توی آرشیو منتظر وقت مناسبه که بیرون بریزه. آره بعضی‌ چیز‌ها رو نمیگم، نمیگم که یک بار بهت خیانت کردم و نمیتونم قول بدم دفعهٔ آخرم بوده. خیانت که جز پیامد‌های "چهل سالگی خوف انگیز" نیست، هست؟ خیانت رو توی چه دسته ای میگذاری؟ توی دسته "پتیارگی‌های خوف انگیز"؟ در عوض میگم که رفتار غیر قابل پیش بینی‌ من، محصول یک نبرد ممتده بین من و کسی‌ که زیر پوست ام نشسته و هی‌ یادم میندازه که توی این ۱۲ سال چی‌ گذشته و من چی‌ رو از دست دادم و چی‌ به دست آوردم. شاید هم این جادو ییه که من بهش گرفتارم: هی‌ برگشت به عقب، هی‌ به پشت سر نگاه کردن و از دست دادن لحظه. تازه مگر نه اینکه این علف روی ریشهٔ فرهنگش رشد کرده؟ پس تکلیف بازگشت‌های دوباره و دوباره روشنه. میگم که من موتوری می‌خوام با قدرت میلیون‌ها اسب بخار، تا پرتم کنه به جلو، دورم کنه از خودم، تا اصلا نفهمم که کجا بودم و کجا رسیدم. لبخند میزنه، از همون لبخند‌ها که یعنی‌ فهمیدم چی‌ میخواهی‌ بگی‌، فهمیدم گرهٔ کار کجاست. لبخند میزنه که یعنی‌ باز گوش ندادی به چیزی که گفتم، باز حرف خودت رو زدی، باز دور زدی رسیدی سر خط اول. لبخند میزنه و من ساکت میشم. میگه دقیقا به همین دلیل بهش میگن " چهل سالگی خوف انگیز". دستهام رو میگیره، میبوسه و میگه: با اینهمه خیلی‌ شیرینه، باور کن. من این انرژی بی‌ مرزت رو حتا توی بوسه‌هات حس کردم، تو خودت نمیخواهی باورش کنی‌.
عجیبه، انگر به تازگی با این مرد گذشته از مرز "چهل سالگی خوف انگیز" آشنا شده ام.
Monday, January 19, 2009
این کرختی، لذت بخشترین حادثهٔ این روز‌های مزخرفه. همین که خودت رو ول کنی‌ روی سوفا، یک گیلاس باکردی با لیمو بریزی بگیری دستت، باقی ششه رو هم نگاه داری کنارت، حالا یا برای لوس کردن خودت، یا برای مست کردن...فرق زیادی هم نداره، نتیجه ش یکیه. بهش میگم: انگار خستگی چهار میلیارد آدم روی دوش منه، میگه نه، داری مست میشی‌. سرش پاینه و انگشت هاش روی سیم‌های ساز. اما من به سقف خیره‌ام و چیزی توی گلوم غل غل میکنه، چیزی بالا و پایین میره و دلم می‌خواد همین الان چترم پشتم بود، بالای ابر‌ها بودم و میپریدم روی سر شهر. دلم می‌خواد می‌تونستم اون بالا دهانم رو باز کنم و قولوپ قولوپ ابر بخورم.

حتا گاهی‌ تو خیالم، سقوط آزاد می‌کنم، چترم باز نمیشه و من با صورت یک تکه سنگ آسمانی به زمین میخورم و صد هزار تکه میشم و از بودنم انتقام میگیرم. انگار به دنیا بده کارم و اینجوری حالش رو میگیرم.



چرا اینقدر تلخی این لعنتی دلنشینه، من که همیشه از تلخی‌ بیزار بودم؟ میگم میشه از روسس چیزی بزنی‌؟ میگه نه. میگم به جهنم که نمیزنی، هم به فارسی‌ و هم به انگلیسی، که شک نکنه چی‌ بهش گفتم. بلند میخنده...


هوس می‌کنم با مادرم حرف بزنم. نمیدونم شاید این موقع شب خوابیده کنار آقای م و یا داره باهاش عشق بازی میکنه، کسی‌ چه میدونه. وقتی‌ اون منو می‌خواد نیستم. مثل سالگرد بابا، که تنهایی رفته سر خاکش و من کنارش نبودم، کجا بودم اون موقع؟ با سگ‌ها بودم یا داشتم پیرزنی رو توی بیمارستان دلداری میدادم یا چی‌...یا مثل وقتی‌ مامان نشسته توی بالکن آپارتمان آقای م توی دبی و داره صبحانه میخوره و من اینجا توی بهشت ابری، توی بارون دوچرخه بزنم تا برسم سر کار، و هی‌ نقش فلرنس ناینتینگل رو بازی کنم، و یا توی مرکز پزشکان بی‌ مرز حرص بخورم، یا توی اوتاق عمل دلم لواشک بخواد و اصلا یادم بره که کی‌ بودم و هی‌ فکر کنم که چی‌ شد که اینجوری شد و آرزو کنم زود تر بهار بشه و بتونم برم دوباره بپرم و این بار حتما دهانم رو باز کنم تا یک تکه ابر بخورم.

بر می‌گردم خونهٔ خودم. نگاهش می‌کنم که به حال خودشه. دست میندازم دور گردنش و فشارش میدم به خودم...باید شب رو یک جوری کوتاه کرد. بوی خوبی‌ میدی، همیشه این عطر رو بزن، من رو به وجد میاره.