من یک زنم
...زنی تشنه عشق و بوسه و زندگی
Thursday, September 08, 2011
ساعت پنج صبح از خواب پریده دیگه خوابش نبرده، آروم از تخت خزیده بیرون که یعنی‌ من رو بیدار نکنه، نمیدونه با اولین جفتک زدن هاش توی تخت، از خواب پریدم. سگ‌‌ها رو راه انداخته بیرون که ببردشون هوا خوری، طفلکی ها. اینهمه من جون کندم یادشون بدم قبل از ساعت شش هوس بیرون رفتن نکنن، حالا آقا کله سحر راهشون انداخته به سمت در. از حیاط هم پاش رو اون ورتر نگذاشته هوس سوت زدن زده به سرش و چنان سوتی میزنه که گمونم همسایه‌ها رو هم از خواب میپرونه. کمی‌ وول میخورم و کم کم دل دردی شروع میشه که نگو. به خودم میپیچم و میشنوم که در رو باز میکنه...همونجوری سوت زنان. وقت بیدار شدنه. صبحانه می‌گذاره. بر خلاف من که با چشم‌های پوف کرده و موهای ژولیده به زور میگم سلام، کاملا سر حاله. میبینم نه تنها رفته هوا خوری، بلکه کلی‌ هم دویده، بد بخت سگ‌ ها. میگم تو این باد این بیچاره‌ها رو چرا شکنجه دادی پس؟ میگه: "تازه برگشتن به طبیعتشون..."خیلی‌ بی‌ حالم. دلم درد میکنه اساسی‌، وقت این شکنجه ماهانه که میشه من میشم سگ‌ تر از قبل و فقط کم دارم کسی‌ ساعت شش بیدارم کنه و سوت بزنه. گوشی زود دستش میاد که وقت کلنجار رفتن با من نیست، یک قهوه تلخ می‌گذره جلوم که دل و روده هام رو بالا پایین میکنه. یکی‌ دیگه میاره با عسل و کمی‌ کنیاک. میگم اینو که میگی‌ داروی سرماخوردگیه، چه ربطیش به حال من؟ میگه خوبه بخور. اثر نداره که هیچ، دلم رو بوی الکلش به هم میزنه. تنها راه چاره قرص مسکنه. زنگ میزنم سر کار میگم حالم خوب نیست یک ساعت دیرتر میام. پرستار بخش میگه اگر مریضی بمون، میگم نه میام. گوشی رو میگذارم و هی‌ بالا میارم. این پا اون پا میکنه که بره یا بمونه منتظر من. نیم ساعتی بعد حالم بهتر شده. رژی میزنم و سایه یی تا قیافه‌ام تغییر کنه. هنوز دل درد هست...همینجور ذره ذره انگار چیزی تو دلم وول میخوره. حس خوبی‌ نیست اصلا. سردم میشه بیخود. یاد اتاق عمل که میفتم بیشتر دلم درد میگیره. میرم سر کار ...گزارشی و بعد هم اولین عمل. زیر یونیفرمم یک دست لباس اضافه میپوشم بلکه کمکی‌ کنه، بی‌ فایده. مریض بچه ایه که دستش شکسته میخوان پلاتین بگذارن تو استخوانش. همین که میاد جیغ و داد...ترسیده طفلی. مادرش همراهشه. سعی‌ می‌کنم آرومش کنم. مادرش رو میفرستیم بیرون و کم کم داری آرام بخش اثر میکنه و ساکت میشه. فکر کن این دست کوچولو با اون استخوان‌های نازک. کار که تمام میشه میبریمش تو ریکاوری. داره به هوش میاد میگه سردمه. براش پتوی گرم میارم از تو کمد گرم، و دو تا هم برای خودم! میپیچم به خودم می‌شینم کنارش، دستش رو هم میگیرم که یعنی‌ دارم دلداریش میدم! کم کم گرم میشم و سر حال میام. بچه خوابه، و من اونقدر می‌شینم تا همکارم صدام کنه. فکر می‌کنم لازمه یک روز در ماه به خانم‌ها مرخصی با حقوق بدن برای روز اول پریدشون و اصلا مجبور نباشن سر کار بیان.
9 Comments:
Anonymous زن قجری said...
یه جوریه انگار این غده خونی می خواد بیفته پایین و راحتمون کنه ولی دست بردار نیست!
یا یه روز موندن کنار بچه های آروم

Anonymous shokolate talkh said...
mamnoon ke javab dadi dooste aziz.
ba jomleye akharet movafegh nistam, agar mikhaym barabar bashim, bayad hame joore barabar bashim, ye tori ke dige zaboone marda deraz nashe!

Anonymous Aria Lonely said...
چراشو نمیدونم
اما دوست دارم خوندن روزمرگی ها و دست نوشته هات
حتی الان که حوصله هیچکسی رو نداشتم
خوندم
نمیدونم چرا
خوندم و چرا گفتم
خستم زیاد
خیلی....

Anonymous نیم ریخته said...
ایپو پروفن رفیق دیرینه ی من

Anonymous مهرزاد said...
یه روز؟ حتا یه هفته ش رو موافقم
تقریبا غیرقابل تحمل میشین توی اون مدت!
سلام

Anonymous مهرزاد said...
رفتم پیش نورولوژ هرچی با چکشش زد روی زانوم دام بپره نپری که نپرید اسباب خندهشده بود! بعد گفت این کارو بکن (راه برم روی یه خط راست جوری که پاشنه پام مماس بشه با پنجه اون یکی پا) نتونستم!‌همه ش تلو تلو می خوردم
سلام
توی نسخه ش باید اون کافه رو می نوشت که میومدم با هم کافی می خوردیم

Anonymous مهرزاد said...
خوبم
تو خوبی؟

Anonymous مهرزاد said...
اینجا گرمه و دلباز!
دلباز

Anonymous Aria Lonely said...
امیدوارم الان بهتر شده باشی
این نوشته من در همین مورده
دوست داشتی ببین
http://dusky.persianblog.ir/post/633/

Links to this post:
Create a Link