من یک زنم
...زنی تشنه عشق و بوسه و زندگی
Sunday, November 21, 2010
با دو کیسه بزرگ میاد خونه. صدام میکنه تو آشپزخونه که بیام ببینم چی‌ خریده. صبر نمیکنه بیام، دستم رو میگیره منو میکشه تو آشپزخونه. مطمئنم که دوباره چیز گران قیمتی خریده. دست شسته و نشسته کیسه‌ها رو باز میکنه و شونصد کیسه کوچک قهوه روی میز آشپزخونه ولو میشه. دستگاه قهوه سابی رو هم که خریده با افتخار بالا میگیره این هم رمز یک قهوه حسابی‌. به کیسه‌ها نگاه می‌کنم: قهوه کوبایی اصل، قهوه کلمبیایی، قهوه با طعم وانیل، قهوه با طعم کاکائو، قهوه با طعم عسل، قهوه با طعم چه می‌دونم چی‌. دست به کار میشه تا یکیش رو امتحان کنه. با حوصله دانه‌ها رو میسابه، بو میکنه، دم میکنه، قربون صدقه شون میره و نتیجه کار میشه یک قهوه یی که انگار توش وانیل ریختی. از نظری که من میدم، خوشش نمیاد، میگه آدمی‌ که به قهوه آب زیپوی بیمارستان راضی‌ یه که از قهوه چیزی سرش نمیشه. جدی نمی‌گیرم، چون راست میگه. دلم می‌خواد بپرسم چقدر پول بابت این چند تا کیسه داده، جرات نمیکنم. این کارهاش میره تو اعصابم. خرج‌های اضافه‌ای که میکنه من رو بیخود شاکی‌ میکنه.بیشتر وقت‌ها چیزی نمیگم، اگر هم گاهی‌ زن صرفه جوی درونم زورم کنه و دهان باز کنم، با یک "آوت آف یور بیزنس" موضوع خاتمه پیدا میکنه. دلم می‌خواد توی کتم بره که به اینکار هاش کاری نداشته باشم، اما انگار زیادی سخته. وقتی‌ یک عمر دست به عصا راه رفته باشی‌ و از بچگی مجبور شده باشی‌ خرج و دخل ماهیانه ات رو ریال به ریال حفظ کنی‌، بی‌ اراده هر کاری بخواهی بکنی‌ چرتکه میندازی و بد تر اینکه ولخرجی بقیه هم میشه " بیزنس" تو. البته شکی‌ نیست که اینها پیچ‌های فرهنگی‌ و تربیتی‌ منه، چیزی که تو دنیای من ولخرجیه، توی دنیای اون اسمش هست "زندگی‌ با کوالیتی"، و در یک کلام این فاصله رو با هیچ چیز نمیشه پر کرد. گاهی‌ تفاوت این دو دنیا من رو به وحشت میندازه، میفهمم و نمیفهمم چطور جغرافیای مرزی و تاریخی‌ میتونه دو تا انسان متفاوت از هم به وجود بیاره؟ اگر میشد موضوع فرهنگ رو از این مسئله جدا کرد، دلم می‌خواست بدونم اونوقت اگر این آدم به جای یکی‌ از دهات نزدیک دوبلین، توی یکی‌ از دهات نزدیک اصفهان به دنیا میومد، چه جور آدمی‌ میشد؟ سال قبل که رفتیم خونه پدریش، برای اولین بار وارد قسمتی‌ از زندگیش شدم که خیلی‌ کم در موردش صحبت شده بود، اصلا نپرسیده بودم و اون هم نگفته بود شاید به این خاطر که فکر نمیکردم جالب باشه، و اصلا چرا هیچ کنجکاوی نکرده بودم؟ چون زیادی به خودم و زندگیم و پیشینه‌ام گره خوردم؟ یا چون فکر نمیکنم اونهم اصلا بچه گی‌‌ داشته؟ وقتی‌ بعد از سه ساعت رانندگی‌ از دبلین رسیدیم به خونه شون، فکر کردم وارد دنیای دیگه‌ای شدم، خانواده‌ای پر جمعیت، خونه قدیمی‌ وسط یه دشت بزرگ، پر از گاو و خر. پرسیدم اینهمه خر چرا اینجاست؟ گفت ما پرورش خر هم داریم. غش غش زدم زیر خنده،...پرورش خر، فکرش رو بکن؟ گفتم به چه دردی میخورن؟ گفت علف‌های هرزه رو چرا می‌کنن. پرسید چیش خنده داره؟ نمیدونستم چیش خنده داره، اما خنده داشت، توی ذهن من خر یعنی‌ خر دیگه، یعنی‌ نهایت حماقت. خر اصلا تو واژه نامه ذهنی‌ من وجود نمادین داره تا واقعی‌. بعد توضیح داد که چقدر خر‌ها باهوشن، و چقدر می‌تونم با صاحبشون ارتباط عاطفی داشته باشن و من فقط گوش میدادم و توی ذهنم می‌گفتم این چی‌ داره میگه؟ حالا ببین این تفاوت‌ها چطور زندگی‌ ما دو تا رو روی موج میندازه وقتی‌ تو حتا از حیوانات هم دو تا تعریف جدا داری.
حالا از این تعریف‌های متفاوت که بگذریم، میبینم وقتی‌ تو با همه چیز یک رابطه کاملا ساده داشته باشی‌، دیگه تعجب نمیکنی‌ که مثلا چرا سه تا پسر و یک دختر خانواده مدرک دکترا میگیرن و یکی‌ می‌مونه با پدر و به پرورش خر ادامه میده و من اگر تا صد سال آینده هم بشنوم کسی‌ خر پرورش میده، باز هم خنده‌ام میگیره. تازه بقیه فامیل هم که برای تعطیلات بیان، یکراست می‌رن طویله و میشورن و جارو می‌کنن و با بوی پهن برمیگردن توی خونه و این وسط تنها چیزی که یادت میاره که این همون مردیه که تو می‌شناسی، دقت خاصیه که توی شستن دست هاش به خرج میده. حالا وقت غذا، هر چه روی میز هست، خانگیه، همه چیز با کیفیت بالا، "زندگی‌ با کوالیتی". شاید هم اینها هیچ ربطی‌ به هم نداشته باشن. شاید هم مزه شراب خوب و قهوه خوب برای اون، مثل مزه چائی خوب برای من باشه، اما سوال اینجاست که آیا من برای چائی خوب همونقدر حاضرم خرج کنم که اون برای قهوه خوب؟ من چقدر به این "کوالیتی" اهمیت میدم؟ یا چرا نمیدم؟ چرا من خودم رو میگذارم درجه دوم یا سوم یا شاید صدم، و چرا اون خودش رو می‌گذره سر صف؟

اینها گلایه از شکل به خصوص زندگی‌ من یا اون نیست فقط شاید یک جور جواب نه چندان ساده به این "چرائی، یا چگونگی" بالا پایین‌های رابطه مون باشه.
15 Comments:
Anonymous Anonymous said...
رابطه من و همسرم هم همینه من همش در حال صرفه جویی اون خیلی راحت خرج میکنه تازه اون ایرانیه.تازه از ازدواج قبلش هم بچه داره و برای اونها هم راحت خرج میکنه و تازه بدتر از همه اینه که به صرفه جوییهای من عادت کرده و مثلا برای خودش میره شلوار 100 دلاری مارک داردرو برمیداره و بعد برای من میره سراغ شلوار ارزونهای 10 دلاری و میگه تو که حاضر نیستی چیز دیگه ای بپوشی؟؟
من نمیدونم تفاوت جنسیته یا تفاوت فرهنگ بزرگ شدن .اما منم مثل تو ام یک جور فاجعه انگیزتری حتی.خیلی هم دلم میخواد از این روش دست بردارم اما نمی توتم

Blogger Moji said...
حالا واقعا پرورش خر اینقدر خنده داره؟
:)

Anonymous Anonymous said...
سالهاست که نوشته هات رو مي خوونم به نظرم فوق العاده اي وبلاگاي ديگرم مي خوونم اما اينجا رو ويژه دوست دارم:-)

Anonymous هيوا said...
سلام هستي جون
واي چقدر خوندن نوشته هات برام جالبه! مي دوني خواسته يا ناخواسته تفاوتهاي ما ايرانيها و اونها رو برام شرح مي دي! لذت مي برم! ياد مي گيرم! خيلي جالبه! خداييش منم تا خوندم نوشتي "پرورش خر" خنده ام گرفت! جالبه كه به نظرشون خر حيون باهوشي هست!!!خيلي جالبه! و اون مساله اي كه گفتي چطوري ميشه كه بعضي از بچه هاي خانواده دكترا مي گيرن و بعضي مي مونن خر پرورش مي دن! اين چيزي هست كه تو خانواده هاي ايراني خيلي تعريفي نداره!!! و اوني كه مثلا دوست داره خر پرورش بده رو هم هرطوري كه هست مجبورش ميكنيم كه بره لااقل ليسانسش رو بگيره!! ديگه مهم نيست كه اون اينطوري از زندگيش لذت نميره!
يا اينكه مثلا اونجا يه خانوم دكتر با يه كسي كه خر پرورش بده ازدواج كنه (يا برعكسش) چيزي هست كه اينجا تعريف نشده هست! يادمه يه سريالي اينجا پخش مي شد كه خانومه وكيل بود و همسرش نجار!! در واقع مي خواست كه نوعي تغيير در نگاه و فرهنگ ما ايرانيها ايجاد كنه اما فك نكنم با يه فيلم به جايي برسن امالااقل من رو به اين فكر انداخته كه آيا اگه يه بچه داشتم مي ذاشتم بره مثلا نجار بشه؟ چيزي كه توي مملكت براش ارزشي قائل نيستن؟!!
به هر حال بسيار لذت ميرم از خوندن نوشته هات.
راستي خانومي خواستي وبلاگم رو بخوني تو كامنت بعدي واست پسورد مي ذارم لطفا تاييد نكن اون كامنت رو!
مرسي.

Anonymous هيوا said...
ZendeGani
به حروف كوچيك و بزرگ هم دقت كن لطفا.

Blogger اينانا said...
تفاوت نيست..شرطي شدن هاي دو جور هست..تغيير هم سخته..
فقط الان كه داريش باهاش حال كن..


ووو من موندم و افسوس موهاي طلايي زير انگشتاي دستام

ولي خوشحالم رابطه م تموم شد!

Blogger اينانا said...
Jo,Det var inte enkelt..Och jag var inte glad. Men det var bästa jag kunde gjöra. Jag lemnade honom därför att han var inte redo för relation. vi försökte men det gick inte bra..

Men nu känner jag bra!
I just found out that I should enjoy what I have..I met great friends and happy for that

Anonymous nazli said...
salam hasti jan
khoobi? midooni chieh man gahi be in adama ke intori kharj mikonan hasoodim mishe manam be khatere tarbiyat khanevadegim hichvaght natoonestam ye bar ham ke shode baraye dele khodam ye chizi bekharam che geroon che arzoon.
che midoonam movafagh bashi rasti man belakhare neveshtam.

Blogger فریماه said...
http://farimahbanoo.blogspot.com/

dorod besyar ziba bod

Anonymous نازی said...
لازم نیست مال دو فرهنگ متفاوت باشین تا اینقدر با هم فرق اشته باشین.می تونست همسایه ی دیوار به دیوارتون تو ایران باشه

Anonymous لاله said...
سلام
اولين باري هست كه دارم وبلاگتون رو مي خونم. نوشته ي جالب و صادقانه اي بود.
به نظر من هر كسي حق داره تو زندگيش اون جوري كه دلش مي خواد پولاشو خرج كنه .
هيچ اشكالي نداره اگه شما دلت بخواد پول بابت خيلي چيزا ندي. ولي بديش اينه كه بعد از يه مدتي اخر صف قرار مي گيري و همه ي اطرافيانت هم به اين قضيه عادت مي كنند.
و اين خيلي بده.
موفق باشي عزيزم.

Anonymous Anonymous said...
سلام هستی جان
همسر من ایرانی و ما دقیقا همین مشکل را داریم من از خرج کردن می ترسم و اون به شدت برای چیزهای مورد علاقش خرج می کنه
----------------------------------
بهترین وسیله موزیک
بهترین ماشین
بهترین لباس
----------------------
---------------------------
یک روز با خودم نشستم فکر کردم که اصلا من چی دوست دارم
چیززیادی به یادم نیومد
دیدیم به خاطر احساس نا امنی که دارم روی خواسته هام خط می کشم
احساس نا امنی که تو مملکت خراب شده همیشه داشتم -
----------------

Anonymous شاه رخ said...
تازه تو داري از دو تا آدمي حرف مي زني با تاريخ و جغرافياي متفاوت
و تجربه اين تفاوت بهنظر من حتا بيشتر از اونكه آزاردهنده باشه ميتونه جذاب باشه (شايد دارم زر مفت ميزنم نمي دونم) ولي من دارم شكاف وحشتناك بين دو تا آدم رو تجربه مي كنم كه توي يه تاريخ و يه جغرافيا و يه شهر ويه فرهنگ و يه مسخره بازي و يه كوفت مشترك زندگي كردن
از لذت ولخرجي لذت ببر از خريدن چيزهايي كه حتا به درد هم ممكنه نخوره
چه برسه به قهوه كه جاي خود داره
از خرپروري هم لذت ببر!
من ياد اون شعر مثنوي افتادم كه مهمي ميردت عيسي از لاغري /تو در بند آني كه خر پروري

Blogger مش دونالد said...
و انگار این فاصله ها تمام ناشدنیه

Blogger اينانا said...
Jag ska flytta i närheten strax.i helsinborg ock börjar bo dit..föratt jobba!:)

Links to this post:
Create a Link