من یک زنم
...زنی تشنه عشق و بوسه و زندگی
Thursday, March 04, 2010
شاممون رو تو آرامش می‌خوریم. قراره همه چیز خوب پیش بره. خستگی کار قابل تحمله، روبروی هم نشستیم و به یاد روزهای جوانی‌ شازده، داریم جنیفر راش گوش میدیم. تلفن زنگ میزنه و من گوشی رو برمیدارم، به عادت همیشه. صدای پشت خط رو تشخیص میدم و نمیدم، مکث می‌کنم، دوباره گوش میدم، نفسم بند میاد، ساکت میشم، چیزی مثل یک جانور ناشناس از پاهام بالا میاد، به سرعت روی تنم میخزه و ته مغزم از حرکت می‌‌ایسته. بعد از یک سال که از آخرین گفتگمون گذشته شنیدن صدای تو هم وهم آواره و هم وجد آور. فکر می‌کنم شاید امدی دنمارک و میخواهی‌ هم رو ببینیم، خیال می‌کنم باید قرارمون رو یادت بندازم، فکر می‌کنم چه خوب که هنوز من یک گوشه ذهنت پنهان هستم و هر از گاهی‌ سرک میکشم...فکر می‌کنم و خیال میبافم. حرکت می‌کنم به سمت اتاق نشیمن و با دست بهش اشاره می‌کنم که من دیگه نمیخورم و می‌تونه میز رو جمع کنه. جلوی اون که نمیتونم حرف بزنم هرچند حرفها مون رو نخواهد فهمید، اما حسمون چی‌؟ اون رو خوب میفهمه. میپرسم کجایی و چه میکنی‌ و چی‌ شد که زنگ زدی، و....کوتاهم میکنی‌. سریع، بدون حاشیه. تو خودت نیستی‌. مستی؟ نه، عادت به مستی نداشتی اون هم این موقع روز تو کانادا، خیلی‌ پاستوریزه بودی برای این کارها. پس چیت شده؟ بدون تلف کردن وقت سراغ یک آلبوم نقشه رو میگیری که گویا یک جایی‌ توی زیرزمین توی یکی‌ از هزار تا جعبه‌هات خاک میخوره، و حالا بعد از اینهمه مدت یادت افتاده که لازمش داری و می‌تونم برات پست کنم که تا هفته دیگه دستت برسه...چیزی از قلبم میریزه روی زمین، اون جانوری که توی ته مغزم جا گرفته بود خودش رو به در و دیوار جمجمه‌ام میکوبه، نمیدونم چی‌ بگم.
"فکر کردم میخواهی‌ حالم رو بپرسی‌" یا شاید چیزی شبیه این میگم. می‌پرسی‌ جدی؟ و میخندی. "نه، شوخی‌ می‌کنم باهات، من که خودم گفته بودم دیگه اس م اس نزن...نه، فقط...نمیدونم...گفتم شاید...خوب حالا..." و انگار کس دیگه یی شروع به حرف میکنه، انگار صدای کسی‌ از دهان من بیرون میاد، کسی‌ که از جمله‌های ناله گونه من خسته شده و حالا میخواد چیزی رو که من قایمش کردم به صورت طرف روبرو بکوبه و از یک بغض ناقص الخلقه خلاص بشه. " میدونی‌ چیه، بهتره بیایی هر چی‌ داری ببری تا سال دیگه یاد یک آلبوم دیگه نیفتی" سکوت میکنی‌، من چشم هام رو می‌بندم و چشم‌های قشنگت رو تجسم می‌کنم که مات و سرد میشه وقتی‌ عصبی هستی‌، مثل اون روزها که انگار تو خودت نبودی و یک زامبی سرد توی تن‌ تو جا گرفته بود و تورو اینطرف و اون طرف میبرد و من نمیدونستم چطور گرمت کنم یا طلسمت رو بشکنم. " هنوز همون وحشی‌ی هستی‌، که بودی...جفتک میزنی‌، میدری...چه جونی کندم که اهلیت کنم بدبخت...نشد، خودخواه، کوتاه بین، یک بیچ واقعی...حقش بود همون موقع که...تقصیر من بود که...هیچ میدونی‌ تو..." تو میگی‌ و من میشنوم. یک دریای متلاطمی که تمام موج‌هات رو تو صورت من میکوبی. احتمالاً کلی‌ طول میکشه تا این‌ها رو هضم کنم، کلی‌ زمان میخواد من بفهمم این رگبار چی‌ بود و از کجا اومد، احتمالاً باید روزها بنشینم و ذره ذره بت شکسته تورو و خودم رو از همه جای وجودم جمع کنم و با چسبی چیزی بچسبونمش و باور کنم که این تو بودی که این‌ها رو گفتی‌، شاید هم کس دیگه‌ای از دهان تو اینها رو گفته، مثل خود من. تو نمیتونی‌ به من بگی‌ هرزه، نمیتونی‌ من رو بیچ بدونی، نمیتونی‌ سالهای زندگی‌ با من رو از دست رفته بدونی، پس تکلیف انهمه روز‌های طلایی مون چی‌ میشه، تکلیف اون دستهای مهربون، انهمه حرف‌های قشنگ، تنهایی‌های پر از لطافت، اصلا تکلیف خاطره‌های قشنگ من چی‌ میشه؟ مگه میشه این‌ها همه دروغ باشن؟ تکلیف قصه‌هایی‌ که از تو دارم چی‌؟ اصلا اون روزی که امدی اینجا، مگه این ما نبودیم که مثل همون سالهای دور کنار هم خوابیدیم و تن‌ هم رو مزه کردیم؟ قسم میخورم این تو بودی که گفتی‌ دلت برای من یک ذره شده، پس تکلیف این جمله تو چی‌ میشه؟...... شاید اینها یعنی‌ یک دنیای رنگی‌ که من برای خودم ساختم و وجود خارجی‌ نداره، هیچوقت نداشته، و من حالا شاهد فرو ریختن کاخ پوشالی خودم هستم. شاید هم این تویی‌ که فاصله اقیانوسی ما، صفحه خاطراتت رو خط انداخته و نمیتونی‌ به یاد بیاری که ما چطور لحظه هامون رو با هم قسمت میکردیم.
آخ که چه خوبه این گریه، چه خوب خودش میاد و لازم نیست دنبالش بگردی.
نمیدونم کی‌ آمده تو اتاق و جلوی پایه من نشسته، چرا ندیدمش پس؟ می‌پرسه چی‌ شده؟ مادرم طوریش شده؟ خبری شده؟ و من فقط میبارم، چی‌ بگم بهش؟ اصلا چیزی دارم بگم؟ گوشی رو میگیره، فقط بوق اشغال...فقط میگم آکس هازبند و صدام دیگه در نمیاد. توی این طوفان بیصدا، دوباره تلفن زنگ میزنه. گوشی رو برمیداره ...سکوت، سرخ میشه...و میشنوم که فحش میده، فریاد میزنه و من دیگه هیچی‌ نمیشنوم. تب می‌کنم. به سه شماره تب می‌کنم، بالا میارم. چند ساعت می‌گذره؟ نمیتونم رو پاهام بایستم، دستهام دو تا جسم غریبه هستن کنارم، شب روزه و روز شب. همهمه هست، وز وز هست و یک بی‌ ‌حسی کامل. دو روزی می‌گذره تا بفهمم کجام و چه می‌کنم. آدمهای دور و برم رو کم کم میشناسم و میفهمم تا همه چیز نرمال نشه از بیمارستان مرخص نمیشم. "نرمال" یعنی‌ چی‌؟ مگه چیزی هم در من هست که نرمال باشه؟ حالا اگر نشد چی‌؟ اگر من یادم نرفت چی‌؟ اگر بخوام تو این دنیای پنبه یی باقی‌ بمونم چی‌؟ یعنی‌ هی‌ اینجا باید بخوابم و حس کنم ماییی قطره قطره توی وجودم تزریق میشه فقط به این خاطر که وضعیت عمومی من نرمال نیست؟ اما عجب اثر جادویی داره این آرام بخش ها، چه دنیایی رو برات باز میکنه، حتا بی‌خیال میشی‌ که جات اشتباهی شده، عوض اینکه بایستی کنار تخت، به عادت معمول، حالا خوابیدی روی تخت...اون هم در یک وضع آنرمال. باورم نمیشه این منم که کولپس رو تجربه می‌کنم. پس کولپس عصبی اینجوریه؟ اره؟ این بود؟ شک دارم دکتر درست گفته باشه. من همه جزئیات رو به یاد دارم فقط یادم نیست بعدش چی‌ شد، حتا یادمه که اون شب قرار بود همه چی‌ خیلی‌ خوب، نه، بهتر از هر شب پیش بره.
همکارهام رو میبینم که میان دیدنم و همه مطمئن هستن که من به خاطر کشیک‌های اضافه به این روز افتادم. زیاد حرف نمیزنم و فقط دلم میخواد پیشم باشه و دستم رو بگیره و بدون اینکه چیزی بپرسه به اون مکالمه تلفنی فکر کنه و این راز رو برای خودش و من نگاه داره. میام خونه و چند روزی جام فقط توی تخته. کم کم می‌تونم غذا رو مزه کنم و از جام بلند بشم بدون اینکه زیر بغلم رو بگیره یا بترسه بیفتم. من از صبح موسیقی گوش میدم و نمیدونم چرا شهوت موسیقی کلاسیک به سراغم آمده. با این نواها آهسته آهسته به زندگی‌ برمیگردم.
20 Comments:
Anonymous Anonymous said...
اينكه خوب مي فهمند....ريز و ظريف...با هات موافقم....و برام عجيبه

زندگي مون رو شروع كرديم...و من دارم براي آينده مبارزه مي كنم و براي روياهام..

هستي..خاطرات رو فراموش كن..زندگي ت و خاطراتت رو مال الانت كن و باهاشون شاد باش..و مطمئن باش كه اين زندگي خوب تو هست.....واقعي زندگي كردن رو آروم و نرم تجربه كن

....شايد يه روز ..وضعم كه بهتر شد...يه روز آفتابي اومدم ..با هم قهوه‌اي بخوريم....روياي كوچيكم رو الان ساختم

Anonymous اقلیما said...
چی میشه گفت؟ این تب کردن و آوار شدن دنیا وحشتناکه. ته قلب آدم می لرزه که نشستی و بعد به طرفه العینی فرو میریزی.

Anonymous Anonymous said...
Hasti jan, vagheiyat hamoon harf haye talkh o gong va darandeie boode ke shenidi, in bot bayad yek roozi mishkast. To ba roohe latifet lahzehaye ghashang ra ba ham peyvand dade boodi va hefzeshoon karde boodi, vagheiyat hamishe talkh o zahremare.
be khodet fekr kon va az zendegit ba partner et lezat bebar. felan oune ke havato dare.

Take care aziz
Bahareh Khanande webloget

Anonymous هیوا said...
عزیز من هستی جان چقدر پری از احساس.
ولی چقدر خوب که می تونی بروز بدی ولی من همیشه همه حرفهام رو نگه داشتم تو دلم!
چقدر خوبه که ترسهای مزخرف سراغت نیومد و وقتی یه بار دیگه دیدیش باهاش سر کردی یک شب به یاد موندی رو! من از همه نوشته هات حتی اونهایی که مثل این یکی حسهای تلخ و غصه هات رو نشون میده بوی خوش رهایی و آزادی رو حس می کنم!
فقط من یه چیزی رو فهمیدم اونم اینه که مردها در برابر زنها فقط بر اساس حسشون حرف می زنن نه عقل و منطقشون و برای همین برای هیچ کدوم از چیزهایی که کفتن و شنیدن هیچ دلیلی ندارن و هر وقت که دور شی یا خسته بشن و اون حس از بین بره همه اون لحظه ها و همه اون گفته های قشنگ رو یادشون میره و فقط این ما زنها هستیم که همه چیز رو باور می کنیم!و بعد نمی تونیم رفتارهای بعدی رو با آنچه شنیدم وفق بدیم! و این ّآدم رو داغون می کنه!
خوش حالم که الان بهتری
از بودنت و سرزدنهای قشنگ هم ممنون نمی دونم چه سری هست که پیامهات انقدر من رو خوشحال می کنه!
شاید اینکه یه دوست از اون سر دنیا به یادم می افته من رو به وجد می یاره یا شاید اینکه دوستیها چقر قشنگ فاصله ها رو به مسخره می گیرن! نمی دونم چیه هرچی که هست همیشه از حضورت لبریز از شادی می شم. مرسی هستی جان.

Anonymous هیوا said...
This comment has been removed by a blog administrator.

Anonymous هیوا said...
This comment has been removed by a blog administrator.

کاش شهوت موسیقی کلاسیک یا هر شهوت دیگه ای جز اینی که الان دارم به سراغم می اومد تا منم بتونم به زندگی برگردم.
خوشحالم که هنوز هستی هستی جان

Anonymous Anonymous said...
محشر بود طرز
چیدمان کلمه هات مثل همیشه غوغا می کنن

Anonymous Abrpeyma said...
خیلی‌ سخته شنیدن بعضی‌ حرفا از یه آدمای خاصی‌. من خودم تجربه دارم از چند سال پیش، هنوز هم بعضی‌ وقتا میاد جلوی چشمم.

مواظب خودت باش دختر

Anonymous هيوا said...
سلام هستي جان
عزيزم چقدر بهت سخت گذشته و اينا همش به خاطر اينه كه تو پر از احساسي!
با اينكه لحظه هاي تلخي رو تصوير كردي اما من توش رهايي و آزادي رو مي بينم!! اينكه بدون محدوديتهاي عرف و . . . بتوني باز هم وقتي احساسات جاري مي شه كاري رو كه دوست داري انجام بدي و دست و پاي احساست رو نبندي!
مي دوني چيه من فك ميكنم كه مردها به هيچ كدوم از حرفهاشون پايبند نيستن يعني چيزي كه مي گن فقط مال همون لحظه و همون ثانيه هست و چند وقت ديگه يادشون ميره چي گفتن در حالي كه ما روي همشون حتي ساده ترين كلماتش هم حساب باز مي كنيم و اونوقت وحشت زده مي شيم وقتي به راحتي همه اونها رو نگفته فرض مي كنن!!!
به هر حال خوشحالم كه الان بهتري دوست عزيزم.
هميشه از خوندن پيامهات لبريز از شادي ميشم شايد چون پيامهاي تو نشون ميده كه چطور دوستيها مي تونه فاصله ها رو به مسخره بگيره! دوستي از اون سر دنيا!!
مواظب خودت باش هستي جان

Anonymous شبنم said...
دلتنگ نوشته هات بودم ، برات غصه خوردم و نوشته ات رو کلمه به کلمه حس کردم ؛ ولی خوشحالم که بهتری و سعی کن به آرومی به زندگی برگردی

Blogger dordaneh said...
نمیدونم چی بگم تصور حالتی که تو داری از تحمل من خارجه قضاوت در موردش غیر ممکنه ولی شاید اون هم از اینکه تو داری زندگیت رو با کسی دیگه قسمت میکنی در عذابه چون اون هم هنوز به تو فکر میکنه ظاهرا کاش بتونی شرایط رو برا خودت کمی ساده تر کنی امبدوارم هر جه زودتر سلامتیت رو به دست بیاری

Anonymous Anonymous said...
Dear Hasti, Live the life. It is hard but hope it will get easier. Try to erase him from your life. If you can change your phone number. The less contact the better it will be. Throw all his stuff out or send. It has been hard for me. I could not sleep the my bedroom for a long time. Tried to leave my place. But I am going to move from the city so it does not worth moving from my apt. Be selfish too and do not take what you have now for granted that is what I did and I paid it with so much suffering. Love your writing.

آرزویم همه در این شب ظلمانیه تار ...آنطرف پشت هلاله غم ماه...همه دیدار تو بود...دل گرفتار توبود...دیده بیمار تو بود...بیگناهم اگر این کرده تو را رنجانید...بیگناهم بخدا باور کن...جرم من خاطر تو خواستن است...جرم من را خبر رفتن تو افزون کرد....
----------------------------------هستیه عزیز دوست من....با خوندن پستت یاد یکی از نوشته های قدیمیم افتادم.... بخشی از اونو برات نوشتم...از تعریفتم ممنون...امیدوارم هر چه زودتر خوب بشی....دوست تو مترسک تنها....

Blogger samin said...
هستی خانوم
خیلی نوشته هاتونو دوست دارم.واقعا زیبا می نویسی.امیدوارم حالتون بهتر بشه و همیشه شادی رو تجربه کنید

Anonymous راسكلنيكف said...
خيلي خوبه آدك چشاشو باز كنه يادش نياد كي اومد هاينجا اصلا اومده يا آوردنش فقط پرستار باشه و يه پنجره
باور كن خيلي هم چيز بدي نيست
نه اصلا چيز بدي نيس
حالا گيريم قبلش يه نلفن يا يه برخورد يادته كه همه چي از اون آب مي خوره
گيريم اون تلفنه قله ي ه كوه يخه كه بيشترش زير ابه
مهم همين سرميه كه بايد تا ته دانلود بشه
سلام

Anonymous aryoo said...
من خیلی وقت وبلاگت رو میخونم ولی این اولین بار کامنت میذارم خواستم بگم متاسفم

Anonymous آی بانو said...
مثل همیشه با خوندن وبلاگت دلم خیلی گرفت و با وجود همه مشغله های ریز و درشتم تا ساعتها با اتفاقایی که برات افتاده بود درگیر شدم به نظر من بهتره تو دوباره دنبال شروع کردن زندگی با همسرت بری آخه این احساسات قوی ای رو که داری نمی شه نادیده گرفت من فکر می کنم اونم مملو از احساسه درست مثل خودت.

Anonymous نازلی said...
سلام عزیزم
چقدر ناراحت شدم وقتی خوندم یعنی یه تلفن آدم رو اینطوری بپوکونه
واقعا عجیبه.
امیدوارم که زودتر خوب بشی مثل قبل به زندگی عادی برگردی
مراقب خودت باش.
میدونم که گفتنش احمقانه است ولی اگه کاری از دستم بر میاد حاضرم انجام بدم.

Anonymous الاهه said...
.. سبک زیبایی را انتخاب کردی برای بیان احساسات زیبایت.. موفق باشی..