این روزها پیدا کردن یک جو شادی، یک مثقال دل خوش، و چند ثانیه خنده از سر بیدردی، کار بسیار مشکلی شده. تو اجتماع از ما بهتران، تو آدم در بدر خارجی خاور میانهای جهان سومی، اونقدر کلاهت پس معرکه هست که حتا باید جواب گوی باد در کردن همهٔ مسلمهای کج و کولههای دنیا باشی. وقتی برمیگردی خونت و روبروی معشوق یک چشمت، یعنی این مونیتور بی زبون، مینشینی تازه عزاداری درونیت شروع میشه. آخر هفته هم که خیر سرت میری یک جهنمی به اسم مهمونی مثلا، چند نفر هموطن چلغوز، توی یک بعد از ظهر گرم و به شدت مرطوب شنبه، با خالی کردن عقدههای سرکوفت شده شون، مخت رو به اسم بحث سیاسی میخورن و جوری روحت رو خسته میکنن که دلت میخواد سرشون رو بکوبی به دیوار همسایه!
شش نفر نیمچه آدم، که حتا نمیتونن توی جمع خودشون به توافق برسان، سعی میکنن ایران رو نجات بدن. سرخوردگیهای شونصد سال دیکتاتوری رو با فریاد زدنهای بی دلیل، از درونشون بیرون میریزن و توی یک عجز ترحم برانگیز، سعی میکنن به طرف مقابل، که یکیه مثل خودشون، بفهمونن که حق دارن و بقیه اشتباه میکنن. حالا تو بگرد دنبال کمی آرامش تا جونت در بره. این هم پرادکس زندگی ایرانیهای در غربت، یعنی بنشینی آهنگ " من همون ایرانم" رو گوش بدی و هی از خودت بپرسی این بابا این آهنگ رو برای کی خونده؟ اونجا که هی میگه: " بچههای نازنینم پس چی شد وعدهٔ دیدار"؟ بعد هم گریه میکنه؟ یعنی ایران نشسته چشم به راه این چند میلیون ایرانی اورهٔ بی نوا؟ که حتا سر میز شئم هم با هم همعقیده نیستن؟ این شعر حقش نبود برای ایرانی توی ایران خونده بشه؟ برای اونی که تحقیر میشه؟ اونی که توسری میخوره و دستگیر میشه؟ یا چی؟ اشتباه میگم؟ این منم که زر زرم گرفته؟ از دور و برم خسته شدم؟ دم شما مردم گرم.
دیگه حتا فکر تعطیلات تابستون هم خوشحالم نمیکنه. این یعنی یک جای کار بدجور خرابه!
راهش عوض كردن محيطه....كاري كه من مي كنم...