من یک زنم
...زنی تشنه عشق و بوسه و زندگی
Saturday, May 09, 2009
کم کم انتخابات نزدیک میشه و بر خلاف هر سال که دلم شور میزد امسال نه از شور خبریه و نه از چیزی شبیه شور زدن. یکی‌ دو ماه پیش تلویزیون رسمی دنمارک برنامه‌ای داشت در مورد حکومت ایران و گوینده خیلی‌ جدی گفت که به نظر نمیرسه قراره چیزی تغییر کنه، چرا که بعد از سی‌ سال، "همه چیز مثل همیشه است". جملهٔ دردناکیه ولی‌ شاید همینطوره. حالا دلم می‌خواد بهانه‌ای برای بیخیالی خودم بتراشم، هر چند زیاد هم مهم نیست. دلم می‌خواد توجیه کنم که چرا مرکز زنان بیشتر راضیم میکنه تا هر چیز دیگه، و چرا جونم برای مرکز پزشکان بی‌ مرز در میاد اما زورم میاد روی انتخابات ایران وقت بگذارم. بده، نه؟ زشته؟ دور از انصافه؟ اینها نشونهٔ چیه؟ من حتا دیگه سعی‌ نمیکنم "وانمود" کنم که جریانات رو دنبال می‌کنم. دستم میگه "تو بیشتر نگران سودان هستی‌ تا ایران بدبخت...هویتت رو از دست دادی و تاریخت رو یادت رفته"...و راست میگه، هر چند به شدت مخالفم که تاریخم رو یادم رفته و میگم شاید بر عکس، چون تاریخم رو یادمه اینجوری شدم.، اینجوری بودن خیلی‌ شرم آوره؟؟ بده که من اعتمادم رو به کشورم از دست دادم؟ نابخشودنیه که کششم به باقی‌ مانده‌های آنچه در ایران دارم کم و کمتر میشه؟ این‌ها یعنی‌ چی‌، بی‌ وطن شدن؟
درست که فکر می‌کنم میبینم ریشه‌ها که برید، دیگه چیزی باقی‌ نمیمونه، خیلی‌ چیز‌ها مصنوعی میشه. حالا دیگه زیاد تفاوتی نمیکنه که چرا و چطور. حتما اگر کسی‌ خوب تحقیق کنه به چرایی و چگونگیش هم پی میبره، منظورم تحقیق‌های ایرانی‌ وار نیست که انگار شبانه یهو به طرف الهام میشه، منظورم یک کاوش آکادمیک هست. حالا باز جای سوال هست که چرا ریشه‌های اون بابا عربه یا ترکه نمیبره اما با من و امثال من که میرسه میبره و اون هم چه بریدنی، که گاهی به خودت هم کلک میزنی‌ و سعی‌ میکنی‌ پنهان کنی‌ که مبادا انگشت نما تر از آنچه هستی‌ بشی‌. تو بهمریختگی یه عجیبی‌ زندگی‌ می‌کنم و مجبورم با خودم کنار بیام. هرچند خیلی‌ شک دارم...
8 Comments:
Anonymous مهتا said...
دلیلش شاید نوعی نا امیدی باشه.. نا امیدی از تغییر .. درجا زدن و خیلی از بدبختی های دیگه ...

Blogger میترا said...
تو که اونطرفی اینطوری شدی ببین مایی که اینطرفیم (اونم وسط گُه)چه وضعی داریم. من یک کلمه راجع به انتخابات از اطرافیانم یا مردم کوچه و بازار نشنیدم اگر کسی اشاره ای هم بکند درباره دودلی اش برای رای دادن حرف می زند آنهم چون پای میرحسین وسط آمده و یک کورسوی امیدی برای تغییر . وگرنه اغلب تمایلی برای رای دادن ندارند. به اندازه کافی بازی مان داده اند و ما همه از این بازی خوردن ها خسته شده ایم.

کاش منم ازین خراب شده می رفتم و کلاهم اگه می افتاد بر نمی گشنک ورش دارم.
بی خیال باش با خیال راحت بی خیال باش
اینجا هیچ خبری نیس

Anonymous شیدا said...
سلام. حالِ دلِ تون من رو یاد کتاب جهالتِ میلان کوندراانداخت ... این لینک هم قسمتیِ که قبلاً انتخاب کرده بودم. آرزو می کنم هر جا هستین شاد باشید
http://weblog.zendehrood.com/comments.aspx?WeblogID=sheyda&MemoID=20886

Anonymous Anonymous said...
مي خواستم يه پيام خصوصي بفرستم نشد...من احتمالان كوپن هاگ زندگي كنم...اطلاعاتي مي خوام راجع به اينكه كجاهاش برا زندگي فعلي من ارزون تره و مناسبه.....فعلان وصعيت مالي خوبي ندارم...و بايدخودمو جم و حور كنم اگه هر كمكي بكني ممنون مي شم

Blogger faezeh said...
ma ham ke to iranim badtar az ine halemon.

Anonymous نازلی said...
سلام هستی جان
به نظر من نباید اینهمه خودت رو سرزنش کنی ما که اینجا هم زندگی میکنیم هیچکدوم از این کارها رو انجام نمیدیم و ککمون هم نمیگزه بیخودی خودت را بخاطر این مسائل سیاسی که همیشه بوده و هست و ما ها که در راس کارش نیستیم عملا هیچ کاری نمیتونیم بکنیم ناراحت نکن
اگر هم دلت مثلا برای سودان میسوزه خیلی طبیعیه هر آدمی ممکنه همین حس رو داشته باشه.
مراقب خودت باش عزیزم.

Blogger فلاوین said...
من خیلی خوشحال می شم که یادم بره کشورم رو
ولی خب وقتی اینجا زندگی می کنی هر روز صبح یادت می یاد
اونا ما رو بی خاطره و همینطوری می خوان