<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854</id><updated>2012-01-22T14:28:33.002+01:00</updated><title type='text'>من یـک زنـم</title><subtitle type='html'>zendegiye zanaaneye yek mohaajer</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>205</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1525494679745075798</id><published>2012-01-10T23:37:00.000+01:00</published><updated>2012-01-10T23:38:01.632+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک وقت‌های بود که از آدم‌ها و داستان هاشون، از حرف‌های نگفته شون، ترس برم می‌داشت. کمتر دوست داشتم بنشینم و به قصه واقعی‌ کسی‌ گوش بدم، کمتر جرات می‌کردم بپرسم "خوب بعدش چی‌" کمتر می‌خواستم کسی‌ جمله‌ای رو با آهی شروع بکنه و من بخوام تا ته این "اه" برم. این "یک وقت ها" شاید سال‌های بیست تا سی‌ بود، نمیدونم شاید هم کمی‌ جلو تر کمی‌ عقب تر. فرق زیادی نداره، چون اون دهه از زندگی‌، دهه جفتک انداختنه و هیچی‌ رو جدی نگرفتن. نه اینکه هی‌ خوش باشی‌ و مثل جوان‌های اینور آب، بری دهلی‌ و تاج محل یا پایه هیمالیا، و دنبال خود گم شده ‌ات بگردی، نه جفتک پراندنی در حد یک بچه دانشجوی تو سری خوده ایرانی‌، گمونم همین تعریف بسه تا بشه تا تهش رو خوند. نمیدونم از کی‌ شروع شد که آدم‌ها و قصه‌هاشون معنی‌ دیگه‌ای پیدا کردن. شاید از زمانی‌ که دیدم خودم قصه‌ای دارم که داره خفم میکنه و دلم می‌خواد کسی‌ بپرسه چه مرگته. شاید هم از وقتی‌ که فهمیدم میشه با کسی‌ بود، سال‌ها هم بود، بعد از دستش داد بدون اینکه اصلا فهمید کی‌ بود، چی‌ میگفت، چی‌ می‌خواست، دردش چی‌ بود. به هر صورت وقتی‌ زندگی‌‌های دور و برم تبدیل شدن به داستان‌های واقعی‌، ترسم هم کم کم ریخت و شدم این آدم‌ای که الان هستم، یعنی‌ می‌تونم دیگه بدون ترس از فرو ریختن آوار وجودم، از کسی‌ بپرسم"بعدش چی‌ شد". این حس خوبه. این توانایی هیبت اون درد‌های درونیم رو کم مکنه. یادم میاره که من تنها کسی‌ نیستم که غم داره، که دلتنگی‌ می‌کنه، که دلش برای بچه‌های بی‌ مو میسوزه، که همش چیزی می‌خواد که نمیدونه چیه. بهم هی‌ سیخونک میزانه که دور و برام رو بهتر ببینم، دست کم داشته هام رو ببینم و به نداشته هام زیاد فکر نکنم. بهش چی‌ میگن در اصطلاح روانشناسی؟ روان گریزی؟ درون گریزی؟ یا چی‌ چی‌ گریزی؟ یادم نمیاد. یادم باشه ازش بپرسم، اما می‌دونم دیاگنوس خودش رو داره. عیبی هم نداره تو داستان مردم غرق بشی‌، خوبیش اینه که گاهی‌ اگر داستان خنده دار باشه اونقدر می‌خندی که عضلات صورتت داد میگیره، اما حیف که این مورد زیاد نیست و اگر از اون دسته آدم‌ها باشی‌، یا شده باشی‌ که اشکت دم مشکته، که خوب روزگارت سیاهه. در هر حال، گاهی‌ که از خودم خسته میشم به داستان مردم پناه میبرم، و قصه شون رو برای خودم بازگو میکم، بعدش نمیدونم اینها روایت خودم بوده یا ازکس دیگه. حال و روز عجیبی‌ برای خودم درست کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1525494679745075798?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1525494679745075798/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1525494679745075798&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1525494679745075798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1525494679745075798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-8817755544387972080</id><published>2011-12-31T18:44:00.001+01:00</published><updated>2011-12-31T18:44:29.143+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سال نو میلادی به همه مبارک. برای همه آرزوی آرامش دارم و سلامتی. دلم سالی‌ میخواد پر از صلح...پر از دلم خوش...پر از مهربونی‌های بچگی...پر از دلنازکی‌های جوونی‌...پر از پختگی میان سالی‌...پر از خوبی‌. چکار کنم که سالمون اینجور بشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شامپاین آماده روی میز، دو تا گیلاس کنارش، کمی‌ بادام زمینی‌ و چند تا نارنگی هم توی ظرف. امسال تنهائیم، نمیدونم چرا این تنهایی‌ اینقدر آرامش بخشه، هر چی‌ هست لازمه. تمام پرده‌ها رو هم کنار زدیم که هر چی‌ آتش بازی‌ میشه دور و برّ خونه، ببینیم. برای همه هم اس‌ ‌ای اس‌ تبریک فرستادم تا خیالم راحت باشه که کسی‌ جا نمونده...مثل یک وظیفه، مثل دید و بازدید‌های اجباری عید نوروز.فردا اما دعوت شدیم تو یک جشن ایرلندی، با همه مخلفات. سال جدید، حال و روز جدید؟ نمیدونم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-8817755544387972080?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/8817755544387972080/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=8817755544387972080&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8817755544387972080'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8817755544387972080'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/12/blog-post_31.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-64941363448476387</id><published>2011-12-21T02:31:00.000+01:00</published><updated>2011-12-21T02:33:20.847+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اتفاقات درشت و ریزی که توی زندگی‌ میفته، مثل اون داروهای تلخ بچگی‌ یه، اون امپولهای دردناکی که هر چقدر جیغ بزنی‌، بالاخره توی تنت فرو میره و کاریش هم نمیتونی‌ بکنی‌. فرقش با وقتی‌ بزرگ تر شدی اینه که آدم بزرگ دیگه جیغ ویغ نمیکنه، بیشتر در سکوت تحملش میکنه. این "در سکوت تحمل کردن" هم بسته به شدت اواریه که روی سرت خراب میشه. کم یا زیادش هیچ دست آدم نیست، گاهی‌ فقط گاهی‌، زمان مواجهه باهاش به نحوه زندگی‌ ربط پیدا میکنه. این جمله‌های بی‌ سر و ته رو میگم برای اینکه فقط به خودم بفهمونم (یا خودم رو خر فهم کنم) که اصلا هیچ چیز زندگی‌ دست من نیست و عجیب اینه که روز به روز این ادعا برام بیشتر واقعیت پیدا میکنه. دیگه گذشته روزهای بیست سالگی و بیست و پنج سالگی، که دنیا روی یک ناخنم میچرخیده و من از زور بزرگی‌، یا خود محوری، تو آینه هم جام نمیشده. نه اینکه حالا دوران افتادگیه و تسلیم به چهار دیواری تنگ دنیا، نه، این فقط یک اعتراف ساده هست به خود. کسی‌ که با خودش درگیر باشه میشه یک شتر گاو پلنگ بینوائی که نه می‌تونه خوش باشه از ترقه بازی شب سال نو مثلا، و نه می‌تونه حسابی‌ غصه دار باشه از رویداد‌های تلخ اطراف. میشه یکجور آبگوشت بی‌ نمک، اصلا نه خوشحال خوشحاله و نه غمگین غمگین. ازش بپرسی‌ چه مرگشه، نمیدونه چی‌ بگه. شاید هم مرز هاش فراتر می‌رن، حالا اگر اینتلکتویل تر بهش نگاه کنیم و بخواهیم ازش معنی‌ خاص در بیاریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روز‌ها خوابم کمتر شده، با خودم درگیرم سر هیچی‌. فکرم پرواز میکنه همه جا و وقتی‌ بر میگرده، خسته تر از قبله. حساس تر شدم. گفتم شاید قبلان که هر حادثه کوچکی اشکم رو در میاره. میام مثلا چیزی که کمی‌ هم احساسیه، برای کسی‌ تعریف کنم، خودم بغض می‌کنم، نفسم میگیره و میزنم زیر گریه. کم کم داره جدی میشه. نمی‌فهمم چرا. حالم کلا خوبه و ملالی نیست جز اینکه تمام تعطیلات ژانویه و سال نو رو باید سر کار باشم، اما با اینحال یک چیزی سر جای خودش نیست که من اینجور درگیر احساساتم هستم. فکر می‌کنم شاید دلتنگی‌ از مامان باشه یا شاید اثرات هوای مه‌ الود و بارانی...اما نه، گمون نکنم. دوست دوست پسرم یک روان پزشکه، تجویز کرده یک لامپ صفحه ای، مثل مانیتور کامپیوتر بگیرم و روزی نیم ساعت تا یک ساعت بشینم جلوش تا دپرس نشم. از این تجویز‌های بی‌ در و پیکر دیگه! اما دوست پسرم میگه احتمالاً ویتامین دی کم دارم و من هم خودم رو بستم به ویتامین، صبح و شب به این امید که بشم سوپر من و دنیا رو بگذارم روی گرده هام و برم جلو. همکارم برام تجویز کرده برم شاپینگ. من هم رفتم دست خالی‌ برگشتم...تو جمعیت سرگردان فروشگاه ها، من هول می‌کنم، خسته میشم و اصلا نمیدونم برای چی‌ آماده بودم. حالا هم که نزدیک مراسم ژانویه و کریسمسه و خرید رفتن یک نوع خودکشی‌ به طریقه بوم بوم به حساب میاد. خلاصه به نظر میرسه باید همه چیز رو استند بای گذاشت تا دوم ژانویه...بلکه خبری بشه. روزگاری الکی‌ سختیه به خدا. شوهر همکارم سکته کرده مرده، من تو مراسمش بیشتر از همکارم اشک ریختم، جوری که خودم فکر می‌کنم نکنه من با مرحوم، نسبتی نزدیکتر داشتم خودم نمیدونستم؟ اینها یعنی‌ چی‌ آخه؟ اونهم الان، که باید همه چیز خوب پیش بره؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-64941363448476387?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/64941363448476387/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=64941363448476387&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/64941363448476387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/64941363448476387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/12/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3427267875682875438</id><published>2011-12-06T02:50:00.001+01:00</published><updated>2011-12-06T02:50:35.548+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امسال هم مثل هر سال، مهمانی کریسمس با همون آداب و ادا اطوار همیشه. امسال کمی‌ تغییر کرده بود، اول بعضی‌ کسالت آور تیر اندازی و بعد هم غذا در یک رستوران متعلق به از ما بهتران. دوباره خوردن و پشت بندش هم نوشیدن تا حلقوم، شاید هم لبریز شدن. دنباله کار هم که آشکار. یک مهمانی بی‌ سر و ته، با کلی‌ آدم‌هایی‌ که نمیشناسی، اما کنارش مینشینی‌ و یا سر تکون میدی یا چند جمله کوتاه راد و بدل میکنی‌. بی‌ مزه است، فکرم همه جا هست جز سر میز و با کسانی‌ که گفتگو می‌کنم. نه نگرانم نه غم زده، فقط فضا رو دوست ندارم و حس می‌کنم چقدر دلم میخواسته خونه باشم یک پتوی نازک بکشم روی پام، مچاله بشم روی مبل و فیلم ببینم. به اصرار اون میرم، دلش جشن می‌خواد و بزن و برقص، میگم ببرمت کنسرت اون دو تا بچه لوس ایرونی‌ تا با صدای ته چاهییشون برات وز وز کنن، تو هم هی‌ برقص با هر کی‌ خواستی‌. میگه نه، موزیک ایرانی نمی‌خوام می‌خوام برام آشنا باشه...وطنی باشه...خودی باشه. میبینی‌ تورو خدا؟ جرقّه‌ای تو ذهنم روشن میشه به هیبت یک آتشفشان...فکر می‌کنم این بابا موزیک خودی می‌خواد تعارف هم نداره با خودش، دلش نخواد کاری هم نمیکنه، حالا من رو باش که زوری میرم جشن کریسمس با اینکه دلم راضی‌ نیست. خاک بر سر تر از من خودمم که نه موزیک یخ دینیش راضیم میکنه نه صدای "کامران و هومن". این چیز‌ها دور میزانه تو سرم وقتی‌ نشستم اونجا و بوی شیرین‌های دارچینی دلم رو آشوب میکنه. به قوت خدا من ایران هم که بودم از دارچین خوشم نمیومد حالا اینجا دو ماه آزگار هی‌ انواع و اقسال شیرین‌های دارچینی هست که روی میز ولو شده و باید بو بکشم، گمونم این هم از اون مجازات‌های پروردگاره منتها از نوع ملایمش. راهی‌ نیست جز ماست کردن، هی‌ شات انداختن، اما از اونجا که زیاد مشروب نمی‌خورم ظرفیتم کلی‌ پاینه و هنوز اول راه سرگیجه میگیرم و بیخودی با هر چرتی که بقیه بگن نیشم باز میشه، که خودش علامت مستی منه. استاپ می‌کنم تا حالم خراب تر نشده هی‌ میرم بیرون هوای تازه بهم بخوره، میترسم بچام. برمی‌گردم تو، آروم ندارم حالا کو تا وقت رفتن. میرم کمی‌ می‌رقصم، پنیر میخورم با انگور و بیسکویت، با بغل دستیم چند جمله‌ای حرف میزنم،ِ  ایمیل چک می‌کنم، یکی‌ دو تا سودوکو حل می‌کنم، بازی می‌کنم، تو فیس بوک میرم، مردم رو نگاه می‌کنم، برای همکار هم کنار میزهای دیگه دست تکون میدم و همین. ساعت از دو گذشته که برمی‌گردیم خونه، روی پاش بند نیست کشان کشان ولو میشه روی تخت. من هم می‌خوابم و فردا با سریع به حجم یک کوه بلند میشم. میریم با هم می‌دویم که مثلا کمی‌ هم به بدنمون رسیده باشیم. میگم من سال دیگه نمیام، میگه کو تا سال دیگه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3427267875682875438?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3427267875682875438/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3427267875682875438&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3427267875682875438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3427267875682875438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-799624170262906489</id><published>2011-11-22T06:15:00.001+01:00</published><updated>2011-11-22T06:15:30.100+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بیشتر وقت‌ها زندگی‌ اونجور پیش نمیره که دلت می‌خواد، اونجوری نیست که پیش بینی‌ میکردی یا قرار بوده که بشه، یا اصلا چیزیه تو مایه‌های شیت که نمیدونی‌ باید باهاش چه بکنی‌. گاهی‌ ناگهان چیزی میگی‌ که نباید میگفتی‌ یا کاری میکنی‌ که نباید میکردی و همین حرف نامربوط یا کار نامربوط، که لازم هم نیست خیلی‌ چشم گیر باشه، همه چیز رو به هم میریزه و حالت رو خراب میکنه. گاهی‌ از اطرافیانت دلگیر میشی‌ یا دلگیرشون میکنی‌، گاهی‌ این دلگیری رو به شیوه نا درستی‌ نشون میدی و کار رو از اونی که هست خراب تر میکنی‌. نمیدونی‌ چرا دقیقا این شیوه رو انتخاب کردی، هیچ پاسخی به اینکه سحر این راه رو رفتی‌، نداری. کمی‌ در خودت درگیر میشی‌ و هر چه پیش آمده رو یا به خستگیت ربط میدی یا به فشار زندگیت یا به هوای گرفته یا به هر چیزی که دم دستت اومد و فکر کردی در این مورد چکش خور خوبیه. چه بتونی‌ فرافکنی بکنی‌ یا نه، چه برای پرسش‌های عجیبت پاسخ داشته باشی‌ یا نه، چیزی که مسلمه اینه که تو روزی رو خراب کردی و حس تلخی‌ رو به خودت تحمیل کردی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما دو روزی هست که با هم حرف نمی‌زنیم. اینکه حرف بزنیم یا نه، زیاد مهم نیست. میشه که اصلا حرفی‌ نداشته باشیم و فقط چیزی بگیم برای خاطر "گفتن"، اما کم شده که دلخور باشیم و هیچ نگیم. گاهی‌ که به توپ هم می‌زنیم هنوز پا بند این قانون ارزشمند هستیم که "قهریم، اما حرف می‌زنیم"، اما این دو روز، این دلگیری تلخ از نوع دیگه ایه. به خودم میگم مثل تمرین روح بهش نگاه کن، انگار که میخواهی‌ بزرگ بشی‌، فکر کن داری تمرین زندگی‌ میکنی‌، اما خوب می‌دونم که همه اینها پشمه. من اصلا تو این شرایط به هیچ تمرینی احتیاج ندارم، حالا چرا جفتک میندازم، خودم نمیدونم. برگشتم به اون روز‌هایی‌ که دوست داشتم تنها باشم، خودم و تصویر آینه، اما می‌دونم که  این حس تنهایی خواهی‌ خیلی‌ زود گذره و چیزی که جاش میمونه یک پشیمونی عمیقه که با هیچ چیز درمان نمیشه. باید فکری کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-799624170262906489?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/799624170262906489/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=799624170262906489&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/799624170262906489'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/799624170262906489'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/11/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7446469493499301520</id><published>2011-11-07T10:58:00.001+01:00</published><updated>2011-11-07T10:58:59.456+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بچه پنج ساله‌ای رو آوردن بیمارستان، ازش سؤ استفاده شده، مادرش، مادر واقعیش تا سر حد مرگ بچه رو کتک زده، ناپدریش استخوان رانش رو شکونده، روی بدنش فقط کبودی هست، چشم هاش دو تا تیله آبی، بی‌ روح، بی‌ زندگی‌...نگاهش جوری خالیه که وقتی‌ بهت میفته دوست داری خودت رو پنهان کنی‌. فکر کن که هیچ کس صدای گریه این بچه رو نشنیده، وقتی‌ فریاد زده کسی‌ نبوده به کمکش بیاد...اوج تنهایی. پاش و گبچ گرفتن تا سازمان حمایت از بچه‌های بی‌ سرپرست بیان ببینن براش چه میشه کرد. چه میشه براش کرد؟ با روحش چه میشه کرد؟ با درد‌های روحش؟ دیروز خواستم موهاش رو براش ببافم، ترسید، دستش رو آورد جلوی صورتش خودش رو تو تخت کنار کشید...قلبم پاره شد. "کاترینا" میگه باید دید چرا مدرسه اینجور کرده، باید ریشه یابی‌ کرد چه مشکلی‌ در کودکی داشته، باید ابژکتیو بر خورد کرد. میگم چه فرقی‌ میکنه، اصلا خیال کن همین بالا سر مادره هم آمده وقتی‌ بچه بوده...حالا چی‌؟ کی‌ به داد این دختر می‌رسه؟ این چی‌؟ بس که ابژکتیو برخورد شده این موارد داره بیشتر و بیشتر میشه. میگه ابژکتیو باش و لیوان قهوه‌اش و سر میکشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7446469493499301520?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7446469493499301520/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7446469493499301520&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7446469493499301520'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7446469493499301520'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1243830600846588881</id><published>2011-10-25T03:18:00.001+02:00</published><updated>2011-10-25T03:18:56.691+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقت‌های که دیر خونه میرسم، یکجور حس نگرانی‌ شدید تو وجودم رخنه میکنه. در این بین حتا نمیتونم "دیر رسیدن" رو تعریف کنم، مثلا بگم باید ساعت هشت خونه می‌بودم و الان ساعت ده‌‌‌ شب شده، یا مثلا قراری داشتم و بهش نرسیدم. راستش اصلا نمیدونم "دیر رسیدن به چی‌"، اما می‌دونم "دیر کردن" یعنی‌ اون زمانی‌ که ساعت درون ذهنم بهم میگه دیره. این مواقع سعی‌ می‌کنم هر چه سریع تر خودم رو به خونه برسونم. اکثر اوقات هم نمیتونم یعنی‌ یا مثلا تاکسی پیدا نکردم، یا توی یک ترافیک بی‌ دلیل گیر کردم یا هر چی‌. بعد کم کم دلشوره میگیرم و هی‌ بی‌ دلیل به ساعت نگاه می‌کنم و آرزو می‌کنم زود تر "برسم". این حس احمقانه هیچ احتیاج به ریشه یابی‌ نداره، یعنی‌ ریشه یابیش هیچ کار سختی نیست. همه اینها بر میگرده به تعریف "دیر آمدن" تو خونه ما، که پدرم از خودش در آورده بود و مثلا اگر ساعت هشت شب میرسیدی خونه، دیر نبود اما ساعت نه یکهو میشد "دیر رسیدن" و من هیچ وقت، واقعا هیچ وقت نفهمیدم به چی‌ دیر می‌رسیدم و چرا گاهی‌ سر همین یک ساعت جنجال به پا میشد. چیز خاصی‌ که تو خونه منتظرم نبود جز یک بشقاب پلو مثلا، که اکثرا هم نمیخوردم یا یک اتاق خالی‌ و تنهایی یه بی‌ مزه. اما با اینحال ساعت نه شب دیر میشد اگر هستی‌ به خونه نمی‌رسید. منظورم حالا این نیست که "تقصیر" تقسیم کنم و بندازم گردن بابا یه بیچاره، می‌خوام فقط بگم که این تعریف از ساعت‌ها هنوز با من همراهه و بعد از بیش از چهل سال زندگی‌، نتونستم تغییرش بدم. حالا هم گاهی‌ "دیر" میرسم اما می‌دونم که چی‌ نیست که بابتش بخوام دل‌ نگران بشم با این حال دل‌ شوره میاد...آهسته و آروم. خیلی‌ سعی‌ کردم روی خودم کار کنم و این حس رو از بین ببرم، اما نتونستم. مثل خواب‌های که یا توشون گم میشم و نمیتونم آدرس رو پیدا کنم یا کسی‌ دنبالمه یا نیمه شب شده و من هنوز به خونه نرسیدم، این خواب‌ها رو هم نمیتونم کاریشون کنم همیشه هستن و همیشه هم مثل دفعه اول کلی‌ ترسناکن. اگر زمانی‌ که جوان بودم، مثل امروز یک موبایل داشتم و می‌تونستم به پدر همیشه نگرانم خبر بدم که حالم خوبه و هیچ طوریم نیست و فقط اتوبوس خط ولی‌ عصر توی ترافیک گیر کرده، این نگرانی‌‌ها کمتر نمی‌شد و من دیگه کابوس به خونه نرسیدن نمی‌دیدم؟ یعنی‌ تکنولوژی می‌تونست به داد من برسه اونموقه ها؟ یعنی‌ جوان‌های امروز دیگه وقتی‌ بشن چهل و چند سال، از این خواب‌های "دیر رسیدن" نمی‌بینن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی‌ دلم می‌خواست این کسی‌ نبودم که حالا هستم، یک آدم دیگه با هویتی دیگه. گاهی‌ "هستی‌" بودن خیلی‌ سخت میشه، دلت می‌خواد اصلا ببری، نباشی‌، بری، حساب کنی‌ همون وسط راه پیاده شی‌‌، بگی‌ شما رو به خیر ما رو به سلامت. گاهی‌ من هم مثل همه آدم‌های دیگه خیلی‌ کف می‌کنم اما راهی‌ برای بیرون آمدن از این کف ندارم. زندگی‌ گاهی‌ خیلی‌ "شیت" میشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1243830600846588881?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1243830600846588881/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1243830600846588881&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1243830600846588881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1243830600846588881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/10/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-731632225551491700</id><published>2011-10-06T21:25:00.001+02:00</published><updated>2011-10-06T21:25:17.265+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>الکی‌ دلم تنگه نمیدونم برای چی‌. سه روز تعطیلم، یعنی‌ تعطیلیم. حال و حوصله کار خاصی‌ رو ندارم با اینکه کلی‌ کارهای نیمه نصفه هست برای انجام. بیخودی زمان میگذرونم گمانم اثر پاییزه، نبود هم میشد گفت اثر زمستونه یا بهار یا هر چی‌، بالاخره اثر چیزی هست دیگه. به سرش زده بریم ایرلند. حالش نیست، شاید چون دلم می‌خواد هیچ کاری نکنم، وقتم رو به قول قدیم‌ها به "بطالت" بگذرونم. اینجا بطالت معنی‌ نداره، اینجا ای‌ها بطالت رو به "استراحت کردن" تغییر معنی‌ دادن...اینها یک جورشه. هنوز گاهی‌ که میگه بمونیم خونه فقط استراحت کنیم، من یکهو میگم "وقتمون تلف میشه" و اون هم میگه "چرا تلف؟...خوب استراحت می‌کنیم". این هم بخشی از تفاوت دنیای ماست با هم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سر کار برمی‌گردم تنها می‌شینم رو سوفا به تلویزیون خیره میشم تا وقتی‌ حسابی‌ گرسنه بشم و یادم بیفته که غذا ندارم. میرم یک املت پر ملاط با کلی‌ پنیر درست می‌کنم اما نصفش رو هم نمیتونم بخورم. شب دیر میاد خونه، خسته‌ام اما خوابم نمی‌بره تا نیاد. سوت زنان میاد تو، شنگول و خندان. دستی‌ به سر و کول سگ‌ها می‌کشه و میاد می‌شینه کنار من بغلم میکنه. میگم بی‌ الکل میدی میگه آبجوی ایرلندی زدم، بیا بریم ایرلند یک سفر سر حال بیاییم. بعد هم کلی‌ در احوالات ضرورت سفر حرف میزنه و اینکه از حال و هوای خونه بیاییم بیرون و دو سه روزی خودمون باشیم و از این روزه خونی ها. میگم بگو هوس آبجو خوری با پدرم رو کردم، می‌خنده...میگه شاید. مست نیست اما زیادی سر حاله برای ساعت دوازده و نیم شب. من رو به خودش میچسبونه و مثل بچه‌ها سرم رو میبوسه. میگه سخت نگیر "سر جدییت" و این "سر جدت" رو با لهجه‌ای میگه که نه فارسیه نه افغانی و نه هیچ جایی‌، که همین خودش کلی‌ خنده داره، تلاشی که به کار میبره تا این کلمات فارسی رو با مناسبت و بی‌ مناسبت بگه، همین خودش موضوع چند دقیقه خنده می‌تونه باشه. میگم حالا ببین اصلا بلیت گیرت میاد؟ خوشحال و خندان میگه اره، گرفتم! اگر حالش بود کلی‌ براش ناز می‌کردم و اخم الکی‌، اما راستش حال اینهم نیست. چیزی نمیگم و اجازه میدم که پدرانه شانه‌ هام رو نوازش کنه. نیم ساعتی‌ میشینیم بی‌ حرف تا بریم به سمت جیش مسواک لالا. کنارش هی‌ جابجا میشم و فکر می‌کنم چه عجیبه که گاهی‌ جوری با من برخورد میکنه که انگار بار اولیه که پیشمه. گاهی‌ حتا حس می‌کنم از چیزی شرم میکنه یا مثلا می‌ترسه کاری انجام بده دوست نداشته باشم. این رفتارش خیلی‌ برام قشنگه، من رو میبره به روز‌های اول با هم بودنمون. اون شب‌های که از هم میپرسیدیم :"چطور بود؟" کم کم دیگه این "چطور بودن" اهمیت خودش رو از دست میده، انگار باید همیشه خوب باشه و جای سوال هم نداره. شاید هم چون اگر بد باشه، خوب بده دیگه! مثلا اگر بگی‌ بد بود یا هیچ نچسبید، گناه کردی و طرف رو رنجوندی از خودت. تازه شده دروغ هم بگی‌ فقط برای اینکه برق خوشحالی رو توی چشم هاش خاموش نکنی‌ و نندازیش تو این ترس که "اگر همیشه بهم بگه بیمزه بود تکلیفم چی‌ میشه؟!" با این فکر‌ها هی‌ می‌چرخم، دورش میزنم، چپ، راست، بالا پایین. یکهو فکر می‌کنم چقدر براش کوتاهم، پاهام اگر بهش برسه، صورتم روبروی صورتشه، بهش میگم و حالا نوبت اونه که بخنده، البته به نظر من چندان خنده در نیست. میگه چه وقت این حرفها؟ ولی‌ من فکر می‌کنم دقیقا وقت همین حرف هاست. توی حالت معمولی‌ که من به بلندی قدش فکر نمیکنم، اما اینجا این اختلاف قدمون بیشتر تو چشمم میاد. میگه حواست پرته، اما نیست بر عکس، حواسم خیلی‌ هم جمعه فقط به فکر چیز‌هایی‌ می‌افتم که بطور معمول بهش توجه ندارم. نمیدونم چقدر طول می‌کشه که از این فکر‌ها بیام بیرون و نفس هام ریتم طبیعی خودش رو پیدا کنه، اما وقتی‌ به خودم میام میبینم دارم چمدونم رو برای یک سفر سه روزه می‌بندم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-731632225551491700?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/731632225551491700/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=731632225551491700&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/731632225551491700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/731632225551491700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7559005082486550258</id><published>2011-09-29T02:10:00.001+02:00</published><updated>2011-09-29T02:10:48.675+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ایران که بودم دلم پر میزد برای این که با یک دامن کوتاه مشکی‌ (حالا نمیدونم چرا مشکی‌...میشه رنگ دیگه هم باشه خوب)و جوراب راه راه مشکی‌ و قرمز و یک کفش پاشنه ده سانتی و یک روژ صورتی‌ براق برم سر کار. دوست داشتم موهام باز باشه و هی‌ باهاشون بازی کنم. به گمانم این ایمج از فیلمی چیزی به ذهنم رسوخ کرده بود. در هر حال تو ایران که نشد بشه...اینجا که اصلا نشد بشه. جالبه که من به یونیفرمم عادت نمیکنم. هنوز بعد چند سال یونیفرم پوشیدن، باز دلم می‌خواد می‌تونستم اونجوری که می‌خوام لباس بپوشم. مطابق فصل یقه‌های لباسم باز و بسته بشه یا دامنم کوتاه و بلند. از تمام اینها تنها چیزی رو که می‌تونم حفظ کنم همون روژ صورتی براق هست که مثل جونم دوستش دارم. دانشجوی پرستاری که بودم، توی بخشمون پرستار پیری بود که همیشه روی اونیفورمش یک کمربند باریک می‌بست با جوراب و گوشواره‌های همرنگ همون کمربند. این کارش برام خیلی‌ جالب بود ولی‌ از بس الد فشن بود هیچ وقت دلم نخواست همین کار رو بکنم، گذاشتمش برای وقتی‌ از پنجاه گذشتم. حالا چیزی که هستی‌ رو توی بیمارستان بیشتر از بقیه متمایز میکنه، گٔل سر‌های رنگارنگ عجیب غریبمه با روژ‌های همرنگ. این وجه تمایز یک شبه نیومد، اصلا خود آگاه هم نبود، یک روز به خودم اومدم دیدم همکارم میگه شرط بسته من بیشتر از انجاه گٔل سر دارم، و وقتی‌ فکرش رو کردم دیدم راست میگه. دیدم من شدم "هستی‌ با گٔل سر‌های رنگی‌" و احتمالاً چند وقت دیگه من رو بیشتر با گٔل سر هام به یاد میارن تا اسمم، یا اصلا خودم! من شدم کپی همون پرستاری که دیده بودم و واقعیت هم همینه که من اصلا اسم این پرستار یادم نمونده اما خوب یادمه که کمربندی داشت فسفری رنگ که وقتی‌ با گوشواره هاش مچ میکرد خیلی‌ توی چشم میزد. اینها چیز هایه که ناگهان میشن جز ایدنتیتی،  بدون اینکه بفهمی چجوری، میشن قسمتی‌ از تو. میبینی‌ برای صرفه جویی در وقتت، همون شب لباس فردا رو آماده کردی گذاشتی کنار، چون صبح‌ها کلی‌ وقت می‌گذری ببینی‌ پیرهن کوتاه بپوشی با جوراب یا شلوار کوتاه بپوشی با جوراب، تازه این در شرایطی هست که وقتی‌ میری توی رخت کن باید کلی‌ هم وقت بگذاری لباس‌هات رو در بیاری بدون اینکه ازش لذتی رو که انتظار داشتی ببری، برده باشی‌. من همیشه می‌ترسیدم از ساختن یک ایدنتیتی مجازی، از اینکه چیزی برای خودم بسازم که بشه بند یا دیوار قفس و بی‌ دلیل حبسم کنه، حالا میبینم این قفس خودش یک جور‌های میاد و تورو میکنه توی خودش، چون توی خیالت فکر میکنی‌ حالا که نمیتونی‌ با کفش زرد پاشنه بلند بری سر کار میتونی‌ تلافی کنی‌ و گٔل سر زرد بزنی‌ یا بچسبونیش روی جیب یونیفورمت و همینجوری باهاش حال کنی‌. تازه اون هم تو دل‌ خودت حال کنی‌ چون چند ساعت از روز و، که این گٔل سر یا سینه قراره بهت حس خوبی‌ بده، اصلا نمیبینیش، و تازه رفته زیر یونیفرم بد ریخت و بد رنگ اتاق عمل پنهان شده. این چیز‌ها رو به خودم میگم که بهتر بفهمم چطور شد که کمد من پر شد از این همه گٔل‌های رنگارنگ، گاهی‌ لازمه چیزی رو بلند گفت یا نوشت تا بهتر درکش کرد حتا اگر خیلی‌ پیش پا افتاده باشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7559005082486550258?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7559005082486550258/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7559005082486550258&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7559005082486550258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7559005082486550258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/09/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7342857975336448212</id><published>2011-09-18T06:34:00.000+02:00</published><updated>2011-09-18T06:42:48.385+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هی‌ به خودت میگی‌ نه گله نه شکایت…هیچی‌، مثل بچه آدم زندگیت رو بکن و خدا رو شکر، چلغوز جان، زندگی‌ سخت تر از آنچه می‌تونست باشه نیست، اما فایده نداره. هی‌ به چیز‌هایی‌ که باید وقتی‌ سر از تخم در میاوردی بهت یاد میدادن و یاد ندادن، فکر میکنی‌ آتیشی میشی‌ و نه دستت به جایی‌ بنده و نه میتونی‌ از کسی‌ انتقام بگیری که دلت خنک بشه، مجبوری تا تهش رو بخوری و بگی‌ خدا رو شکر که بد تر از این نشد. سر کار اگر زبان درازی نکنی‌ کلاه میره سرت، باید همیشه آماده جنگ باشی‌، زره یک دستت و شمشیر هم (گاهی‌ البته که زره اثر نکرد!) دست دیگه. این شده رسم دنیا. به همکارت میگی‌ این چه مدلشه که یک هفته مدام وظیفه تو شده که هی‌ وسایل لازم قفسه‌های ریکاوری رو پر کنی‌…مگه وظیفه خودش هم نیست؟ با پر روی میگه من با اینکار حال نمیکنم! انگار تو پیشونی تو نوشته ” انبار دار”. وقتی‌ هم اسلحه رو از رو ببندی بهت میگن وقیح. اما من فکر می‌کنم وقیح بودن بهتر از ک. خل بودنه. یعنی‌ اینجا چاره‌ای نداری جز اینکه یا جیغ بشنوی یا جیغ بزنی‌، حد وسط نیست اگر هم باشه یاد نگرفتی‌ کجاست مثل باقی‌ چیز‌ها که یاد نگرفتی‌…یعنی‌ نه اینکه نخواستی یاد بگیری، اصلا ندیدی که یاد بگیری. &lt;br /&gt;گاهی‌ نفرت مثل یک شیشه سرم قندی ‌نمکی، با هر اتفاق کوچک و بزرگی‌ که میفته، قطره قطره میره توی خونت و بدون اینکه بفهمی یا از وطنت متنفر میشی‌ یا از سرزمینی که توش زندگی‌ میکنی‌. وای به حالت اگر به هر دوش همین حس رو داشته باشی‌.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7342857975336448212?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7342857975336448212/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7342857975336448212&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7342857975336448212'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7342857975336448212'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/09/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7483109172433319015</id><published>2011-09-08T14:42:00.001+02:00</published><updated>2011-09-08T14:42:23.571+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ساعت پنج صبح از خواب پریده دیگه خوابش نبرده، آروم از تخت خزیده بیرون که یعنی‌ من رو بیدار نکنه، نمیدونه با اولین جفتک زدن هاش توی تخت، از خواب پریدم. سگ‌‌ها رو راه انداخته بیرون که ببردشون هوا خوری، طفلکی ها. اینهمه من جون کندم یادشون بدم قبل از ساعت شش هوس بیرون رفتن نکنن، حالا آقا کله سحر راهشون انداخته به سمت در. از حیاط هم پاش رو اون ورتر نگذاشته هوس سوت زدن زده به سرش و چنان سوتی میزنه که گمونم همسایه‌ها رو هم از خواب میپرونه. کمی‌ وول میخورم و کم کم دل دردی شروع میشه که نگو. به خودم میپیچم و میشنوم که در رو باز میکنه...همونجوری سوت زنان. وقت بیدار شدنه. صبحانه می‌گذاره. بر خلاف من که با چشم‌های پوف کرده و موهای ژولیده به زور میگم سلام، کاملا سر حاله. میبینم نه تنها رفته هوا خوری، بلکه کلی‌ هم دویده، بد بخت سگ‌ ها. میگم تو این باد این بیچاره‌ها رو چرا شکنجه دادی پس؟ میگه: "تازه برگشتن به طبیعتشون..."خیلی‌ بی‌ حالم. دلم درد میکنه اساسی‌، وقت این شکنجه ماهانه که میشه من میشم سگ‌ تر از قبل و فقط کم دارم کسی‌ ساعت شش بیدارم کنه و سوت بزنه. گوشی زود دستش میاد که وقت کلنجار رفتن با من نیست، یک قهوه تلخ می‌گذره جلوم که دل و روده هام رو بالا پایین میکنه. یکی‌ دیگه میاره با عسل و کمی‌ کنیاک. میگم اینو که میگی‌ داروی سرماخوردگیه، چه ربطیش به حال من؟ میگه خوبه بخور. اثر نداره که هیچ، دلم رو بوی الکلش به هم میزنه. تنها راه چاره قرص مسکنه. زنگ میزنم سر کار میگم حالم خوب نیست یک ساعت دیرتر میام. پرستار بخش میگه اگر مریضی بمون، میگم نه میام. گوشی رو میگذارم و هی‌ بالا میارم. این پا اون پا میکنه که بره یا بمونه منتظر من. نیم ساعتی بعد حالم بهتر شده. رژی میزنم و سایه یی تا قیافه‌ام تغییر کنه. هنوز دل درد هست...همینجور ذره ذره انگار چیزی تو دلم وول میخوره. حس خوبی‌ نیست اصلا. سردم میشه بیخود. یاد اتاق عمل که میفتم بیشتر دلم درد میگیره. میرم سر کار ...گزارشی و بعد هم اولین عمل. زیر یونیفرمم یک دست لباس اضافه میپوشم بلکه کمکی‌ کنه، بی‌ فایده. مریض بچه ایه که دستش شکسته میخوان پلاتین بگذارن تو استخوانش. همین که میاد جیغ و داد...ترسیده طفلی. مادرش همراهشه. سعی‌ می‌کنم آرومش کنم. مادرش رو میفرستیم بیرون و کم کم داری آرام بخش اثر میکنه و ساکت میشه. فکر کن این دست کوچولو با اون استخوان‌های نازک. کار که تمام میشه میبریمش تو ریکاوری. داره به هوش میاد میگه سردمه. براش پتوی گرم میارم از تو کمد گرم، و دو تا هم برای خودم! میپیچم به خودم می‌شینم کنارش، دستش رو هم میگیرم که یعنی‌ دارم دلداریش میدم! کم کم گرم میشم و سر حال میام. بچه خوابه، و من اونقدر می‌شینم تا همکارم صدام کنه. فکر می‌کنم لازمه یک روز در ماه به خانم‌ها مرخصی با حقوق بدن برای روز اول پریدشون و اصلا مجبور نباشن سر کار بیان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7483109172433319015?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7483109172433319015/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7483109172433319015&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7483109172433319015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7483109172433319015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/09/blog-post_08.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4210206929111065938</id><published>2011-09-02T03:56:00.001+02:00</published><updated>2011-09-02T03:56:59.802+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نشستم روی صندلی‌ راحتی‌، به سبک فیلم‌های دهه شصت انگلیس، هی‌ جلو عقب میرم و نگاه می‌کنم که چطور برای خودش ساز میزنه و حال میکنه. گاهی‌ اوقات نمیفهی چطور میشه که زندگیت مسیر خودش رو عوض میکنه و میرسه به اینجا که رسیده. خیلی‌ وقت‌ها بهتره بنشینی به عقب نگاه کنی‌، نه اینکه حسرت چیزی رو بخوری، فقط سوم شخص باشی‌ و نگاه کنی‌ ببینی‌ چی‌ گذشته. برای من انگار وقتشه که چشم هام رو ببندم و برگردم به چند سال گذشته، روز‌های سیاهی که داشتم بعد از هجوم اون تنهایی وحشتناک، روز‌هایی‌ که نه می‌فهمیدم کجام و کی‌ هستم  و نه میدونستم چه باید بکنم. روز‌های "بیوه سیاه پوش"بودن و به قعر فرو رفتن. نمیدونم چرا اون وقت‌ها اونجور رفتار می‌کردم و اصلا دوست داشتم که چند وقتی‌ در پوشش قربانی باقی‌ بمونم تا شاید کم کم بفهمم موقعیتم چیه. فکر کنم اینهم یک نوعی تنازع بقا باشه، یک جورهای سیستم دفاعی روان، که بهت زمان بده برای درک موقعیتت و اینکه بفهمی چه خاکی به سرت شده...شاید. اون روز‌ها این مرد روبروی من، وجود خارجی‌ نداشت، کسی‌ بود مثل بقیه، سری تو سر ها. چند بار باهاش توی اتاق عمل بودم؟ هیچ یادم نیست. حالا که فکر می‌کنم میبینم اولین روزی که دیدمش، یعنی‌ واقعا متوجهش شدم، روزی بود که روبروی من توی اتاق کشیک نشسته بود و  کروچ کروچ بادام هندی میخورد، (بیماری که هنوز هم داره و بعد زندگی‌ با یک ایرانی شدید تر هم شده). نمیدونم چطور نگاهش کرده بودم که بدون اینکه حرفی‌ بزنه فقط با اشاره سر پرسید میخورم یا نه. من هم در سکوت سر تکون دادم و انگار دوباره خیره موندم به دیوار. هنوز زخم قلبم خیلی‌ تازه بود مثل زخم‌های که وقتی‌ پانسمانشون رو بر میداری، شروع می‌کنن به خون ریزی، من هم هنوز درد داشتم...منتظر بودم...با هر اس ‌ام اس یا تلفنی، زخمم سر باز میکرد و میشودم همون بیوه گریان. چند روز بعد بود، یک هفته ده روز، نمیدونم که بی‌ صدا اومد نشست روبه روم توی کانتین غذا خوری...ساکت، بی‌ حرف، حرفی‌ نداشتیم، حرفی‌ نداشتم برای کسی‌ که برام "کسی‌" نبوده و فقط همکاری بوده مثل بقیه. خیلی‌ طول کشید تا جمله‌هایی‌ که به هم گفتیم طولانی شد و رسید به "دعوت به قهوه" و شاید هزار سال طول کشید که رسید به یک شام مختصر، اما به گمونم یک روز که زخمم سر باز کرده بود، اشک هم مجال نداد و ریخت روی شونه هاش و تازه اونجا بود که یکهو متوجه "بودنش" شدم. نپرسید چمه، نپرسید چرا زار میزنم، نپرسید حالا این شازده گمشده کدوم جهنمیه...فقط گذاشت گریه کنم، مثل "دزیره" روی شونه‌های "ژان باتیست". آیا مجموعه اینها نبود که من و به اینجا رسوند، روی این صندلی‌ راحتی‌؟ دعوتم کرد اپارتمانش، می‌ترسیدم برم، می‌ترسیدم خودم رو قاطی چیزی کنم که نتونم ازش بیام بیرون. خیال می‌کردم برای یک همسر از دست داده‌ای که هنوز همسرش انور دنیا با فاصله چند دریا، براش میل میزنه و گاهی‌ هم مینویسه "اینجا جات خالیه خانم شیره" خیلی‌ زوده که برم خونه کسی‌...حالا این "کسی‌" همکار باشه که بارها باهاش قهوه خوردی و روی شونه آاش هم گریه کردی. می‌ترسیدم گمشده من بخواد برگرده و من نباشم...چه خیال خامی..چه خریتی، فکر کنم همه بیوه‌های شوهر نمرده همینقدر خرن که من هستم یا می‌خواستم که باشم. اون شب نرفتم، شب‌های دیگه هم نرفتم، اما فرداهای اون شب‌ها توی بیمارستان اگر می‌دیدمش ، سرم رو می‌کردم انور،  که یعنی‌ نمی‌بینمت. اما چیزی بود روی دلم که آزارم میداد، چیزی که حس تنهایی رو می‌برد زیر ذره بین و میکردش هزار برابر، خونه‌ای که در و دیوارش من رو میخورد و قلبی که بدجور زخمی بود و من میخواسم که زخمش رو هی‌ تازه کنم. تنهایی ضربدر تنهایی تقسیم بر تنهایی به توان خود آزاری. یک شب چهار شنبه که هم خسته بودم هم بی‌ حوصله دستم رفت طرف گوشی موبایل و اس ‌ام اس براش فرستادم که اگر کاری نداره بیاد پیشم با هم غذا بخوریم. وقتی‌ روی "سند" فشار دادم مثل ساگ پشیمون شدم و آرزو کردم همه ستاللایت‌های دنیا همین لحظه به هم بریزه و پیغام رفته یک جای توی کهکشان پا در هوا بمونه، اما در عوض یک اسمایلی فیس اومد با یک جمله که "مای پلژر". فکر کنم یکی‌ دو ماه بعدش بود که نقاب بیوه گی رو انداختم تو سطل زباله و برای اولین بار کنارش لم دادم و توی بازوهاش غرق شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند سال از اون روز می‌گذره؟ حسابش زیاد دستم نیست باید تقویم رو ورق بزنم ببینم کجا با قرمز نوشتم "گلن" اما الان که نشستم به صدای گیتاری که احاطم کرده، گوش میدم، انگار همین دیروز بود که بار و بندیلش رو آورد تو خونه و همون  لحظه زد گلدون عتیقه‌‌ام رو شکست و هزار بار عذرخواهی کرد بعدش و من هم شکسته هاش رو جمع کردم تا سر فرصت با چسب مخصوص بچسبونمش...و چند ماه بعدش هم ریختم تو سطل آشغال، خیال خودم رو از هر چه عتیقه‌ بود راحت کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این آدم شده قسمتی‌ از زندگی‌ من، که گاهی‌ به موقع بعضی‌ دکمه‌های "ریموت" من رو خاموش روشن میکنه و سعی‌ میکنه آرامش زندگیمون رو حفظ کنه. دلم می‌خواست همین لحظه پانزده سال پیش بود تا ازش بچه‌ای میداشتم...مطمئنم پدر پرفکت‌ای میشد با اینهمه حوصله برای زندگی‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بد نیست گاهی‌ به گذشته نگاهی‌ کنم و چیزهای رو که ممکنه یادم رفته باشه تازه کنم، گمونم برای حفظ خیلی‌ از رابطه‌ها این کار لازمه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4210206929111065938?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4210206929111065938/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4210206929111065938&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4210206929111065938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4210206929111065938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3614813943272683005</id><published>2011-08-28T18:40:00.000+02:00</published><updated>2011-08-28T18:41:02.158+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>کم کم برای انتخابت آماده میشم، انتخاباتی که به نظر میاد روی همه چیز میتونه اثر گذار باشه. ما هنوز شک دارم و هی‌ بالا پایین می‌کنم که ضربدرم رو توی کدوم چهار خونه بزنم. روزگار خوبی‌ نیست، همه از هم پلید ترن، همه فقط به فکر به قدرت رسیدن هستن...کلی‌ وعده، کلی‌ اتوپیا، از اینها چیز خوبی‌ در نمیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این چند روز به قول معروف با دنده پنج حرکت کردم خیلی‌ خسته هستم، صلیب سرخ کلی‌ کار بوده، هی‌ بسته بندی..هی‌ برچسب زدن، هی‌ امید الکی‌. یادم میاد ما از سال سوم دبیرستان برای آفریقا کمک جم میکردیم، اونموقه که راه میفتادیم تو مدرسه، یک تومن دو تومن میگرفتیم از بچه ها...هیچ وقت هم نفهمیدم این پول‌ها به دست کسی‌ رسید یا نه. فکر می‌کنم الان زیاد مهم نیستا برام. فکر کن اینهمه کمک مالی‌، اگر ده تا مهندس آبیاری میرفتن مثلا سومالی با این چند صد میلیون پول که از دنیا سرازیر میشه آفریقا، یک صد درست حسابی‌ میساختن یا به طور منظم مسیر لوله کشی‌ آب رو به راه مینداختن، الان دیگه دست کسی‌ دراز نبود. فکرم رو به "کارستن"، رئیس گروهمون در میون میگذارم، سر تکون میده میگه شاید. نمیدونم "شاید" یعنی‌ چی‌؟ "شاید" جواب نیست، اصلا معنی‌ هم نداره اینجا. که چی‌؟ که یعنی‌ اگر این کار میشد، میشد فهمید، اما چون نشده، نمیشه نظر داد، یا چی‌؟ اینکه فهمیدنش خیلی‌ سخت نیست. فقط یک حساب کتاب دقیق می‌خواد و چند تا رقم و شناخت جغرافی منطقه. اینها یعنی‌ آفریقا باید آفریقا بمونه، همین. دیشب هم مراسم کمک به شاخ آفریقا بود. صد و ده میلیون کرون پول جمع شد. کم نیست صد و ده میلیون.این پول باید غذا بشه و سر پوشی برای مردمی که دویست کیلومتر پیاده راه میان تا برسن به اردوگاه‌هایی‌ که صلیب سرخ زده، همراه با بچه‌هایی‌ که از زور تشنگی و گشنگی از حال رفتن. بچه‌هایی‌ که حتا اگر بهشون غذا هم برسونی، مغزشون آسیب دیده و نمیشه برای خیلی‌‌هاشون کاری کرد. اینها چهره زشت دنیاست، لکه ننگ عدالت خدا، مثلا یا شاید خشم طبیعت کور...یا اصلا هیچی‌...خیال کن یک عده باید بمونن یک عده باید برن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجیب خسته ام، میخزم تو بغلش تا بدبختی هام یادم بره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3614813943272683005?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3614813943272683005/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3614813943272683005&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3614813943272683005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3614813943272683005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/08/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5614039874908534564</id><published>2011-08-19T13:45:00.001+02:00</published><updated>2011-08-19T13:45:50.233+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>-سوریه غرق در خون،  اپوزیسیون دولت دست راستی‌ دانمارکی  حمله نظامی به سوریه و یک آپشن قابل بحث می‌دونه. این اپزسیون تشنه قدرت، حتا جرات اون رو نداره که بگه چه برنامه دقیقی‌ برای این کار داره و منتظره ببینه ارباب امریکاییش چی‌ میگه تا اون هم همون رو تکرار کنه. بمباران لیبی‌ داره کمر بودجه نظامی کشور چوس مثقال دانمارک رو میشکنه، اما هنوز دولت فاشیست و وزیران احمقش سرشون رو کردن زیر برف و فقط به فکر انتخابت جدید هستن. اتفاقاتی که تو سیاست داخلی‌ اینجا داره میفته راستی‌ راستی‌ خیلی‌‌ها رو نها امید کرده و تنها اثبات هزار باره این ادعاست که وقتی‌ پای قدرت در میون باشه دموکراسی فراموش میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-این چه معنی‌ داره که هنوز تابستون رو خوب مزه نکردین، پاییز میرسه؟ مرده شور فصلهای اینجا رو ببرن که هیچ چیزش به آدم نرفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-از یک جمعه بارونی سرد پر باد، هیچ چیزی بهتر از این در نمیاد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5614039874908534564?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5614039874908534564/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5614039874908534564&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5614039874908534564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5614039874908534564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/08/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6297792560324117014</id><published>2011-08-15T14:53:00.001+02:00</published><updated>2011-08-15T14:53:40.381+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ساعت ده صبح میرم تو بخش کناری چند تا پرونده بیارم تا وقتم کمتر در انتظار منشی‌ بخش تلف بشه. میبینم همکارم، "استا" داره با دو تا خانم بحث میکنه. از سر و رو و فرم لباس پوشیدن و به خصوص لهجه‌ای که یکیشون دانمارکی حرف میزنه، شک نمیکنم که هموطن هستن. یکیشون جوونه و خیلی‌ هم زیبا با با کلی‌ حرکات دست و انصافاً با هر حرکتی‌ رایحه خشبوی تو هوا پخش میکنه. اون‌یکی هم مسنه شاید شصت ساله و از شباهتی که داران میشه فهمید مادرشه. طبق معمول دانمارکی هم نمیدونه و من میشنوم که هی‌ میگه بهش اینو بگو ازش اینو بپرس...بیخود کرده...و از این حرف ها. همکارم بر میگرده طرف من، من هم مثل بچه آدم ایستادم خودم رو قاطی نمیکنم. از استا می‌پرسم چیه میگه "میخوان برم ملاقات!" تو بیمارستان این موقع روز کسی‌ ملاقاتی نمی‌ره...البته دانمارکی‌ها نمیرن. ما با بیشتر خارجی‌‌ها تو این مورد مشکل داریم و کلی‌ وقت میگذاریم تا توضیح بدیم چرا. به نظر من عرب‌ها از همه تو این مورد بد ترن و یک جور‌هایی‌ مسئله رو شخصیش می‌کنن، زیاد هم حرف بزنی‌ میگن راسیستی. حالا البته گیر هم وطن افتادیم! دختره به من خیره شده و احتمالاً همانجور که من فهمیدم ایرانیه اون هم همین حدس رو زده. دلم تو دلم نیست که یکجوری جیم بشم. از پشت پیشخوان میام بیرون میاد طرفم و میپرسه که میتونه بره تو اتاق ملاقات مریض. میگم: "الان وقت خوبی‌ برای ملاقات نیست چون دکتر‌ها معمولا این ساعت ویزیت داران و بهتره که همینجا توی راهرو بمونه اگر می‌خواد مریض رو ببینه". میپرسه کجایی هستم، میگم. میگه: "اوا ا ا چرا پس فارسی حرف نمی‌زنی؟" چیزی نمیگم، میام برم خانم مسنه با کمی‌ تحکم، در حالی‌ که بازوم رو نگاه داشته میگه: "حالا "تو" یه کاری کن ما بریم تو (تو رو خیلی‌ خودمونی میگه)...این پرستاره نمی‌ذاره...این چه مدلشه، اگر ایران بود تا کمر برات خم میشدن اینجا هیشکی به هیچکی نیست...ها...میشه بریم؟" میگم: "خانم قانون اینه، این وقت روز معمولا ملاقات نیست مگر اینکه تو راهرو..".حرفم رو راحت قطع میکنه میگه قبلان هم گفتی‌، یک جورهایی تو مایه خفه شو، مثلا! بعد ادامه میده: "شوهرم دیروز عمل شده، لگنش شکسته...راست راست داشت راه میرفت لیز خورد افتاد زمین لگنش شکست، نمیدونیم دکترش به درد بخور بوده یا نه! دکتر‌های اینجا که دکتر نیستم همه بیطالن...تازه طرف خارجی‌ هم بود...دیگه بد تر...شما میشه بیشتر به شوهرم برسین، عادت نداره تو بیمارستان باشه...اون هم اینجا، بیمارستان دولتی...". میگم:"من توی این بخش کار نمیکنم، زیاد هم نگران نباشین، شکستگی لگن توی سنّ بالا خیلی‌ معموله، زود خوب میشن." گوشه لبهاش رو میاره پایین، پیشونیش رو چروک میندازه و با این کارش خوب میفهمم که حرفم به مزاجش خوش نیومده و حتما من رو گذاشته قاطی بیطال ها. تازه اینجا یادم میاد چرا هر وقت یک ایرانی تو بیمارستان میبینم زود در میرم یا خودم رو مشغول کاری می‌کنم که نخوام باهاشن حرف بزنم! حس خوبی‌ نیست اما وقتی‌ چند بار دچار چنین مشکلاتی شده باشی‌ یا درخواست‌های غیر منطقی‌ آزت شده باشه کم کم همین حالت رو پیدا میکنی‌ میگم ببخشید من کار دارم و باید برم. دستم رو ول میکنه. یهو یادم میاد این شازده من دیروز کشیک داشته و مطمئن میشم که جراح بیطالش دوست پسر من بوده با اینحال ، بر می‌گردم می‌پرسم دکترش عرب بود؟ میگه: "نه بابا، از این مو زردها...گمونم روس بود، به قدرت خدا قد هیچی‌ هم نمیفهمید...هی‌ بهش گفتم شنبه روز تعطیلی‌ شوهرم رو عمل کن بچه هاش بتونن بیان...گفته الان وقتش شده...یارو بیلمز بود والا." هم خنده‌ام میگیره هم یه جور‌های به غیرتم بر میخوره که اینجوری بهش میگه! برمی‌گردم سر کارم اما حقیقتاً کلی‌ تو فکر میرم از این عرض فکر عجیب بعضی‌ از هموطن ها. شب وقت غذا یادم میفته به اپیسود روز، براش تعریف می‌کنم که طرف بهش چی‌ گفته، غش میکنه از خنده. یادش نیست چی‌ گفته و چی‌ شنیده اما به چیزی که تشبیهی شده باراش کلی‌ جالبه، میگه: "اگر دم دستت بود یکی‌ دو مورد از اینها رو بفرست ما هم کمی‌ باهاشون حال کنیم". تو دلم میگم خوش به حالت که به هر چیزی میتونی‌ اینجوری بخندی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6297792560324117014?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6297792560324117014/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6297792560324117014&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6297792560324117014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6297792560324117014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/08/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4425224217407896276</id><published>2011-08-05T13:31:00.001+02:00</published><updated>2011-08-05T13:31:57.901+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هی‌ توی آشپزخونه چپ و راست میره، مونده که چی‌ درست کنه برای دخترش که چند رزی مهمون ماست و بیشتر به یک اسکلت متحرک شباهت داره تا یک موجود زنده. گوشت قرمز هم لب نمیزنه چون سالم نیست و گوشت مرغ هم باید از مرغئ  باشه که توی مزرعه رشد کرده باشه و خوب زندگی‌ کرده باشه و از این حرفها یه صد تا یک غاز...برای کمک بهش میگم پستا بگذار، میگه بورینگ. میگم به جهنم که بورینگ، پنیر بریز روش. میخواد برای دخترش سنگ تمام بگذاره به گمانم! خودم  دست به کار میشم سالاد درست می‌کنم از اون‌ها که انگار هر چی‌ دم دست بوده ریختی توش از خیار و گوجه و کاهو و اواکادوو و قارچ و گل کلم و هویج گرفته تا تخمه آفتاب گردان و بادوم زمینی‌ و زیتون و پنیر و گوجه خشک. چند قطره هم روغن زیتون و سرکه باسیلیکو. سالاد من در آوردی که  که احتیاج به چیزی نداره جز یک تکه نون تا سیر سیرت کنه. می‌نشینیم با اسکلت گویا مشغول خوردن میشیم. دخترک با هر لقمه یی یه "اوم" کشیده میگه، و انگشت شصت نشون میده که خر فهم کنه که یعنی‌ عالیه! وسط این انگشت‌ها و اوم‌ها موبایلم زنگ میزنه، سر پرستارمونه میگه همکار شبمون مریضه اگر می‌تونم برم جاش. میگم نمیتونم، التماس میکنه، میگم حالم خوش نیست. میفهمم باور نکرده، فدای سرم! اینجور وقت‌ها مصمم میشم که کارم رو تغییر بدم، نمیدونم به چی‌...فقط به چیزی که کسی‌ هی‌ وقت و بی‌ وقت زنگ نزنه بگه کسی‌ مریض شده بیا جاش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب میخوان برن پیاده روی، حالش نیست. میمونم خونه کاری از گروه دستان رو ببینم که دوستم برام آورده. به دلم نمینشینه اصلا. خیلی‌ نوحه خونیه. همه نفرات گروه  لباس‌های بد دوخت یک شکل تنشونه فکر کنم از جنس گونی چون اگر گونی نبود، نه اینقدر عرق میریختن نه اینقدر چهره‌هاشون معذب به نظر میرسید. یقه‌ها هم آخوندیِ بلند، نمیدونم چه اصراریه که مردهای گردن کوتاه  پیرهن‌های یقه آخوندی تن‌ کنن که گردنشون گم بشه تو لباس. یک طرح مسخره هم روی سینه‌هاشون هست که به گمونم قرار بوده طرح سنتی‌ باشه، اما معلوم نیست چیه. قد آستین‌ها بلندن و یکی‌ دو بار تا شده. لباسها مثل یونیفورم می‌مونه، انگار مثلا تک سایز دختن و اگر به تن‌ طرف نخوره فقط "بد لاک". از خودم می‌پرسم یعنی‌ هیچ راهی‌ نداره یک خیاطی بیاد مثل آدم سایز بزنه و حالا نه از گونی، از یک پارچه پدر مادر دار یک دست لباس خوش فرم برای این بیچاره‌ها بدوزه که اینقدر معذب به نظر نیان؟ خلاصه فاجعه ایه برای خودش. دلم می‌خواست این بنده خدا‌ها کمی‌ هم در کنار موسیقی، ورزش هم میکردن که اینقدر ضعیف الحال به نظر نیان.  حالا که البته هیچ کار دنیا، به خصوص خوانندگی سنتی‌ به میل دل‌ من نیست...این هم روش. تو ذهنم حسابی‌ سلاخیشون می‌کنم و کمی‌ بعد هم عذاب وجدان ناچیزی به سراغم میاد که زیاد طول نمیکشه. کتابی دست میگیرم، اینجوری بهتره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4425224217407896276?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4425224217407896276/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4425224217407896276&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4425224217407896276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4425224217407896276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5019249327074636968</id><published>2011-07-31T22:10:00.001+02:00</published><updated>2011-07-31T22:10:30.802+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکی‌ از بد‌ترین انواع کابوس‌های من، کابوس‌هایی‌ هستن که توشون یا گم میشم یا با مادرم دعوا می‌کنم. اولی‌ همیشه با جیغ کوتاه همراهه و از خواب پریدنی نه چندان خوش آیند و دومی همیشه جایی‌ به پایان می‌رسه که من هر چی‌ دلم خواسته گفتم و از زرّ زرّ‌های خودم مثل سّگ پشییمون شدم. خوب میدونم که تعبیر فرویدیش چی‌ میشه اما هیچ کدوم از این تعبیر‌های عالمانه نمی‌تونه از شدت ترس مورد اول و شرم مورد دوم کم کنه. کاش خوابهای آدم برنامه داشت می‌فهمیدی روز دوشنبه چی‌ میبینی‌، سه شنبه چی‌ و همینطور الی‌ آخر...اینجوری میشد بعضی‌ شب‌ها بیدار موند مثلا تا از سحر بعضی‌ قسمتها خلاص شد. تازه خواب از دست رفته‌ها بماند، چه فشار روحی به آدم میاد...گفتنی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا همه چیز آدم باید اینهمه پیچیده باشه؟ نمیشه اصلا خواب ندید؟ که چی‌ مثلا؟ همکارم میگفت خیلی‌ وقت‌ها خواب می‌بینه بلیت لاتوش برده، گفتم خوش به حالت من خواب میبینم پدرم مرده...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5019249327074636968?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5019249327074636968/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5019249327074636968&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5019249327074636968'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5019249327074636968'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/07/blog-post_31.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3635566586092186909</id><published>2011-07-24T18:51:00.000+02:00</published><updated>2011-07-24T18:52:07.632+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیشب برگشتیم خونه، کمی‌ خسته از رانندگی‌ِ طولانی‌، اما خیلی ریلکس. توی راه هم راه رفت و هم برگشت فقط بارون بود و هوای آبری. صفری بود بدون برنامه ریزی. هر بار دلم نگران هتل شدم و جایی‌ برای استراحت، خیلی‌ خونسرد گفت: "دونت تینک ابات ایت" من هم هیچ تینکی نکردم و همه چیز هم خوب پیش رفت...تقریبا البته. از هلند، آمستردام شروع کردیم. چه شهری...زیبایی محض، پر از کانال، آسیاب، خونه‌های روی آب، تا دلت بخواد موزه. نمیدونم وقت توی آمستردام به این جمع و جوری، اینهمه خط تراموا میکشیدن تا رفت و آمد رو برای مردم راحت ترکنن، ما مشغول انجام چه کاری بودیم؟ شب کنار کانال‌های آب، برای خودش دنیایی داره که فقط باید دید. توی میدان "رامبراند" دو ساعتی‌ نشستیم به گیتار زدن یک پسر هیپی گوش دادیم در حالی‌ که کم کم از بوی حشیش دور و بریهامون گیج میشدیم و خمار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بلژیک، بروکسل، بسیار شسته رفته، شهری که انگار هر ساعت خیابون هاش جارو میشه. ساعت پنج عصر رسیدیم، به کمک ناویگشن سعی‌ کردیم هتلی پیدا کنیم..ساعت فتح و نیم شب هنوز بدون جا توی خیابون‌ها سرگردان بودیم گرسنه و خسته. نمیدونم چطور بود که هر هتلی پا میگذاشتیم پر بود و آخرین اتاقش رو همین چند دقیقه قبل کرایه داده بود. خستگی‌ کم کم باعث شد رگه ایرانییم بالا بزنه و بشدت مجبور بشم تقصیر بی‌ جاییمون رو گردن کسی‌ بندازم. به مسافرخانه هم راضی‌ شدیم...اما دریغ. مردی که مسول بود آدرس یک "بد اند برکفست" رو بهمون داد اون سر شهر. ساعت نه‌ شب رسیدیم...معنی‌ واقعی‌ بد اند برکفست. یک اتاق احتمالاً چهار متری با یک تخت دو نفره و یک میز که فکر کنم از لی لی پوت آورده بودن. اتاق بغل هم سه‌ پسر ایتالیایی بودن...با سر و صدای فراون...و حمامی که باید مشترک استفاده میشد. سردم بود عجیب. رفتم زیر پتو و تا وقتی‌ خوب گرم نشدم حالم سر جا نیومد.با همه اینها شب بدی نبود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3635566586092186909?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3635566586092186909/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3635566586092186909&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3635566586092186909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3635566586092186909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/07/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7764773474475119485</id><published>2011-07-13T21:14:00.001+02:00</published><updated>2011-07-13T21:14:49.996+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>واقعی میخواهی‌ مرخصی بری، تحمل خیلی‌ چیز‌ها اسون تر میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیرزم بد اخلاق گوشت تلخ بد زبانی‌ بعد جراحی توی بخش بستری شده. با هر تکونی که روی تخت میخوره، زنگ میزنه تا خبر بده چقدر دردش میاد. از هر چیزی ایراد میگیره. از ساعت دوازده شب که کشیک من شروع میشه تا ساعت سه، بیش از ده بار زنگ زده که می‌خواد بره دست شوی. میگه بلندم کن، میگم نمیتونم...خودت میتونی‌ و باید راه بری. زنگ میزنه میگه درد دارم بگو دکتر همین الان بیاد...دارم می‌میرم از درد، میگم باید کمی‌ صبر کنی‌، سرش شلوغه. سر تکون میده با خودش میگه اینهمه مالیات ما کجا میره که چهار تا دکتر تو این بخش نیست آدم باید بمیره از درد؟ زنگ میزنه میگه تخت ناراحته، نمیتونم بخوابم...متکاِ اضافه می‌خوام... گرممه... مریض بغل دستی‌ خور پوف میکنه...چرا دکتر نیومد؟ حالا که اومد چرا گفت هیچی‌ نیست...دردت به خاطر عمله...چرا قرص اضافه نمیده؟ چرا من رو بغل نمیکنی‌ ببری دست شوی؟ چرا برام وییلچرنمیاری بشینم روش، نخوام راه برم؟ چرا چهار نفر باید توی یک اتاق باشن؟ چرا هر بار زنگ میزنم به سه شماره نمیای؟ پس تو اینجا چکاره یی؟ من تمام عمرم مالیات دادم که ازش استفاده ببرم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خودم میگم طاقت بیار، میخواهی‌ بری مرخصی. تحملش کن این احمق کله آکبند رو. نمیشه. کم کم میره رو اعصابم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت پنج میگم بهش سعی‌ کن بخوابی، میگه مگه میشه اینجا خوابید. کمکش می‌کنم بنشینه روی تخت. میگه گشنمه، براش ساندویچ میارم، میگه اینو دوست ندارم...با پنیر می‌خوام، نانش کهنه است، مزه نداره...اه از غذای بیمارستان...میگم همینه که هست، جوری نگاهم میکنه که اگر مادر بزرگ خدا بیامرزم بود میگفت طرف داره به نعل بندش نگاه میکنه. به خیال خودم کلی‌ بهش لطف می‌کنم و برای آروم کردنش میرم براش چایی بابونه میارم، میگه همین؟ همین رو داری برای مریضت؟ برو بگو دکتر بیاد...من سرما هم که خورده باشم این اشغال رو سر نمیکشم...چی‌ فکر کردی تو؟ هیچ میدونی‌ من تمام جوونیم مالیات دادم به دولت... حرفش رو قطع می‌کنم، دیگه از شنیدن این جلمه حالم به هم میخوره، میگم " این مالیات‌ها رو بکن تو نباد ترت...فکر کردی به عمه من مالیات دادی؟ تا حالا به قول خودت سه بار عمل شودی اگر قیمت این عمل‌هات رو به اضافه مدتی‌ که بستری بودی روی هم بگذاریم، خرجت از مالیات‌هایی‌ که دادی خیلی‌ بیشتر می‌شده...تازه بدهکار هم هستی‌..." میگه چقدر وقیحی، برو بگو رییست بید. میگم صبر کن فردا میبینیش. میام بیرون. دیگه زنگ نمیزانه.این تجربه شد که من دیگه کشیک توی بخش قبول نکنم. حالا که میرم مرخصی...وقتی‌ برگشتم احتمالاً میشنوم که شکایت کرده یا نه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7764773474475119485?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7764773474475119485/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7764773474475119485&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7764773474475119485'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7764773474475119485'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/07/blog-post_13.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4018794276537915209</id><published>2011-07-07T19:02:00.001+02:00</published><updated>2011-07-07T19:02:45.429+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خاله رفت. خاله من زیاد زن مهربونی نبود، یا به قول خودش نمیتونست محبتش رو نشون بده. نمیدونم چطور کسی‌ می‌تونه با محبت باشه اما نتونه نشون بده، در هر حل خاله اینجوری بود. توی این چند سال مریضی هم، رفتارش بهتر که نشد، بد تر هم شد. مامان وقتی‌ تهران بود میشد چکش خور خاله، و روش هم نمی‌شد چیزی بگه. به قول خودش کی‌ می‌تونه به خواهر بزرگتری که تا مرگ زیاد فاصله نداره، حرفی‌ بزنه یا شکایتی بکنه؟؟ درسته که هر کس بیماری سختی داره، اخلاقش هم عوض میشه و بیشتر نسبت به افراد سالم، احساس خشم داره تا هر چیز دیگه. هر چی‌ نباشه من تئوری درس هام رو خوب بلدم، اما این خاله جان رو، روز روزش هم باید با چند کیلویی عسل ارگانیک پایین میدادی.مأمن تمام مدت ازش دفاع میکرد، حتا وقتی‌ بعد فوت پدر بزرگم سر خونه پدری با مامان و برادر‌ها به هم زد و جنجالی کرد دیدنی‌.‌هات همون وقت هم این مامان بود که شد پیام آور صلح و هی‌ میونه رو جوش داد تا کسی‌ از کسی‌ دلخور نمونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان که اینجا نشستم و بهش فکر می‌کنم میبینم از رفتنش خیلی‌ متاسف نیستم. شاید چون فاصله من با هم از زمین بود تا کره نپتون، شاید چون خاطره خوبی‌ ازش ندارم. در یک شرایط طبیعی باید از خودم شرمنده باشم که اینها رو میگم، اما الان نه شرمنده هستم نه متاثر، فقط دلم برای مامان میسوزه که چه اشکی می‌ریخت پایه تلفن. زندگی‌ خیلی‌ فقره ایه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته دیگه تعطیلات دارم، نفسم از شب کاری در نمیاد. میخواهیم بریم سفر، اما نه تصمیم گرفتیم کجا بریم و نه با چی‌. می‌خواد با ماشین بریم مثلا چند جا رو ببینیم، اما حال سرویس کردن ماشین رو نداره.نه حال داره نه وقت. تازه سه ساعت که توی جاده رانندگی‌ میکنه، حتما باید نیم ساعت استراحت کنه، نتیجه میشه سفر مارکوپولو. باید خودم کاری کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4018794276537915209?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4018794276537915209/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4018794276537915209&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4018794276537915209'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4018794276537915209'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6152438741951001170</id><published>2011-06-25T19:32:00.001+02:00</published><updated>2011-06-25T19:32:50.822+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نشستم تو جایی‌ به اسم "کاپل". "کاپل" جاییه که مراسم وداع با مرده انجام میشه. همکارها هم هستن. بعضی‌ سیاه پوشیده، بعضی‌ هم نه. به صحبت‌های دوستان کسی‌ که فوت کرده گوش میدیم. متوفی دختر سی‌ و سه ساله همکارمونه که بر اثر از کار افتادن کلیه‌ها فوت کرده. همه چیز حالت به شدت غمگینی داره. هر کس میاد چند کلمه‌ای در مورد طرف صحبت میکنه. دوست پسرم هم نشسته کنار من، بی‌ تابه. می‌دونم ماتحت نشستن تو این چنین جاهائی رو نداره، کی‌ داره اصلا؟ همکارم همراه با شوهرش و دو تا پسرش روبروی همه نشستن. نگاهش که میکنی‌ بیشتر یک زامبی رو میبینی‌ که نه میمیک داره و نه حسی رو میشه توی چهره‌اش دید. اما اشک هاش میریزن، فکر کن که کسی‌ بدون اینکه حالت صورتش تغییر کنه، پیشونیش چین برداره و چشم هاش کوچک تر بشن، فقط اشک بریزه...یک زامبی، همین. شوهرش کنارش نشسته و بغلش کرده. صورت شوهرش طور یه که انگار جذبه زمین بیشتر از بقیه روش اثر می‌گذاره، گوشهٔ چشمهاش، لبهاش، چانه‌اش و پوست گونه هاش کشیده شده پایین، کمتر غم زده و بیشتر بهت زده به نظر میاد. شوهر دخترش هم نشسته سرش پایینه و احتمالاً توی فکر دختر هفت سالشه که حالا چی‌. دوستان طرف هم همون جلو نشستن و اشک میریزن. دعا می‌کنم زودتر این حرف‌ها تموم بشه، فکر می‌کنم جز ناراحتی بیشتر برای باز مانده‌ها چیز دیگه یی  نداره اما نمیدونم اگر این هم نبود باید مثلا توی یک همچین جایی‌ مینشستیم و چه میکردیم. یاد مراسم عزاداری ایران میا‌فتم، یاد بابا، مادر بزرگ و پدر بزرگم، یاد گریه ها، و ناگهان گریه هجوم میاره. دوست پسرم با تعجّب من رو نگاه میکنه بغلم میکنه و زیر گوشم میپرسه "چی‌ شد، چرا گریه میکنی‌؟ نگاهش می‌کنم و میگم "مثلا تو مراسم عزاداری نشستم...چه کار کنم عوض گریه" میگه&lt;br /&gt;"آها". نمیدونم مسخره میکنه یا یادش رفته  کجاست! خودم رو جم و جور می‌کنم. آخرین نفر هم کمی‌ حرف میزنه و میگه که برای شادی روح طرف یک ترانه از یکی‌ از خواننده‌های معروف دانمارک پخش می‌کنیم و بعد صدای "کیم لارسن" بلند میشه.. دوست پسر من از این خواننده هیچ خوشش نمیاد، سرش رو میاره جلو و آروم میگه" چه بد سلیقه!" میگم "صدا نده، میتونی‌؟" مراسم تموم میشه و حالا باد بریم توی سالنی دیگه برای غذا، لبته ساندویچ و این چیز ها. میگه "وقتش بود، داشتم از گرسنگی تلف میشودم". از دستش کف کردم، نمیدونم  چیزی بگم بهش، حواسم پیش همکارمه. میرم طرفش و میگم که خیلی‌ متاسفم و هیچ دلم نمیخواسته اینجوری ببینمش. فقط سر تکون میده. حالم خیلی‌ ناجور خرابه، انگار سقف بهم فشار میاره. میپرم بیرون، دم در یکی‌ دو تا ایستادن سیگار میکشن، بدون اینکه بشناسمشن به یکیشون به دروغ میگم سیگارم رو جا گذشتم اون هم یکی‌ بهم میده. مثل عملی‌‌ها هی‌ پوک میزنم، گلوم میسوزه سرم گیج میره. مینشینم رو نیمکت.  میاد دنبالم، دهانش رو باز میکنه چیزی بگه، اما حرفش رو میخوره. همه چی‌ تموم میشه میریم بیرون غذا بخوریم. دلم از چیزی پره دلم می‌خواد سرش خالی‌ کنم. هی‌ بهش قر میزنم، عصبانیم از نمیدونم چی‌. فقط گوش میده، و میگه " من این واسط چی‌ بودم؟" میگم "بد بخت حداقل درست یاد بگیر: من این وسط چی‌ کاره بیدم"، نمیشه نخندم، با این لهجه چپ اندر قیچیش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6152438741951001170?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6152438741951001170/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6152438741951001170&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6152438741951001170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6152438741951001170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/06/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1832545347820593454</id><published>2011-06-16T16:32:00.002+02:00</published><updated>2011-06-16T16:34:53.696+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>این &lt;a href="http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=38636"&gt;عکس&lt;/a&gt; و این &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=lnuB63ZgMRA&amp;feature=player_embedded#at=12"&gt;کلیپ&lt;/a&gt; جون میده برای یک روضه خوانی مفصل، هر چی‌ نباشه پنج شنبه هست و روز روضه و کمی‌ سینه زنی‌. اونقدر اتفاقات ناگوار توی ایران می‌افته که آدم کم نمیاره و هر وقت اراده کنی‌ کمی‌ اشک بریزی، کافیه سری به سایت‌های خبری بزنی‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفته بودم "م، س، اف مرکز پزشکان بدون مرز" احتیاج به کمک فوری داشتن برای ساحل آج و کشتار مردم. مجله‌ها رو باید پست میکردیم برای اعضا و درخواست کمک مالی‌ و این حرف ها. همینجور که مجله‌ها رو روی هم میگذاشتم چشمم افتاد به یک مقاله کوتاه، البته شبیه یک نوشته حاشیه‌ای بود تا مقاله. نویسنده یک پرستار اعزامی بود به دافور. طرف تجربیات خودش رو نوشته بود توی بیمارستان ها، از رفتار سرباز‌ها با مردم، و عکس العمل مردم در برخورد با خشونت و این حرف ها. چندین عکس بسیار دردناک هم گذشته بود از مردمی که با قمه زخمی شده بودن، بچه‌هایی‌ که دست و پاشون قطع شده بود. عکس رو به سوپروایزر نشون دادم و پرسیدم قراره اینها چاپ بشه یا نه؟ گفت نه، زیادی خشنه. بعد جمله‌ای گفت که نمیدونم به فارسی‌ چطور میشه ترجمه ش کرد که زیبایی یه متن اصلیش به دانمارکی حفظ بشه، گفت: "صد هزار تا از این عکس‌ها هم که چاپ بشه، هر روز هم اگر خبر کشتار مردم رو پخش کنی‌، هر چقدر هم که داد بزنی‌، تا وقتی‌ پوفیوز گری وجدان‌های خوابیده به پایان نرسه، راه به هیچ جا نمیبری." در کمال ناباوری من گفت: "مردم عادت می‌کنن که این خبر‌ها رو بخونن، توی سرشون بزنن و دوباره برگردن سر کار خودشون، تا یک خبر تلخ دیگه...مثل همین کشور خودت و خانم زندانی که برای ختم پدرش آزاد شد و بعد سرش رو کردن زیر آب...آاس هولیسم که دیگه شاخ و دم نداره..." دنبالش رو نمیگم چی‌ گفت چون به غیرت ایرانی مون بر میخوره (از اونجا که من غیرت ایرانی م آب کشیده، حرف هاش رو کاملا تایید کردم و گفتم حق داری...من هم جز همون "آاس هول"‌ها هستم منتهی بروز نمیدم). گفتم پس چرا اینجا نشستی اینهمه وقت میگذاری که تبلیغ کنی‌ مردم کمک کنن، خوب درش رو ببند خلاص اگر فکر میکنی‌ بی‌ نتیجه هست و آفت پوفیوزی نمیگذاره هیچ چیز درست بشه؟ گفت: "آیم استیل دریمینگ...مگر تو نداری؟" گفتم چرا، دارم اما این رو هم می‌دونم که امثال دولت فلان فلان شده تو هستن که از ترس بالا رفتن قیمت نفت و هزینه زندگی‌ خودشون حاضرن مامان جانشون رو هم بفروشن تا در خفا با همین دولت قاتل و جا.کش ایران روی هم بریزن، مثال میخواهی‌...بزرگترین شرکت حمل و نقل دریایی دانمارک. دیگه حرفی‌ نزدیم تا کار تموم شد. وقت برگشتن اومد جلو گفت: "کاپیتالیسم به فکر خودشه، شما‌ها چرا گول میخورین؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا هم که اینجا نشستم و به حرف هاش فکر می‌کنم میبینم زده تو خال بی‌ انصاف.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1832545347820593454?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1832545347820593454/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1832545347820593454&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1832545347820593454'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1832545347820593454'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/06/blog-post_3277.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1688896817595686528</id><published>2011-06-07T18:50:00.000+02:00</published><updated>2011-06-07T18:51:44.383+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>-یک چیزیم توی مایه‌های خفه گی‌‌. هی‌ به خودم سیخ زدم گفتم وقتی‌ خیر سرت حال خوبی‌ نداری غلط میکنی‌ گوش شنوا میشی‌، حکایت توبه گرگ..."مرگ مگر اثر کند".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-فدات بشم تابستان گرم، هر چند باد‌های شدیدت اجازه نمیده زبونم به حرف زشت نچرخه، اما با اینحال قربونت برم که فصل پرش رو با خودت آوردی. هشت ماه روزشماری کم نیست. قول میدم هفته دیگه که از ارتفاع سه هزار متری ولو شدم تو دستهای گرم نازنینت، یک بوس حسابی‌ برات بفرستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-"حبیبی یا نور العین".&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1688896817595686528?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1688896817595686528/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1688896817595686528&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1688896817595686528'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1688896817595686528'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/06/blog-post_07.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5927856056926518758</id><published>2011-06-04T19:42:00.001+02:00</published><updated>2011-06-04T19:42:37.137+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خیلی‌ پوست کلفتیم، نه؟ این چیز‌ها اگر هر جای دیگه دنیا اتفاق می‌‌افتاد، خشتک حکومت رو سرش بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5927856056926518758?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5927856056926518758/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5927856056926518758&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5927856056926518758'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5927856056926518758'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3277076522101212024</id><published>2011-05-26T21:30:00.001+02:00</published><updated>2011-05-26T21:30:43.495+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکی‌ از همکار هامون بیست و پنجمین سالگرد کارش در بیمارستان رو جشن گرفته بود، فکرش رو بکن "بیست و پنج سال" کار کردن در یک جا. این یعنی‌ کمبود فانتزی، یعنی‌ کمبود ایده. شاید هم نه، اما برای من اینطوره. رفتیم پاینن رسپشن گرفته بود با کلی‌ غذا ی سرد و گرم و شیرینی‌ و میوه و قهوه و بستنی و چه می‌دونم چی‌. همه هم پول داده بودیم کادو براش گرفته بودیم. روی میز بیش از هفتاد هشتاد کادوی بزرگ و کوچک بود. در شلوغی "سلام"، "تبریک"، "چه حسی داری" و این حرفها ایستاده بودم یک کنار بشقاب غذا به دست و مرغ و دلمه ترکی‌ به نیش می‌کشیدم. به بقیه نگاه می‌کردم و اینکه چی‌ میگن به هم، چی‌ میخورن و چطوری میخورن. تفریح جالبی‌ میشد اگر بیشتر وقت داشتم. کسی‌ که پهلوی من ایستاده بود گفت فکر نمیکنه بتونه بیست و پنج سالگی کارش رو جشن بگیره. نگاهش کردم یک مرد خارجی‌ کوتاه قد بود. گفت من همین الانش پنجاه سالمه و هفت ساله تو دانمارک کار می‌کنم من تا برسم به اینجا، و اشاره کرد به میز کادو ها، میشه شصت و هشت سالم...دیگه باید بازنشسته بشم. خندیدم، گفتم زیاد هم چیزی رو از دست ندادی اگر نرسی به این. یکهو ساکت شد، سرد نگاهم کرد و گفت: "خانم من زندگیم رو از دست دادم، کاریرم رو از دست دادم، سالهای رو که باید با آرامش میگذروندم از دست دادم، توی این خراب شده جون کندم تا بگم من هم هستم...اینها رو از دست دادم...میگی‌ کمه؟ من تو عراق برای خودم آدمی‌ بودم، چی‌ میگی‌ تو اصلا؟" خفه شدم. دلمه ترکی‌ تو دهانم حجم یک گلوله پهن رو پیدا کرد. خواستم چیزی بگم طرف گذشت رفت، من رو وسط هوا و زمین ولو کرد و رفت. حتا فرصت نداد بگم منظورم چی‌ بود. بد جور شاکی‌ بود. من موندم با بشقاب غذام و یک اشتهای کاملا کور شده. این هم خونه خاله رفتن و بو ول دادن پسر خاله. دست از پا درازتر برگشتم تو بخش. از حرفش دردم آمده بود...خیلی‌ بهش حق میدادم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3277076522101212024?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3277076522101212024/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3277076522101212024&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3277076522101212024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3277076522101212024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/05/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5490398083525444685</id><published>2011-05-19T21:47:00.001+02:00</published><updated>2011-05-19T21:47:25.222+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از سر کار که برمی‌گردم حس میکن حجم سرم شده دو برابر. خسته، گرسنه، کمی‌ هم بی‌ حوصله. بوی خوش قهوه پیچیده توی راهرو. میاد جلوم و بوسم میکنه. چشم هاش یک جور‌های میدرخشه. نمیدونم چرا. از گلهای حیاط هم چیده گذشته رو میز، باز هم نمیفهمم چرا. زیاد اهل گٔل و این حرف‌ها نیست، زیاد هم اهل رمانس نیست، به نظرم کم کم معنی رمانس برای ما تغییر کرده و به جای بازی‌های عشقلونه، همون سر شانه‌ها رو ماساژ دادن و یک قهوه تلخ اعلا درست کردن جای تمام رمانس‌های قبل رو گرفته. پیش میاد گاهی‌ که کاری انجام میدیم که از مرز‌های روزانه فراتره و یاد آور هیجان‌های پانزده بیست سال قبلمونه، اما اینها در پیچ و خم روزمرگی گم میشه و کمتر به چشم میاد. مینشینم روبروش، با یک لبخند مشکوک خیره شده بهم. مطمئنم می‌خواد چیزی بگه. تو ذهنم جستجوی بیفایده‌ای رو شروع می‌کنم. عینکش رو برداشته و لنز گذاشته. وقتی‌ عینک نداره چشمهاش عسلی تر به نظرم میاد، اصلا انگار به طلایی میزنه. ریشش بلند شده و با اینکه من فکر می‌کنم ته ریش بیشتر بهش میاد، خودش اصرار داره ریش بگذاره. سکوت رو میشکنه و میپرسه یادت نمونده نه؟ نمیدونم چی‌ یادم نمونده. هول می‌کنم. ابروهاش رو بالا میبره و میخنده: مهم نیست. بیشتر هول می‌کنم چون اگر مهم نبود نمیگفت. میگه امروز سالگرد اولین مکینگ لاو ماست توی آپارتمان من...یادت هست؟ و من مثل یک علامت سوال پنجاه و سه کیلویی نگاهش می‌کنم. من هیچ به خاطرم نیست که این موقع بوده باشه، یا اصلا کی‌ بوده. باورم هم نمیشه که این موضوع یادش مونده باشه و براش سالگرد هم بگیره. اگر بود باید هر سال یادش میموند، چرا یکهو امروز؟ خیلی‌ مشکوک میگم راستی‌؟ میگه اره و میگه اینو پوشیده بودی، اینکار رو کردی، این رو گفتی‌...از این چیز ها. میگم حالا چه فرق داره کی‌ بوده، اصلا اهمیتش چیه، یعنی‌ اینهمه "ایشوی" ریز و درشت توی کرونولژیِ زندگی‌ ما حل شده و فقط مونده بود این یکی‌ که توی تقویم ضربدر بخوره، و دیگه هیچ چیزی "بی‌ سالگرد " باقی‌ نمونه. میگه مهم نیست که "ایشو" هست یا نه، مهم اینه که اونقدر دلنشین بوده که یادشه حتا اگر قبلان ازش اسم نبرده و من اگر اینقدر "بزرگ بین" نباشم می‌تونم از به یاد آوردنش لذت ببرم و بفهمم چرا خاطره‌اش براش عزیزه. چیزی نمیگم، چیزی هم نمیگه. نمیخواد روزش خراب بشه. اما میفهمم که دلسردش کردم. به عنوان یک زن، جایی‌ ته دلم، از اینکه اینجور وقت تعریف کردنش چشمهاش شیطون میشه، لذت میبرم اما چیزی هم هست که انگار آزارم میده، حسی که نمیدونم از کجا میاد، نه اینکه حس خوبی‌ باشه یا بهش افتخار کنم، بر عکس. گاهی فیلم هوای هندوستان میکنه اما نمیدونم این هندوستان رو از کجا می‌تونم پیدا کنم. حس خوبی‌ نیست اینکه هی‌ آویزون باشی‌ توی هوا و زمین و بین دو حس ناشناخته...بعد از چهل سال تازه بفهمی که هیچ چیز از خودت نمیدونی‌، انگار یک غریبه هستی‌ که ایستادی جلوی آینه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه تا قبل از خواب در موردش حرف نمی‌زنیم. می‌دونم که خوب می‌تونم از دلش در بیارم اما باز هم از خودم زیاد راضی‌ نیستم. یک چیز‌هایی‌ سر جاشون نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5490398083525444685?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5490398083525444685/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5490398083525444685&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5490398083525444685'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5490398083525444685'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/05/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7840794827756758133</id><published>2011-05-15T16:07:00.001+02:00</published><updated>2011-05-15T16:07:50.656+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زندگی‌ پر از بالا و پایینه. در مورد خودم، و زندگی‌ نیم بندم، نمیدونم کی‌ پایین میرم و دیگه بالا نمیام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی یک روز ابری، بادی، بارانی، کمی‌ سرد، و بدتر از همه در یک یکشنبه غمگین، به دوشنبه یی فکر می‌کنم که شروع هفته هست و با زبان بی‌ زبانی میگه که یک هفته هم از عمرم گذشت و من هنوز صد‌ها هزار رویای خاک گرفته دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این درسته که لاله‌های سفید، به زیباییِ لاله‌های رنگی‌ نیستن؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7840794827756758133?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7840794827756758133/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7840794827756758133&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7840794827756758133'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7840794827756758133'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/05/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7907040957358113391</id><published>2011-05-11T16:54:00.001+02:00</published><updated>2011-05-11T16:57:57.949+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://www.aftabnews.ir/vdcb50b8arhb59p.uiur.html"&gt;قصاص&lt;/a&gt;، به ریشخند گرفتن عدالته. باید از عدالتی که اینجور در یک جامعه عملی‌ میشه، به شدت اظهار تنفر کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داخل پرانتز: در دنیای من، پدوفیل‌ها انسان نیستن...مجازید هر کاری خواستید باهاشون بکنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7907040957358113391?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7907040957358113391/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7907040957358113391&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7907040957358113391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7907040957358113391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/05/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3488102833244107259</id><published>2011-05-02T21:13:00.000+02:00</published><updated>2011-05-02T21:16:09.726+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>"&lt;a href="http://dusky.persianblog.ir/post/465/"&gt;آدم‌ها وقت میمرن چه بلایی سر حرف‌هایی‌ که نزدن میاد؟"&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاهد مردن کسی‌ بودن تصویر قشنگی‌ نیست، اصلا مرگ چهرهٔ زیبای نداره. شاید مرگ برای کسی‌ که در نتیجه یک بیماری دردناک میمیره، اوج خوشبختی‌ باشه، اما برای کسی‌ که باقی‌ می‌مونه و باید این بار سنگین رو تا رسیدن خودش به ایستگاه آخر به دوش بکشه، یک شکنجه دائمه. من به خاطر کارم زیاد با مرگ روبرو شدم. آدم‌هایی‌ رو دیدم که از مرگ میترسیدن، آدم‌هایی‌ که آرزوی رسیدن به مرگ رو داشتن و کسانی‌ هم که اصلا بهش فکر نمیکردن، اما با این حال مجبور شدن بهاش همراه بشن. شده وقت‌هایی‌ که تا لحظه آخر تونستم پیش بیمار در حال مرگ بمونم، دستش رو بگیرم و باهاش حرف بزنم تا احساس تنهایی نکنه، هر چند شاید اصلا من رو نمیشنیده یا نمیدیده اما با اینحال موندم و دیدم که چطور نفس‌های تک شماره‌ای متوقف شدن و چطور پوست صورت مهتابی شده و لب ها...سرد و کبود. گاهی‌ این آدم‌ها در آرامش می‌رن، میتونی‌ یک جور راحتی‌ رو توی صورتشان ببینی‌، گاهی‌ هم نه. این زیاد مهم نیست به نظر من. بیشتر به این ربط داره که کسی درد میکشیده یا نه، چیزی که برای من مهمه اینه که ناگهان این آدم میشه چند کیلو گوشت و استخوان، میشه پروتئین در حال تجزیه. از همون لحظه که قلب میایسته و خون در بدن ته نشین میشه، تجزیه بدن هم آغاز میشه و این یعنی‌ پایان یک زندگی‌، پایان یک داستان. یک انسان به پایان میرسه و چیزی که باقی‌ می‌مونه جسم غریبه ایه که نمیدونی‌ چیه. سرده، خشکه، ضمخته، بد رنگه و بد بو. بعد تو میمونی و این فکر که چی‌ شد؟ تمام شد؟ پس خاطراتش چی‌؟ پس صداش چی‌؟ پس خوشی‌‌ها و دلتنگی‌ هاش چی‌؟ پس حرف‌های که شاید همین لحظه میخواسته بگه و نگفته چی‌؟ همه این‌ها هزار برابر دردناک میشه وقتی‌ کسی‌ هنوز در اول راه زندگیه و ناگهان به خط پایان میرسه، برای من مثل اینه که ورق‌هایی‌ رو گرفتی‌ جلوی طوفان، و باد همه رو از نیمه با خودش میبره و تو نمیتونی‌ پس بگیریشون. این خیلی‌ ساخته. تو تمام این مورد ها، من نتونستم چیز قشنگی‌ توی مرگ ببینم. مرگ، از اون نوعی که من دیدم حداقل، چهرهٔ قشنگی‌ نداشته، دردناک بده و ضربه زننده، ویرانگر بوده و بی‌ رحم. بعد زمان به دادت میرسه که دردش کمتر بشه، کمتر جاش بسوزه، کمتر خالیش رو ببینی‌. زمان فقط مجبورت میکنه به ناتوانی خودت اقرار کنی‌ و به همین دلیل میپذیری که باید تا تهش رو بخوری و کاری هم از دستت بر نمیاد. اینجوریه که "خاک یاد‌ها رو سرد میکنه" و به باقی‌ مانده‌ها "صبر" میده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگن بعضی‌ از مرگ‌ها زیبان، من قبول ندارم و میگم اینها همش حرف مفته، همش یک دروغ زشته که میگیم برای دل‌ خودمون. اگر هم خودم روزی این رو گفتم، میگم که  چرت گفتم، مزخرف گفتم، غلط کردم و حتما زرّ زرّ کردم  فقط برای آرام کردن کسی‌ یا داغ دیده یی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها رو میگم چون هم دلم کلی‌ برای &lt;a href="http://www.2khtarekhorshid.net/"&gt;بهاره&lt;/a&gt; گرفته و هم امروز از بخت خوش شاهد مرگ یک دختر کوچولو بودم. اگر مرگ انسان بود میدونستم تو دهانش چکار کنم..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3488102833244107259?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3488102833244107259/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3488102833244107259&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3488102833244107259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3488102833244107259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6543659895801419342</id><published>2011-04-29T22:15:00.000+02:00</published><updated>2011-04-29T22:16:18.338+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سفرت به خیر اما تو و دوستی‌ خدا را...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم برای مهربونیت خیلی‌ تنگ میشه &lt;a href="http://www.2khtarekhorshid.net/"&gt;بهاره&lt;/a&gt; جان، برای اون نوشته‌های صمیمیت، برای حرص خوردن هات، برای کامنت‌های نازت و رمز قشنگی‌ که مینوشتی با اشاره به اینکه " این کامنت رو پاک کن هستی‌ بعدا"، برای خوندن روزمره تو، برای بودن تو. دلم برات تنگ میشه و گریه تنها چیزیه که سر حال نمیاردم. کجا پیدات کنم بهاره خانم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من چه غلطی می‌کردم وقتی‌ تو داشتی می‌رفتی؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6543659895801419342?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6543659895801419342/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6543659895801419342&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6543659895801419342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6543659895801419342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/04/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5516520176322933476</id><published>2011-04-22T20:17:00.001+02:00</published><updated>2011-04-22T20:17:41.607+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو روز تعطیله و من هر دو روز سر کار بودم. به قول اینجا یی ها" ساعت تهوع" سر کار حاضر شدن خیلی‌ ساخته وقتی‌ میدونی‌ بقیه توی خونه هنوز زیر پتو هستن و تو باید بری سر کار. با اینحال میدونی‌ که همینه که هست. امروز هم که نور باران بوده و از شانس خوب یک مورد ایست قلبی داشتیم با همه درد سرهاش.آلارم که به صدا در آمد پریدم از جام. همین بخش کنارمون بود. بی‌ هوا فقط دویدم به سمت آلارم. رسیدم دیدم پرستاری قبل از من داره تلاش میکنه تخته بگذره زیر قفسه سینه بیمار. زنی‌ بود با جثه معمولی، اما به نظر میرسید هزار کیلو وزن داره. رنگ صورتش مهتابی بود، یک رنگ سفید بی‌ حال. مشغول شدم، مثل یک ماشین، مثل یک روبات. تخت رو آوردم پایین که بتونم بهتر بهش برسم. آماده ماساژ قلب شده بودم که دکتر کشیک بخش رسید. دستگاه شوک هم دو ثانیه بعد آوردن تو اتاق. و یک دو سه، تمام جثه مریض از رو تخت پرید بالا. و یک بار دیگه، تا کم کم قلبش به کار افتاد. همه اینها در کمتر از دو دقیقه. دکتر کشیک قدی داشت به بلندی تیر‌های برق کوچمون تو ایران. تقریبا سه لا شده بود روی تخت. عراق هم می‌ریخت چه جور، دست هاش میلرزید حالا نمیدونم به خاطر استرس یا همینجوری. تخت رو براش آوردم بالا اما همونجور خم مونده بود. مریض رو بردن تو بخش ویژه، من هم اومدم برم پرستار همکارم خواهش کرد کمکش کنم وسایل رو ببره. گیر افتادم، دلم نیومد بگم نه با اینکه میدونستم کار خودم توی بخش خودمون می‌مونه. نیم ساعت بعد برگشتم تو بخش. کاترینا پرسید طرف مورد یا نه، گفتم " یا نه" خندید. فکرش رو بکن مردن اینقدر راحته، کافیه قلبت یک دقیقه استراحت کنه...همین. همونجور که برای پدر من بود. اونهم احتمالاً همینطور قلبش ایستاده بود اما چون توی بیمارستان نبود کسی‌ آلارم نزده بود، کسی‌ براش دستگاه شوک نیاورده بود، هیچ دکتری بالای سرش نبود، و اینجور شد که شد. یکی‌ دو ساعت بعد دکتر کشیک قد بلند آمد تو بخش ما و خیلی‌ مودبانه از همکاری ما تشکر کرد. این اولین بار بود که من چنین چیزی رو تجربه می‌کردم، این یک وظیفه بود نه چیزی دیگه. گفت خیلی‌ خوشحاله که ما اینقدر زود ریکشن نشون دادیم و باید بدونیم که مریض نجات پیدا کرد و حتما از این تلاش ما خیلی‌ خوشحاله. من و کاترینا نگاهی‌ به هم انداختیم و کارتینا که از همه چیز یک جوک میسازه، با لحنی کمی‌ مسخره گفت: قابل نداشت...شما هر بار کاری داری بی‌ پیش خودمون. هر دو زدیم زیر خنده و اونقدر خندیدیم که اشکمون در آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقت قهوه بعد از نهار دیگه داشتم خودم رو با ته ذخیره انرژی پیش مبردم که به خودم پشت پا زدم و ولو شدم روی میز قهوه، دو تا فنجان شکستم، یک پارچ آب رو ریختم زمین و شکمم هم محکم خرد به لبه میز. همه یک طرف، جامعه کردن فنجان خرد شده یک طرف. ساعت سه و نیم اومد دنبالم و وقتی‌ رسیدم فکر کردم از ماراتن برگشتم. اقای "م" بار و بندیلش رو بسته که فردا راهی‌ بشه، مامان هم سه هفته دیگه میره. دیدم برنامه گذاشتن شام دعوت آقای "م"، باز هم دلم نیومد بگم نه، راهی‌ شدیم. این دوست پسر من انگار از  باباش داره جدا میشه، چند تا آبجو زدن هوس کردن برن شهر. التماس کنان خواهش کردم ما رو بگذارن خونه، خودشون برن هر جا خواستن. این بود که با مامان برگشتم به سمت لیوان چائی و چند تکه پولکی اصفهان. سه چهار روز آینده تعطیلم، و میخوام بخوابم تا ساعت نه صبح.هنوز زندگی‌ شیرینه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5516520176322933476?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5516520176322933476/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5516520176322933476&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5516520176322933476'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5516520176322933476'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/04/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3432683681134908230</id><published>2011-04-14T21:10:00.001+02:00</published><updated>2011-04-14T21:10:58.246+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>رفتیم یک راه پیمایی طولانی. شده عادت هر روزه من و مامان که بریم یک دور شمسی‌ بزنیم و برگردیم. گاهی‌ زیاده روی می‌کنیم و خسته بر میگردیم. وقتی‌ نیستم یا شوهرش غذا حاضر میکنه یا دوست پسر من. دنیای این روز هام خیلی‌ غیر واقعیه، اصلاً به چیزی که من دار دارم باشه، شباهت نداره. لوس شدم. خوبه، خیلی‌...هر چند کوتاه، اما خوبه. شب‌ها آرامش عجیبی‌ دارم. یادم میره کجام، بی‌خیال میشم، با اینکه سر کار سرم شلوغه، اما مثل قبل خسته نیستم، برای خیلی‌ کار‌ها انرژی دارم. دلم می‌خواد بیدار بمونم کتاب بخونم، دلم می‌خواد به تنش بپیچم یا یکی‌ دو ساعتی‌ در تاریکی باهاش حرف بزنم. فکر کنم داره آبی زیر پوستم میره، حس می‌کنم کمر شلوارم برام تنگ شده و شاید باید مواظب غذا خوردنم باشم. خوبم، آرامش دارم. و حالا که آرومم دارم دوباره عاشقی رو تجربه می‌کنم. خنده داره، حد لاقل برای خودم. از بودن در کنارش لذت میبرم و نمیدونم چرا، یعنی‌ نمی‌فهمم چی‌ تغییر کرده. خودش هم فهمیده. خیلی‌ باور نکردنیه که من بعد از این چند سال ناگهان چیز‌هایی‌ رو درش کشف می‌کنم. مثل دختر بچه‌های هفده هژده ساله، انگار اولین باره که کنارش دراز میکشم، از بودن باهاش ذوق می‌کنم، و بعد از چند سال، دوباره می‌تونم ازش فانتزی بسازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم نمیاد آخرین بار کی‌ این انرژی اضافه رو تجربه کردم، هر چی‌ هست خوبه، اثر یک همنشینی شادی بخش با مامان، شاید هم همزیستی‌ مسالمت آمیز با شوهرش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3432683681134908230?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3432683681134908230/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3432683681134908230&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3432683681134908230'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3432683681134908230'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/04/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7373138435078234465</id><published>2011-04-05T16:21:00.000+02:00</published><updated>2011-04-05T16:22:13.618+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>"گاهی‌ توی زندگی‌ مجبوری به شباهت ‌هات با افراد دور و برت بیشتر توجه کنی‌ تا تفاوت‌هات با اونها، اگر میخواهی‌ زنده بمونی، حتا اگر این شباهت‌ها به اندازه یک اتم باشه". این اصلیه که من به تازه گی‌‌ بهش رسیدم، نه اینکه آدم منفی‌ بافی بودم و جریان نیمه خالی‌ لیوان و این حرف ها، نه، من خیلی‌ هم معمولی‌ هستم، اما این چند وقت به شدت دارم روی این قضیه فکر می‌کنم که اگر بیام مشترکاتم رو با دیگران ببینم، زندگی‌ خیلی‌ بیشتر شیرین میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی‌ که خیلی‌ بهم سخت گذشته به جایی‌ رسیدم که فکر کردم از این بد تر نمیشه...اما کم کم خودم رو پیدا کردم و نفس هم عادی تر شده و زنده موندم و دوباره وضعی پیش آماده که من  فکر کردم به آخر دنیا رسیدم و پی‌ بردم که نه، خیلی‌ مونده تا آخر دنیا ...و دوباره نقطه سر خط. دیروز هم یکی‌ از این " آخر خط"‌ها بود با تعریفی‌ روشن از اخلاق گوه مرغی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان پرسید چی‌ دوست دارم برای شام حاضر کنه، بی‌ معطلی گفتم "کاچی".&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7373138435078234465?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7373138435078234465/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7373138435078234465&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7373138435078234465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7373138435078234465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1616246924642673020</id><published>2011-03-29T12:47:00.000+02:00</published><updated>2011-03-29T12:48:00.155+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در ورودی اردوگاه کار اجباری زمان جنگ دوم جهانی‌ در شهر ورشو روی یک تابلوی نچندان زیبا جمله خیلی‌ معروفی نوشته شده، که باید هر روز خوندش و بهش فکر کرد. این جمله اینه: ملتی که تاریخ خودشون رو فراموش کنن، محکوم به تکرار اون هستن".سال ۱۹۷۸ حزب کونیست افغانستان یک نیمچه انقلابی‌ راه انداخت و قدرت رو در دست گرفت و اولین اقدام احمقانه‌ای هم که کرد این بود که سعی‌ کرد یک نظام سکولار مارکسیستی، که البته در نوع خودش بسیار مدرن بود رو به جای قوانین مذهبی‌ افغان سر کار بیاره. در اینکه این عمل چقدر ناشیانه بود هیچ شاکی‌ نیست، اما به دنبال خودش، ازدواج‌های اجباری رو ممنوع کرد، حق ری به زنان داد و کلی‌ رفرم‌های کوچک و بزرگ. طبیعتاً جامعه افغان آمادگی پذیرش یک نظام سکولار رو نداشت و نیروهای قومی شروع به مخالفت کردن و درگیری جدی شروع شد که یک سال بعد منجر به حمله ارتش سرخ به افغانستان شد. ارتش سرخ از یک طرف به نیروهای مذهبی‌ درگیر بود و از طرف دیگه با قبایل افغان. در این بین عربستان سعودی پول بی‌ حسابی‌ در اختیار نیروهای مذبی گذاشت و طبیعتاً آمریکا هم دست به دامن شیخ‌های نفتی‌ شد تا ریشه شوروی رو در افغانستان بکّنه. ارتش سرخ یک جنگ بی‌ نتیجه رو در بین کوه‌ها و دره‌های افغانستان ادامه میداد که بی‌ شک جز کشتار سربازانش نتیجه دیگه‌ای نداشت. برای یکسره کردن کار ارتش سرخ، آمریکا دست به دامن شیخ‌های سعودی شد و ناگهان اساما بن لادن که از فک و فامیل‌های شاه سعودی بود از کیسه عربستان بیرون آمد و شد قهرمانی که قراره با نیرهای مجاهد خودش، افغانستان رو از شر کمونیسم خلاص کنه. پول بی‌ حساب عربستان و حمایت تسلیحاتی آمریکا، طالبان رو به وجود آورد. آقای بن لادن شریک سهام‌های نفتی‌ "بوش پدر" و بعد از اون هم "بوش پسر" بوده و هست. ده سال جنگ، کمر ارتش سرخ رو شکست، شوروی "تقسیم" شد و قائله کمونیسم خوابید، اما بن لادن و مجاهدین هنوز بودن و بد تر از همه ال قاعده شکل گرفته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این بین ناگهان موضوع برج‌های دوقلو پیش آمد و خطر تروریسم. کسی‌ که تا چند ماه پیش رفیق شفیق آمریکا بود حالا شده بود دشمن. و برای جلوگیری از جورج بوش ناگهان شریک سهام‌های نفتی‌ خودش رو به وسط کشید و به شکل مرموزی دست صدام حسین رو در این وسط داخل کرد و بر پایه دلایل دروغ، نه تنها سر کشور‌های اروپای و ناتو رو، بلکه جامعه جهانی‌ رو شیره مالید و به بهانه از بین بردن سلاح‌های شیمیایی به عراق حمله کرد. امروزه که دروغ‌های بوش آشکار شده و حتا باقی‌ ماندن ناتو و کشور‌های همدست آمریکا، از جمله دانمارک، در عراق زیر سال رفته، هر از گاهی‌ این سال پرسیده میشه که "حالا چی‌؟" در جریان ورود آمریکا به عراق، حتا موز‌هایی‌ که تاریخ چند هزار سال بین النهرین رو در خودشون داشتن، در روز‌های اول غارت شد و سه روز گذشت تا با سر و صدای یونیسف، برای این موز‌ها نگهبان گذاشتن اما تنها جایی‌ که از نخستین ثانیه‌های ورود ارتش بیگانه به بغداد مورد محافظت صد در صد قرار گرفت، وزارت نفت بود. اما مشکل طالبان حل شدنی نبود و باید از ریشه درمان میشد به همین دلیل نیرهای ناتو به افغانستان سرازیر شدن و پای آمریکا عملا به جایی‌ باز شد که دلش می‌خواست. درست که در عرض این چند سال مدرسه هم ساخته شده، دختران زیادی هم تحصیل کردن، نور امید به افغان‌ها تابیده، اما هر بر که ماشین‌های ناتو شهری رو ترک می‌کنن، طلبان مثل سیل سرازیر میشن و همان‌اش و همان کاسه. دلیلش هم انتخابات افغانستان، دلیلش هم ری‌های دزدی. از رئیس دانمارکی نتو پرسیدن:" چرا در کنار هر چی‌ میسازین (مثلا بازساری)، آموزش و آگاهی‌ به مردم نمیدین که گرفتار طالبان نشان؟" مردک احمق جواب میده:" مردم باید خودشون بفهمن و جلوی طلبان رو بگیرن" میپرسه:" مردمی که نه اسلحه داران و نه آموزش دیدن، چطور می‌تونن اینکار رو بکنن؟" میگه:" ساخته ولی‌ این کار ما نیست". این یعنی‌ چی‌؟ یعنی‌ کار ما تمام شده، خودتون میدونید. برید کتاب بخونید ببینید دموکراسی یعنی‌ چی‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاقه آمریکا به افغانستان کم کم دره از بین میره چون این دمل چرکی رو نمیشه به سادگی‌ جراحی کرد. اسام بن لادن، ال قاعده و همه فناتیک‌هایی‌ که در این منطقه جولان میدن نوزاد‌های آمریکا و عربستان سعودی هستن و نه کس دیگه. حالا از بین همه پیغمبر‌ها جرجیس انتخاب شده و قرعه کار به نام لیبی‌ زده شده.اگر دموکراسی با اسلحه میاد...بگذار بیاد، اما حیف که ما تاریخمون رو تکرار می‌کنیم. رئیس حزب کارگری میگفت:" من نفهمیدم چه بلایی سر مبارک آمد...میگن رفته شرم ال شیخ... چرا کسی‌ سراغش نمیره، مگه رفته کره ماه...حالا تکلیف چیه؟" کسی‌ نمیگه لیبی‌ باید بشه روواندا، اما صادقانه آیا باید  باورمون بشه که اینها دلسوزی برای مردمه؟ یادمون رفته کی‌ بن لادن رو بن لادن کرد؟ یادمون رفته چرا پای ارتش‌های دنیا به عراق باز شد؟ چهار شنبه گذشته (همین چند روز پیش)صلیب سرخ به جامعه بشری هشدار داد که جنگ داخلی‌ و یک  فاجعه انسانی‌ در ساحل عاج نزدیکه و تی وی هم مردم مفلوکی رو نشان داد که با هر وسیله‌ای سعی‌ میکردن خودشون از به خارج صحرا برسونن که دم تیغ قرار نگیرن. رئیس صلیب سرخ دانمارک خیلی‌ صادقانه گفت: "امیدوارم دنیا همون توجهی‌ که به لیبی‌ نشون داده به ساحل عاج هم نشون بده". اینها داستان نیست، همه اینه هزار سال پیش اتفاق نیفتاده، اینها دره بیخ گوش ما اتفاق میفته، همین بغل. اینها درد داره. اینها حرف‌های روشنفکری نیست، بد بینی‌ نیست، آروغ‌های شکم سیری نیست. برای تمام اینها هم سند هست و هم گزارش. کلی‌ از این اسناد هم منتشر شده. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجیب نیست که در عرض هفتاد سال گذشته، تنها زمانی‌ که افغانستان تیم ملی‌ فوتبال داشته، زمانی‌ بوده که شوروی در افغانستان بوده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردمی که تاریخشون رو یادشون بره، محکوم به تکرار اون هستن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1616246924642673020?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1616246924642673020/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1616246924642673020&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1616246924642673020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1616246924642673020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/03/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-2911680261617879669</id><published>2011-03-22T20:47:00.000+01:00</published><updated>2011-03-22T20:48:51.708+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>می‌پرسم چی‌ نگاه میکنی‌ میگه: "گرگ‌ها رو که همدست شدن برای دریدن". تی وی دانمارک بود که شش اف شانزده‌ای رو نشان میداد که دانمارک به لیبی‌ فرستادهٔ، با کلی‌ بوق و کرنا. واقعا فکر کن که گرگ‌ها بسیج شدن برای دریدن یک عراق دیگه. نماینده تنها حزب مخالف دانمارک با تهاجم نظامی به لیبی‌ میگه در هیچ کجای تاریخ، دموکراسی با اف شانزده به دست نیامده. کسی‌، هیچ کس نمیپرسه این نیروهای مردمی، این اپوزوسیون مقاوم کیه که اسلحه به دست داره، مسلحه و از روز اول کاتیوشا و ضدّ هوایی داشته؟ رهبر این گروه مخالف کیه؟ اصلا چرا لیبی‌ مرکز توجه قرار میگیره؟ مگر نه اینکه جنگ داخلیه، چرا اروپای متحد و آمریکا باید برای سرکوب یک جنگ داخلی‌ به کشوری حمله کنن؟ چرا این کار رو برای روواندا نکردن؟ چرا وقتی‌ در سومالی نیرهای دولتی به سر مخالفان میریزن و یک شبه چند ده هزار نفر رو قتل عام می‌کنن، کسی‌ اف شانزده نمیفرسته؟ میگن قذافی مردم خودش رو بمباران میکنه، مگر نه اینکه قذافی از ابتدای حکومت خودش با ساکنان بن غازی مشکل داشته؟ تاریخ لیبی‌ رو که میخوانی میبینی‌ نوشته "قبایل ساکن در بن غازی هرگز قذافی رو به رسمیت نشناختن" آیا به همین دلیله که این "اپزپسیون" یا "قبایل مخالف" همین الان پرچم عجیب غریبی دستشونه که پرچم فعلی ی لیبی‌ نیست؟ این همون پرچمی نیست که قبل از روی کار آمدن قذافی داشتن؟ آیا دفعه اوله که قذافی این قبیله‌‌ها رو سر جاشون مینشنه؟ پس چرا الان باید ارپایی‌ها جمع بشن و نیرو بفرستن و لیبی‌ رو بمباران کنن؟ چه اتفاقی داره میفته؟ یک افسر کماندو آمریکایی که نفهمیدم چه سمتی داره میگه این حمله چندین روز طول خواهد کشید. این یعنی‌ چی‌؟ یعنی‌ چیزی شبیه داستان عراق؟ آمریکا می‌خواد رهبری حملات لیبی‌ رو به کشور دیگه‌ای بسپاره، اروپای متحد به شدت نگران دو دستگی در خودشه. ایتالیا می‌خواد هرچه سریعتر کار تمام بشه. سران عرب که با بسته شدن مرز هوایی لیبی‌ موافقت کرده بودن، خودشون رو پس کشیدن و میگن منظور این نبود که به لیبی‌ حمله نظامی کنین و بمب بزنین، ما گفتیم جلوی قذافی رو بگیرین. این حمله عجولانه برای چی‌ بوده؟ فقط دموکراسی؟ یعنی‌ اروپا و آمریکا اینقدر کشته مرده دموکراسی در جهان عرب هستن؟ تکلیف عربستان سعودی چی‌ میشه با قوانین بربریش در مورد زنها؟ اونجا دموکراسی مهم نیست؟ جنگ داخلی‌ تو سومالی و روواندا اهمیت نداره؟ قیمت بنزین بعد از جریان بحرین و مصر و حالا هم لیبی‌ سر به فلک کشیده. قیمت انرژی بیشتر و بیشتر میشه و قیمت مواد غذایی هم. آلمان دو تا از ریکتور‌های اتمی‌ قدیمیش رو بعد از جریان ریکتور‌های ژاپن بسته و دقیقا از هفته قبل قیمت برق در دانمارک بالا رفته. این چیزیه که اروپا رو ترسونده...منابع اولیه، نفت. لیبی‌ بهترین هدف بوده...باز هم نفت. بودن و نبودن صد‌ها هزار سومالیایی یا روواندای هیچ اهمیتی برای دنیای غرب نداره، اما نفت و منابع اولیه برای هیات غرب حیاتیه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-2911680261617879669?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/2911680261617879669/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=2911680261617879669&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2911680261617879669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2911680261617879669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/03/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6720308500980843814</id><published>2011-03-17T11:20:00.001+01:00</published><updated>2011-03-17T11:20:58.542+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>-وقتی‌ حسش نیست، نیست دیگه..حالا تو هی‌ زور بزن که حس بسازی...نمیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-آدم‌ها چقدر به هم شبیهن، اینجاست که به ناخود آگاه مشترک ایمان میارم اساسی‌ از نوع اثنا اشری. یک همکار چینی‌ دارم. میگفت داره خودش رو برای سال نو آماده میکنه. دیدم توی این صورت گرد و قلمبه، خنده موج میزانه، اصلا روی صورتش خط افتاده و چشمهاش ناپدید شده. پرسیدم ببینم وقتی‌ سال نو میشه دلت نمیخواد کشورت بودی. یکهو حالش تغییر کرد گفت من اینجا دو بار به حد مرگ دلم تنگ میشه، یک بار وقتی‌ سال نو مسیحی‌ هست، یک بار هم سال نو چینی‌. میگه به خودم میگم همه ممکنه یک بار دیپرشن بگیرن اما من خارجی‌ بی‌ کس و کار، دوبار. از تعجّب دهنم باز مونده، حتا فکرش رو هم نمیکردم که این چینی‌ صورت گرد خنده به لب هم همین حس رو نسبت به سال نو داشته باشه. سعی‌ مکنم زیاد ماجرا رو دراماتیک نکنم، حتا جواب کلیشه ایه "من هم همینطور" رو برای خودم نگاه میدارم، اما کلی‌ تو فکر فرو میرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-عدس‌ها بلند شدن، مامان کلی‌ ازشون مراقبت میکنه. پخششون کرده توی دو تا ظرف گرد، رفته روبان سبز هم خریده تا سفره سبز درست کنه. بودنش توی خونه خیلی‌ لذت بخشه، من رو که از فکر‌های زیادی بیرون میاره، می‌کشدم به دنیای دور و برم. وقتی‌ کنار هم هستیم، یکریز حرف می‌زنیم. من کلی‌ پرسیدنی دارم و و هم کلی‌ گفتنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-برای همه مون سالی‌ پر از شادی آرزو می‌کنم، سالی‌ با بوی آزادی، کمی‌ هوا برای ریه‌های خفه شدمون، کمی‌ صدا برای گلوهای بریده مون، کمی‌ دل‌ خوش، لقمه‌ای نان، سفقی، بالاپوشی، کمی‌ انسان بودن، ذره یی عشق، یک دل‌ دریایی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-خفه شدیم از بس آرزو کردیم...به هیچ جا هم نرسید...بجنبید...دیره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6720308500980843814?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6720308500980843814/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6720308500980843814&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6720308500980843814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6720308500980843814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/03/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7388134211763247594</id><published>2011-03-10T20:45:00.001+01:00</published><updated>2011-03-10T20:45:31.192+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اوه ه ه چقدر بعضی‌ وقتها زندگی‌ کشدار میشه، یک فرمی که نمیدونی‌ تکلیفت باهاش چیه، یک چیزی تو مایه‌های این روز‌های من.مامان چهار شنبه میاد پیش من. فعلا آلمان رفته پیش پسر شوهرش. برای عید تنها میاد اینجا شوهرش هم پیش پسرش می‌مونه. این یعنی‌ دموکراسی در خانواده.من هیچ مشکلی‌ با این قضیه ندارم، اصلا نمیدونم مشکلم کجاست. مامان منزل پدرم رو فروخته. میگه توی انتقال پول مشکل داره، میگم خوب منتقل نکن، میگه مال توست نمیشه، باید برسه دستت. میگم اگر تو فردگاه بگیرنت، من نمیام جلو، میخنده. مامان جدی نمیگیره، نمیدونه که اینجا اینکار جریمه داره. اینجا نمیتونی‌ از ارث مالیات ندی، نمیتونی‌ از کادوی پولی‌ مالیات ندی، اونهم اینهمه پول. اینجا برای مردن هم باید مالیات پرداخت. میگه شوهرش منتقل میکنه، من هم میسپارم به دست خودش. حال این درگیری‌ها رو ندارم. تلفن رو قطع می‌کنم، دوست پسرم سرش رو از روی کتاب برمیداره خونسرد میگه یادت باشه قول سفر کارائیب به من دادی. یادم نمیاد کی‌ اینکار رو کردم، اما خوب حقش هم هست حتا اگر الکی‌ بگه. من اما حیرانم، آخ این دل‌ بی‌ صاحب بهار می‌خواد، چه بی‌ رحمه طبیعت اینجا وقتی‌ دهم مارس شده اما باز سوز سرما و باران ریز همراه با برف‌های مسخره سرگردان، تا ناکجا ی تنت نفوذ میکنه و تو نمیدونی‌ چطوری باید سبزه بذاری و دلت رو خوش کنی‌ به بهار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای دل‌ مامان هم که شده عدس گذاشتم که سبز بشه. دوست پسرم که منتظر یک ایران آباده و دلش انقلاب می‌خواد میگه روی سبزه‌ها پرچم ایران بگذار و چون عشق شیر و خورشیده، خائن بی‌ مصرف، بعدش نمیاد شیر و خورشیدی هم روی پرچم باشه، حقیقتا که...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7388134211763247594?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7388134211763247594/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7388134211763247594&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7388134211763247594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7388134211763247594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/03/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1677506434278908861</id><published>2011-03-04T17:17:00.000+01:00</published><updated>2011-03-04T17:18:00.630+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ساعت هشت صبح دو تا جراحی اضطراری. با همخونه‌ام کشیک داریم. پرونده دو تا بیمار رو بالا پایین میکنه. با همکارش جلسه می‌گذاره و ما هم آمده به فرمان، منتظر تصمیم میمونیم. بیست دقیقه می‌گذره و تصمیم میگیره یکی‌ رو جراحی کنه و اون یکی‌ رو می‌گذره تو لیست فردا. طرف مردیه شصت ساله، دیابتی، فشار بالا، با ناراحتی قلبی‌ و کلی‌ بیماری کوچک و بزرگ دیگه. وضعش اضطراری یه. مشکل اصلی‌ اینه که پایه راستش از بالای زانو تقریبا پوسیده و باید قطعه بشه. من کلا با این نوع جراحی‌ها زیاد میانه خوبی‌ ندارم. فکر می‌کنم بریدن عضوی زیاد وحشتناک نیست. مشکل من بیشتر پایان پروسه هست و عضوی که روی یک صفحه فلزی مونده و بی‌ صاحب شده و باید از سر راه برش داری، بپیچی تو پارچه‌ مخصوص، بندازی توی سطل مخصوص و تحویل بعدی برای مرحله بعدی، سوزاندن. کار رو شروع می‌کنیم. طرف رو که میارن توی اتاق،  بوی پوسیدگی، گندیدگی...یا چه می‌دونم بوی یک پایه سیاه شده میپیچه توی اتاق. اتاق سرده و به همین دلیل نباید زیاد بویی حس بشه، اما این بی‌ نفرت انگیز آنقدر شدیده که نمیشه بوش نکرد. دلم به هم میخوره. میرم تحویلش میگیرم. مردیه عضلانی، درشت اندام و کمی‌ هم ترسیده. براش توضیح میدم قراره چه بکنم. فقط سر تکان میده. دستش رو میگیرم، کاملا سرده. میگم هیچ نترس، دلیل برای ترسیدن نیست، بیشتر به خودم فکر می‌کنم تا به مریض. دلم ضعف میره. صبحانه درست نخوردم، صبح زود هیچی‌ از گلوم پایین نمیره. امیدوار بودم موقع راپورت گرفتن وقت کنم صبحانه بخورم، نشد. قهوه تلخ هم که جای نان و پنیر رو نمیگیره. کار شروع میشه. سعی‌ می‌کنم هیچ به اتفاقی که اون پایین داره میفته نگاه نکنم. فقط صدای همخونه‌ام رو میشنوم که از پرستار کنارش، "گونوا"چیز‌های رو که لازم داره می‌خواد. هم چشمم و هم حواسم به دستگاهه. بدترین قسمت ماجرا شروع میشه. توی جراحی استخوان دستگاهی هست که برای قطعه عضو به کار میره. چیزی شبیه یک دستگاه سمباده برقی کوچک که صفحه تیزی داره و مثل اره هم عمل میکنه. کارش بسیار دقیقه و هم اره هست هم سمباده، یعنی‌ دیگه لازم نیست استخوان قطع شده رو سمباده کشید تا صاف بشه و عضلات رو زخمی نکنه. این شیطان کوچک صدای تیزی داره، شبیه دریل‌های دندان پزشکی‌، کمی‌ قوی تر. وقتی‌ با استخوان برخورد میکنه مثل اینه که داری چیزی رو روی فلز میکشی، فقط جرقه کم داره که باورت بشه داری فلز میبری. تمام حواسم رو روی دستگاه تنفس و فشار خون متمرکز می‌کنم شاید چیزی نشنوم. اما صدا اونقدر نافذ هست که نمیشه نشنید. حس می‌کنم سرم سنگین میشه و بدنم سبک. پاهام رو حس نمیکنم، به طرفی‌ خم میشم، میشنوم کسی‌ میپرسه خوبی‌؟ و کسی‌ میگه فاک، و صدای گورومب میاد و من اصلا نمی‌فهمم چی‌ می‌گذره. همه اینها فقط چند ثانیه طول میکشه. گونوا رو میبینم که بلندم میکنه، می‌کشدم بیرون. همکار دیگه یی میاد کمک میکنه بنشینم رو صندلی‌. سرم جوری گیج میره که نمیتونم روی صندلی‌ بند بشم. خودم مینشینم روی زمین سرد. راستی‌ راستی‌ حس می‌کنم دارم می‌میرم. یک جورهایی انرژی از تنم کشیده میشه بیرون. همکارم کمک می‌خواد، کسی‌ نیست. میپره توی اینتنسیو، و با یکی‌ از دکتر‌ها میاد پیشم. کم کم همه جا روشن میشه و می‌تونم ببینم دور و برم چی‌ می‌گذره. فشار خونم آمده روی پنج. بدنم وزن عادی خودش رو پیدا میکنه. بدجور میلرزم. دکتر همکارم پتو یه گرم میاره. بلندم میکنه میپیچه دورم. عجب گرمای لذت بخشی. میپرسه خوبم. میبردم توی اتاق کشیک. سوال پشت سوال. بهتر شدم. فشارم برگشته سر جاش. پتو به کول، کاکائو گرم به دست، به بیرون خیره میشم. همکارم رو میبینم که با نگاهی‌ پرسشگرانه نگاهم میکنه. میدونم روش نمیشه بپرسه می‌تونم برگردم یا نه. لباسم رو عوض می‌کنم و برمی‌گردم تو اتاق. کار اره کشی‌ تمام شده. می‌پرسن خوبم، سر تکاا میدم و خدا خدا می‌کنم حرفم درست باشه. گونوا "پا" رو میپیچه، روی میز چرخ دار می‌گذره و هول میده بیرون. کار به آهستگی پیش میره. نیم ساعت بعد همهچی تمام شده. مرد شصت ساله چند کیلویی سبک تر شده، من هم آمده‌ام برای یک نان و پنیر حسابی‌.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1677506434278908861?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1677506434278908861/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1677506434278908861&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1677506434278908861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1677506434278908861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5240638139675025804</id><published>2011-02-24T19:45:00.002+01:00</published><updated>2011-02-24T19:46:30.200+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکی‌ از دوستانش مهمانمون بود. این آقا استاد تاریخ معاصر دانشگاه کپنهاگه و طبیعتاً بسیار علاقمند به مسائل سیاسی. کمی‌ تا قسمتی‌ هم گرایش چپی‌ داره و به قول خودش نمیتونه حرکت‌های جهان سرمایه داری رو ندیده بگیره. از اوضاع ایران پرسید، نه مثل بقیه که از روی کنجکاوی می‌پرسن و فقط صحنه کوتاهی توی اخبار می‌بینن و میخوان بدونن چی‌ می‌گذره. سوال هاش خیلی‌ آگاهانه و به قول همخونه من، تکنیکی‌ بود. آنچه میدونستم رو براش شرح دادم، البته با احتیاط! کاملا مشخص بود که خوب در جریان قرار داره. کمی‌ مکث کرد و سر تکان داد. پرسید نظرم در مورد حرکت کشور‌های عربی‌ چیه. آنچه فکر می‌کردم گفتم. باز هم یک مکث طولانی‌ کرد و شروع کرد به تحلیل حرکت‌ها از دید خودش. گفت که خوشبینی زدورس حماقته. این حرکت‌ها رو نشی‌ از تریک‌های آمریکا میدونه و اینکه سیاست آمریکا امروزه دیگه "عقب نگهداشتن" یا "دیکتاتوریزه" کردن کشور‌های عربی‌ نیست. این کشور‌ها بیش از سی‌ سال دیکتاتوری مطلق داشتن اما خیلی‌ بی‌ دردسر در عرض دو سه هفته از شر دیکتاتوری خلاص میشن و یک دولت موقت نظامی، قدرت رو به دست میگیره. در حال حاضر دستگاه‌های اطلاع رسانی، تونس رو فراموش کردن. کسی‌ نمیدونه در تونس چه می‌گذره. مصر ناگهان از رسانه‌‌ها حذف میشه و امروز در لیبی‌ غوغا به پا شده. آمریکا حتا برای نجات اسرائیل هم حاضر نشد مبارک رو نگاه داره. چرا؟ این حمایت پر و پا قرص آمریکا از آزدیخواهی یه کشور‌های عرب، از کجا میاد؟ چرا همین حمایت از حرکت ایران نمیشه؟ آیا ترس از روسیه هست یا چین؟ چین به منبع اولیه احتیاج داره و ایران این منابع رو داره. روسیه با چنگ و دندان ایران رو برای خودش نگاه میداره و هیچ ابایی هم از کسی‌ نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معتقده آمریکا در حل حاضر با بزرگترین دشمن خودش، یعنی‌ چین، پنجه میندازه. دشمنی که در حل حاضر بازار آمریکا رو از چنگش در آورده و در آینده یی بسیار نزدیک می‌تونه غرب رو به زمین بزنه. به همین دلیل حتا امنیت اسرائیل رو هم زیر سوال برده. این حرکت‌ها تلاشیه در ضربه زدن به بازار‌های چین.&lt;br /&gt;کمی‌ ساکت میشه و من فکر می‌کنم چقدر میترسم از حرف هاش. فکر می‌کنم حق داره یک جاهائی. هزار سوال دیگه هم میپرسه، نه از من، که از خودش، همه هم بی‌ جواب. مطمئن هست که به زودی جواب میگیره. البته من زیاد ربط چین رو به این حرکات درک نکردم...احتمالاً زیاد باید بهش فکر کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5240638139675025804?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5240638139675025804/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5240638139675025804&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5240638139675025804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5240638139675025804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/02/blog-post_4782.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1674127370851583496</id><published>2011-02-14T16:25:00.001+01:00</published><updated>2011-02-14T16:25:19.043+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>"سعی‌ کن خیلی‌ رلکس روی یک صندلی راحتی‌ دراز بکشی. چشمهات رو ببند و فقط به این فکر کن که قراره به تمام سلول‌های بدنت استراحت ببخشی. با هر نفس عمیقی که میکشی قسمتی‌ از بدنت رو رها کن، مثل اینکه توی یک استخر آب گرم دراز کشیدی و کم کم گرمای آب عضلاتت رو شل میکنه. به چیزی فکر کن که دوست داری، چیزی که بارات آرامش میاره. حالا فکر کن که وارد جایی‌ میشی‌، روبه روی یک در بسته قرار میگیری. در رو باز کن و جلو برو. میرسی‌ به یک اتاق بزرگ، یک کتابخانه. توی این کتابخانه فقط رو ردیف قفسه هست، پر از کتاب‌های رنگارنگ با عنوان‌های مختلف. این کتاب‌ها تجربیات زندگی‌ یه تو هستن. ردیف دست راست، تجربیاتی که یاد اوریشون خوشحالت میکنه. چیز‌هایی‌ که بهت حس خوبی‌ میده و دوست داری حتا تکرارشون کن. ردیف دست چپ،تجربیات نه خوش یند تو هستن. چیز‌هایی‌ که دوست داری فراموششون کنی‌، تجربه‌هایی‌ که تلخند و هر از گاهی‌ به خاطراتت هجوم میارن و دلگیرت می‌کنن. این کتاب‌ها همه یک کورونولوژی یه خاص دارن یعنی‌ هر چه از در کتابخانه دور بشی‌ به گذشته بر میگردی. حالا یکی‌ از کتاب‌ها رو از سمت راست، تجربیات خوبت بردار، به یادش بیار و سعی‌ کن دوباره حسی رو که این تجربه خوب بهت میده تکرار کنی‌. دوباره بازفرینی کنی‌ و برگردی به همون لذتی که از این تجربه حس کردی. کتاب رو در دستت بگیر و بوش کن. بعد کتاب دیگه یی رو از همین قفسه بردار و لذت ببر. حالا از ردیف دست چپ، تجربه‌های تلخت، یکی‌ که هم از همه بیشتر به زمان حال نزدیکه و هم دردناک تر هست رو بردار. بهش فکر کن، بهش حتا یک عنوان بده و بعد بسوزونش. کتاب رو به راحتی‌ در آتش بنداز و بسوزان. چه حسی داری؟ با سوزاندن کتاب باید از حس تلخش هم خلاص بشی‌. حالا به سراغ کتاب بعدی برو و همین کار رو باهاش انجام بده. خیلی‌ مهلم که این تجربه‌ها به زمان حال نزدیک باشن. کم کم باید حس سبکی کنی‌، حس رهایی. حالا کم کم چشم‌هات رو باز کن و به کتاب‌های سوزانده شده فکر کن."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها فرمایشات یک روانکاوه به دوست من برای خلاص شدن از مشکلات کوچک و بزرگ زندگی‌. تئوریش خیلی‌ زیباست، اما در عمل تا حالا چندان کار ایی نداشته. حالا نوبت منه که امتحان کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1674127370851583496?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1674127370851583496/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1674127370851583496&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1674127370851583496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1674127370851583496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/02/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3649015893135107713</id><published>2011-02-02T21:25:00.001+01:00</published><updated>2011-02-02T21:25:21.527+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زنگ میزنم حالش رو بپرسم. عادت داره طرز خاصی‌ به این سوال جواب بعده، نمیدونم چرا. وقتی‌ می‌پرسی‌ خوب چطوری، خوبی‌؟ اول یک اه کوتاه میکشه و بعدش صداش رو آروم میکنه و میگه: "ای ی ی ، بد نیستم، زنده ام." خوب هی‌ سوال می‌کنم که شوهرت چطوره، بچه ت؟ همینجور جواب میده که:‌ای ی هستیم، زنده ایم. هیچ وقت نمیفهمم که مثلا چی‌، که زنده ایم. خوب من میشنوم که زنده ای، می‌خوام بدونم چطوری. دوست داره دیپرس باشه، کلافه باشه. نمیفهمی کی‌ راستی‌ راستی‌ حالش خوبه، کی‌ حالش خرابه. گاهی‌ زنگ که میزنم باید به زور پنس از دهانش حرف بکشم، گاهی‌ اونقدر میگم دیگه چه خبر، که خودم کف می‌کنم. گاهی‌ اون هم همینطور، خوب خبری نیست. خلاص.هم سنّ هستیم با یک دنیا اختلاف. کمتر باهاش تماس میگیرم. گاهی‌ هم رو میبینیم. هر هزار سال یکبار خونه یک دوست مشترک هم رو میبینیم.به شدت فکر میکنه خیلی‌ "کول" هست که با یک غیر ایرانی زندگی‌ کنی‌. سوال‌های عجیب غریب میپرسه.اینکه چطوری با هم دعوا می‌کنیم ؟ اینکه کی‌‌ها به من میگه عزیزم، اینکه توی رختخواب چطوریه؟ عشق کانادا و آمریکا هم هست و به همین دلیل " ایتس ریل کول تو اسپیک انگلیش آل د تیم" و " یوو آار وری لاکی تو هو هیم بای یور ساید". مدام میپرسه هفته‌ای چند کتاب به انگلیسی می‌خونم، چقدر اخبار انگلیسی گوش میدم و چرا لهجه بریتانیای یا ایرلندی پیدا نکردم؟اصلا چرا روی لهجم‌ام کار نمیکنم که انگلیسیم پرفکت بشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوهرش داستان جداگانه ایه برای خودش. از وقتی‌ باسن رو می‌گذره روی سوفا، یا تو موفقیت‌های شغلی‌ خالی‌ میبنده، یا از خرید موبایل جدید میگه، یا از مهاجرت به کانادا حرف میزنه. هیچ کس آی‌ پد شبیه اون نداره، هیچ کس مثل اون با رئیسش رک نیست، هیچ کس مثل اون نمیتونه دانمارکی‌ها رو سر جاشن بنشونه...هیچ کس...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنگ زده که شنبه برنامه ندارین؟ میگم نه، میگه پس بیاین خونه ما، تولد بچه هست. تا خرخره میرم تو گل.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3649015893135107713?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3649015893135107713/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3649015893135107713&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3649015893135107713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3649015893135107713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/02/blog-post_02.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6538614122892430879</id><published>2011-02-01T16:09:00.001+01:00</published><updated>2011-02-01T16:09:19.150+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>عصر‌ها گیر داده به راه پیمایی طولانی. اگر سر کار نباشیم حتما شال و کلاه و سگ‌ها و یکی‌ دو ساعت پیاده رو گز کردن. دمبل میزانه، شنا میکنه، میدوه و بعد هم خسته میفته رو سوفا. میترسه از چاقی. آبی زیر پوستش رفته و هی‌ دو روز یکبار روی وزنه میایسته. پلو و خورشت‌ها کار خودش رو کرده. خوش اشتهاست و عاشق غذاهای ایرانی‌. آخر هم به من گیر میده که پلو درست نکنم. من از از روی عصبانیت آشپزی رو در بست گذاشتم در اختیارش. دار و فریاد میکنه، بهانه میاره که وقت نداره، بلد نیست، یادش رفته و هزار داستان دیگه. گفت فقط سبزی و ماهی‌ درست میکنه، فقط استیک بی‌ چربی‌ انگلیسی، فقط سیب زمینی‌...گفتم بکن. چاقی بهش میاد. باید چند کیلوئی بهش اضافه بشه. ساعت ده شب میره دو. باقی‌ روز وقت نداره. من اما مینشینم خونه. حالش نیست، سرده، تنبلی می‌کنم و فکر می‌کنم به اندازه کافی‌ در طول روز راهرو‌های بیمارستان رو گز می‌کنم، احتیاجی هم به رهپیمایی یا دو ندارم. نفس سگای بدبخت که برید بر میگرده، خیس عرق. میگم دیگه اینها رو با خودت نبر، کو گوش شنوا. میبینم که خسته هست. میگم داری پیر میشی‌، به خودت رحم کن، میخندم، برای من این حرف جوکه. مثل برق میجهه از جاش. نمیدونم چرا اینقدر براش مهم شده. شوخیم گرفته، می‌خوام اذیتش کنم. می‌پرسم نکنه با کسی‌ آشنا شده، میگه چی‌ میگی‌ بابا...ولش نمیکنم. سر رو بالش نگذشته، داره از حال میره. سر می‌گذارم روی سینه اش. قلقلکش میدم، دنبال چربی‌‌های خیالی شکمش می‌گردم، هنوز دنده هاش رو میشه به راحتی‌ شمرد. تنش داغه. میخزم روی سینه اش، دلم می‌خواد وزنش رو حس کنم. لای چشمش رو باز میکنه، خیال می‌کنم نمیتونه از این وسواسه خلاص بشه. میگه: دونت...پلیز. و سر تکون میده. باورم نمیشه. برای اولین بار به من میگه نه. کنف شده برمی‌گردم سر جام. بهم برنمیخوره، شاید هم میخوره، هر چی‌ هست برام عجیبه و باور نکردنی. خوب اینجوری هم میشه. بعدش خوابم نمیبره. فکر کنم بد عادت شدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6538614122892430879?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6538614122892430879/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6538614122892430879&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6538614122892430879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6538614122892430879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3119757261680069926</id><published>2011-01-27T13:10:00.001+01:00</published><updated>2011-01-27T13:10:56.460+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگر به روسری محکم بسته شده زنها نگاه نکنی‌، اگر صدای تلویزیون رو هم کم کنی‌ که نشنوی شعار‌ها به چه زبانیه، اونوقت میبینی‌ انگار توی خیابان آزادی ایستادی و داری تظاهرات ایران رو تماشا میکنی‌. با یک فرق کوچک...اینجا قاهره هست نه تهران.روزنامه امروز صبح نوشته چهار نفر در اعتراضات بر اثر شلیک گلوله کشته شدن، اما منبع خبری دولتی، علت قتل رو حوادث رانندگی‌ اعلام کردن. دیکتاتور دیکتاتوره دیگه، هر جا لازم باشه دروغ میگه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3119757261680069926?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3119757261680069926/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3119757261680069926&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3119757261680069926'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3119757261680069926'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/01/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3512194736176999569</id><published>2011-01-21T15:42:00.000+01:00</published><updated>2011-01-21T15:48:46.657+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آفتاب شده، بی‌رمق اما دلنشین. فورا پرده‌ها رو میزنم عقب، صندلی‌ میگذارم پشت پنجره، هول هول یک کاپوچینو درست می‌کنم و انگار کسی‌ دنبالم کرده باشه، با سرعت خودم رو میندازم رو صندلی‌ توی آفتاب و کاپوچینو سر می‌کشم. خیلی‌ خوبه، خیلی‌ حس قشنگی‌ بهم میده. نه به این خاطر که خاطره یی رو زنده میکنه، فقط به خاطر خود آفتاب، به خاطر اینکه می‌دونم شب تو راهه، یک ساعت دیگه کم کم تاریکی میاد. دلم گرما می‌خواد، نور، ولو شدن روی چمن، دامن کوتاه، تاپ‌های یقه باز، کرم ضدّ آفتاب.میگه عید پاک بریم مصر، بریم صحرا، بریم شن، آفتاب سوزان. بریم با اهرام عکس بگیریم، شتر سواری کنیم، قلیان بکشیم. می‌خواد بره جهانگردی، و می‌خواد از مصر شروع کنه. من اما هوس ایران رو کردم، دلم خیابان انقلاب می‌خواد با بازار تجریش. من عجیب دلم می‌خواد همین لحظه ایران باشم، چایی با لیموی تازه سر بکشم، سریال‌های صد تا یک غاز ایرانی ببینم و روزنامه بخوانم. دلم می‌خواد ببینم چه خبره؟ دوستهای باقیمانده در ایران‌ام توی یوو تیوب چی‌ می‌بینن؟ چه آهنگی رو گوش میدان؟ از اعدامی‌ها کسی‌ حرفی‌ میزانه؟ کسی‌ میپرسه چرا تونس؟ چرا ایران نه؟روزنامه‌ها چی‌ مینویسن، سوپرمارکت سر خیابان قبلیمون، هنوز هم بوی پنیر تبریز میده؟ نان سنگک چند هزار تومانه و چند بار دیگه ماشین از روی دست پسرکی که نان دزدیده بوده، ردّ کردن؟ هر چند مامان میگه اونجا ایران نبوده که من ددم، اما فرقی‌ نداره، دست دسته و پسر پسر. چهار شنبه شب خواب میدیدم انقلاب شده من هم دارم داد میزنم. شعار میدادم، جیغ می‌کشیدم، فحش میدادم، عکس رئیس حزب دست راستی‌ دانمارک رو بالای سرم گرفته بودم...خواب هام هم مزخرف شده. باید کمتر اخبار ببینم. اینها معنیش این نیست که من زیادی سیاست زده شدم، تعبیرش اینکه که ذهنم جهت نداره، باید بنشینم رمان بخوانم. شاید فردا شب با دستم برم بیرون، برم جایی‌ که کمی‌ شیطنت کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرمای پشت شیشه کافی‌ نیست با این هال غنیمته. میگه مصر یعنی‌ نشستن توی ماشین زمان. می‌خواد وقتی‌ پنجاه ساله شد تمام آفریقا رو دیده باشه. می‌خواد دو هفته‌ای مصر رو وجب به وجب بگرده. می‌خواد غواصی کنه، عکس بگیره و آفتاب سوخته بشه. قراره روی پیشنهادش فکر کنم اما فکر تهران نمیگذاره. مامان برای عید میاد، اما من هوس دیدن خیابها رو کردم می‌خوام تو تهران بهم خوش بگذره. می‌خوام قبل از فروش خونه پدری، یک بار دیگه از در حیاط وارد بشم، برم توی هال و آشپزخانه و روی سرامیک سرد، قدم بزنم، حتا اگر هیچ چیز سر جای خودش نباشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح رفته برلین. جاش خالیه. حتا وقتی‌ هم که سرفه میکرد باز آغوشش گرم بود و خواستنی و نگاهش پر از امید و شادابی..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3512194736176999569?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3512194736176999569/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3512194736176999569&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3512194736176999569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3512194736176999569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/01/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6779281754068978495</id><published>2011-01-14T16:37:00.001+01:00</published><updated>2011-01-14T16:37:55.196+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مریض داری می‌کنم حسابی‌. از‌اش جو گرفته تا سوپ و بخور بابونه، آنتی بیوتیک و تمام مخلفات. مثل بچه‌ها با قورت دادن قرص مشکل داره و باید به زور ماست به خوردش داد. سرفه‌هایی‌ میکنه که حتا سگ‌ها رو میپرونه. خواب و بیداری نداره، جایی‌ یه مثل برزخ. اولین باره که اینطور میبینمش. عجیبه، مردی که مثل کوه قوی به نظر میاد با یک سینه پهلو ده روز توی رختخواب میفته و مثل بچه گربه صدا میکنه. هفته آینده می‌خواد بره برلین و باید خوب شده باشه، خودش اینطور میگه، اما من چشمم آب نمیخوره بتونه سفر کنه. شب پیتزا میگیرم از بس خسته شدم از بوی‌اش و سوپ و عدسی‌ و فرنی. با اشتها میشینم به خوردن. وسط داستان مامان زنگ میزنه. صداش سر حال نیست. میگه دلش برام تنگ شده، خیلی‌ زیاد. دلش می‌خواد ببینتم. کمی‌ مکث می‌کنم، نه برای اینکه جواب بدم، برای اینکه ببینم خودم چقدر دلم براش تنگ شده. میبینم مامان آنقدر سر حال بوده که انگار برای من جای دلتنگی‌ نگذاشته. یکجور‌هایی‌ یادم رفته بوده که باید براش دلتنگی‌ کنم. احساس عجیبیه که من حتا یک ثانیه هم قبلان به فکرش نیفتادم. میگم بیا، هر موقع خواستی‌. من هم کلی‌ دلم برات تنگ شده و کلی‌ جمله دیگه سر هم می‌کنم که یادم نمیاد. تلفن رو که قطع می‌کنم با خودم درگیر میشم. میرم تو لایه‌های زیرین وجودم. فکر می‌کنم یک چیز‌های باعث شده من از مادرم فاصله بگیرم. شاید چون فکر می‌کردم احتیاجی به من و دلتنگی‌ من نداره، شاید صورت بیش از اندازه خوشحالش توی عکس‌ها بوده که من رو از نیمه مادر فرزندی جدا کرده، شاید شیک بازی‌های شوهرش، شاید هم خود من. خودم رو نمیفهمم. برمی‌گردم توی آشپزخانه، سر وقت پیتزای سرد از دهان افتاده. قههیی برای خودم دم می‌کنم و میرم سراغش که روی سوفا هنوز توی برزخ سیر میکنه. خم میشم پیشانیش رو میبوسم، لبخند میزنه و میگه هنوز زنده ام، نترس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر دلم برای بچه نداشته‌ام تنگ شده، برای مامان هم همینطور.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6779281754068978495?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6779281754068978495/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6779281754068978495&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6779281754068978495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6779281754068978495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/01/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-2617552414799846360</id><published>2011-01-06T15:12:00.001+01:00</published><updated>2011-01-06T15:12:35.891+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پسر دوست پدرم، وقتی‌ من حدود سیزده چهارده سال داشتم خودش رو توی زیر زمین خونه حلق اویز کرد و مرد.کسی‌ نفهمید چرا، شاید هم ما نفهمیدیم، اما این اتفاق من رو خیلی‌ از مرگ ترسوند، نه فقط مرگ، که از "بازمانده بودن، باقی‌ موندن و از دست دادن". مرگ این پسر خانواده‌اش رو زیر و رو کرد، پنج نفر انسان، همه تبدیل شدن به بیمرهای روانی‌.شاید به این خاطر من هرگز با خودکشی‌ کنار نیومدم. به نظرم جنایت کارانه‌ترین و خودخواهانه‌ترین عملی که کسی‌ می‌تونه در حق باز مانده هاش انجام بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو دوره دانشجویی، حدود سه ماه و نیم توی یک بخش روانی‌ کارآموزی می‌کردم. پسر جوانی‌ اونجا بود که دپرشن عمیقی داشت و بیشتر از چهار بار دست به خودکشی‌ زده بود. ارتباط گرفتن باهاش کار بسیار سختی بود. بیشتر از دو ماه طول کشید تا وقتی‌ بهش سلام می‌کردم یا براش قهوه می‌بردم جوابم رو میداد یا حتا نگاهم میکرد. ته چشمهاش همیشه خالی‌ بود، مثل این بود که اگر درست نگاه کنی‌ از توی چشمش میتونی‌ توی مغزش رو ببینی‌. اونقدر تهی بود که ترس برانگیزه میشد. یک روح بود که قدم میزد، با اینکه هیچ میمیکی توی چهره‌اش نبود اما آشفتگی‌ رو میتونستی به وضوح توش ببینی‌.  از آنجائی که آخرین اقدام به خودکشی‌ رو توی همین بخش انجام داده بود، به شدت تحت کنترل بود و توی اتاقش چیزی که بتونه با اون به خودش صدمه بزنه نبود. وقتی‌ غذا میخورد کسی‌ نگهبانش بود که مبادا مثلا چاقو یا چنگال رو بلند کنه یا لیوان آب رو به اتاق خودش ببره. کار من از جمله این بود که باهاش حرف بزنم، یا با هم فیلم ببینیم تا مثلا بتونم " اگو" رو درش تقویت کنم و کم کم اعتمادش رو به دست بیارم و از این حرف ها...مای اس...یک روز که کف کرده بودم از بس حرف نمی‌زد خیلی‌ صریح ازش پرسیدم: وقتی‌ میخواهی‌ خود کشی کنی‌، یا فکر میکنی‌ که باید خودت رو یک جوری از بین ببری، به چی‌ فکر میکنی‌؟ چی‌ تو ذهنت می‌گذره اون لحظه؟ چی‌ باعث میشه چاقو یا لیوان شکسته برداری بکشی روی رگ گردنت؟ سیگارش رو تا ته کشید و انگار نه انگار که چیزی پرسیده بودم، پاا شد رفت جلوی تی‌ وی. من هم که نقش سگ نگهبان رو داشتم رفتم کنارش ولو شدم. ده دقیقه بعد یهو گفت: هیچی‌. چیزی تو ذهنم نمیگذره. فقط یک میل و یک خستگی‌. یک میل. فقط یک لحظه. اگر اون لحظه رو از دست بدی، میلش هم کمرنگ میشه. به همین دلیل به این نتیجه رسیدم که بهترین راه خودکشی‌، شلیک گلوله هست." جوابش خیلی‌ با بیخیالی همراه بود، با یک جور آرامش. این آرامشش عصبیم کرد، عصبانیتی که هیچ مورد نداشت. انگار من رو گذاشت در جبهه مقابل خودش با تابلوی "بازمانده" در دست. نمیدونم چم شد. گفتم یعنی‌ بقیه رو حواله میدی به اونجات دیگه؟ مادر، پدر، دوست...هر کس؟ ها؟ فکر کنم اگر هم بکشی، به دور و برت بهتر نگاه کنی‌ و بدبختی بقیه رو هم ببینی‌، فکر خودکشی‌ نمیکنی‌. هیچی‌ نگفت، نه اون روز و نه روز‌های دیگه. پرستاری که مسول دوره من بود با اشتیاق پرسید چی‌ میگفتیم، من هم همه چی‌ رو توضیح دادم و در نتیجه آشوبی به پا شد که نگو. من نه تنها به شدت توبیخ شدم، بلکه اگر پا در میانی پرستار بخش نبود احتمال صد در صد باید دره کار اموزیم رو هم تکرار می‌کردم. حرفی‌ که من زده بودم درست بر خلاف چیزی بود که باید رفتار می‌کردم، نقطه مقابل تئوری‌هایی‌ که توی درس‌ها خوانده بودم. از اون روز به بعد یکی‌ از پرستار‌ها مسول اون پسر شد. من هرگز برای اون پرستار توضیح ندادم که چرا اینطور گفتم، فرقی‌ هم نمیکرد بگم یا نه، کارم کاملا اشتباه بود، به نوعی سیفون کشیدن روی همه کتاب‌های سایکولوژی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کار آموزی من توی اون بخش در هر حال تمام شد و من هرگز نفهمیدم که موفق به خودکشی‌ شد یا نه. درس من هم تمام شد و شدم یک پرستار، پرستاری که هنوز معتقده خودکشی‌، خود خواهانه‌ترین راه نجاته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-2617552414799846360?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/2617552414799846360/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=2617552414799846360&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2617552414799846360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2617552414799846360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/01/blog-post_06.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7709000938873068735</id><published>2011-01-05T21:34:00.001+01:00</published><updated>2011-01-05T21:34:14.259+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هیچ پدر و مادری، مستحق به خاک سپردن بچه‌اش نیست. طبیعت مدام در حل اشتباهه، مدام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7709000938873068735?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7709000938873068735/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7709000938873068735&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7709000938873068735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7709000938873068735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4019827147758486099</id><published>2010-12-31T16:44:00.001+01:00</published><updated>2010-12-31T16:44:24.279+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>صد هزار اس ‌ام اس، تبریک،‌های هوی...سال نو، فشفشه و ترقه، آتش بازی و شامپاین، و جواب تبریک ها، تلفن‌ها و اینها یعنی‌ یک سال از شب سال نو قبلی‌، گذشته. اینجا رسم هست که برای سال جدید که میاد، هدفی‌ میگذارن، مثلا اینکه زیادتر ورزش کنن، یا چه می‌دونم کار جدیدی پیدا کنن. راستش چون ما چنین سنتی‌ نداریم، من اصلا نمیدونم چطور میشه فاسی ترجمش کرد. همکارم پرسید تو برای سال جدیدی چه برنامه یی داری؟ کلی‌ مکث کردم و بعدش دیدم من کلی‌ برنامه دارم اما حتا اجرای یکیش هم دست خود من نیست. نمیدونم از کجا این فکر آمد توی سرم اما خیلی‌ قاطع و جدی گفتم: ظهور مهدی ما، و مسیح شما، همین. کمی‌ نگاهم کرد و گفت: تو چند وقتیه بود که حالت خوب به نظر نمیرسید، اما من فکر نمیکردم جدی باشه...حالا میبینم به کمک پروفشنال احتیاج داری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال نو به اونها که نو شدن سال رو با تمام وجود حس می‌کنن، مبارک. آرزو می‌کنم کمی‌ خوشی‌ چاشنی زندگی‌ هامون بشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4019827147758486099?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4019827147758486099/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4019827147758486099&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4019827147758486099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4019827147758486099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/12/blog-post_31.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1915024278709807750</id><published>2010-12-26T12:03:00.001+01:00</published><updated>2010-12-26T12:03:18.823+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مرکز صلیب سرخ پره از مردان و زنانی که برای گرفتن کمک آمدن. همه پشت سر هم، آروم و مراتب. بسته‌های گوشت خوک، شکلات، خرما گردو، شراب قرمز و نوشابه در کنار هم گذاشته شده . نفر وسط من هستم که شکلات، خرما و گردو تقسیم می‌کنم. چیزی شبیه ریل کارخانه ها. همه پرسنل یکی‌ یک کلاه سانتا سرشونه جز من که کلاه  اذیتم میکنه، سرم خارش میگیره و قیافه‌ام هم بدجور بدبخت به نظر میرسه. کلاه رو میندازم روی شانه‌‌ام و منگوله ش هی‌ از این طرف به انطرف قل میخوره. توی این مرکز برای هزار و صد نفر مواد کمک آمده. جو خیلی‌ خشایندیه. بچه‌ها خودشون انتخاب می‌کنن که بیشتر چه شکلاتی دوست دارن. کسی‌ از دست کس دیگه عصبی نمیشه و همه با صبر غیر قابل توصیفی، منتظر میمونن. اینها خانواده‌های هستن که توان مالی‌ برگزاری کریسمس رو نداران. نمی‌تونن کادو بخرن، غذای مخصوص کریسمس درست کنن، زندگیشون در یک کلام سخت می‌گذره، فقر از نوع دانمارکی. عده یی هم بی‌ خانمان هستن، همون کارتون خواب های خودمون. بعضی‌‌ها الکلی، یا واگبند، بعضی‌‌ها هم از روی باد شانسی‌ بی‌ خانمان شدن. هر چه هست، تصویر زیبایی نیست. فقر حتا از نوع لوکس ش هم چهره دیدنی‌ یی نداره.&lt;br /&gt;کار که تمام میشه برمی‌گردم خانه. امسال تنهام. شب کریسمس و تمام آخر هفتن کشیک داره. دم خونه چند تا نیمچه تپه هست که کلی‌ بچه و بزرگ روش سورتمه سواری می‌کنن. هوس می‌کنم من هم برم. کمی‌ استراحت می‌کنم و سورتمه رو از تو انباری در میارم به سمت تپه ها. سرعت خوردن خیلی‌ لذت بخشه. برای هر بر سرعت خوردن باید کمی‌ توی صف ایستاد. حالش نیست. زیاد طاقت نمیارم، باد میاد و کلی‌ سرده. بر می‌گردم به گرمای خونه و تلفن و زنگی به مامان. زیادی سر حال نیست. میگه ایران راستی‌ راستی‌ جای موندن نیست، میگم تو که دو خط در میان ایرانی، تو دیگه چرا؟ سر به سرش نمیگذارم، حالش گرفته، فکر خاله هست. تی وی رو ورق میزنم و یک بطر شراب قرمز باز می‌کنم. دلم نمیدونم چی‌ می‌خواد. به کوه برف بیرون خیره میشم و بی‌ اختیار دلم برای نسرین میگیره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1915024278709807750?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1915024278709807750/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1915024278709807750&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1915024278709807750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1915024278709807750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/12/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1658166959075714016</id><published>2010-12-17T14:29:00.001+01:00</published><updated>2010-12-17T14:29:10.655+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>جشن کریسمس، (اینجا بهش میگن "یول فست") مثل سال قبل تکرار شد. فضا خودمونی، همکار‌ها هم سر خوش و مست. بشقاب‌ها پر و خالی‌ می‌شدن و جام‌ها هم همینطور. حرف‌ها و بحث‌ها اول خونه و زندگی‌، دوست پسر‌ها و دوست دختر ها، فشار کار و حقوق بود. سری دوم که بشقاب‌های غذا خالی‌ شد و شراب سر‌ها رو کمی‌ گرم کرد، به سیاست رسیدیم، به دست راستی‌ ها، به حفظ محیط زیست، به ویکی لیکس، به مشکلات بشریت، به فقر، به افغانستان، و به نقش تک تک "شهروندان دانمارکی" در حل این مشکلات. رقص هم بود فراوان. دو نفر هم دعوت شده بودن سالسا یاد بدن به ما. سخت بود، خیلی‌ سخت. دسر که آمد با ودکا و مارتینی، با اسمیرنوف و اسپرسو، مشکلات بشریت تماماً حل شده بود، چشما قرمز، تن‌ها ملتهب و دست بعضی‌‌ها روی جای بعضی‌‌های دیگه. دقیقا کپی سال قبل. مثل این که نوار سیصد و شصت و پنج روزی سال قبل رو از نو گذاشته بودن و حالا به کریسمس پارتی رسیده بود و داشت همون رو تکرار میکرد. ساعت یک صبح بود که دیدم دیگه حالش نیست. تو سرمای سوزان ایستادم تاکسی بگیرم، نبود. زنگ زدم بیاد دنبالم، مجبور بودم. نیم ساعت هم طول کشید تا برسه. معلوم بود از اینکه بیدارش کردم شاکیه، اما چاره‌ای نداشتم. رسیدیم خونه، با کله رفت تو تخت. من هم تلاش کردم بخوابم، تلاشی کاملا نه موفق. نشستم پای کامپیوتر. چرخ زدم توی سایت‌های مختلف. بعضی‌ کردم، خبر خوندم، میل جواب دادم، نان برای صبحانه پرنده‌ها خرد کردم و بالاخره ساعت پنج صبح از حال رفتم. به صدای سوتش از خواب بیدار شدم و نمیدونم اثر کم خوابی‌ بود یا هوای برفی بیرون یا چی‌، اما یک غم وحشتناکی ریخت تو وجودم. یک جور حال بدی، که نمیتونی‌ تعریفش کنی‌ بگی‌ از چیه یا چطوریه. دلیلی‌ هم نداشتم براش. چند وقتی‌ بود که سیل دلمردگی بهم نزده بود. یعنی‌ هر بر هم که آماده بود، ایگنورش کرده بودم. اما حالا یکهو ریخته بود روی سرم. خوب خیلی‌ غمناک بود دیگه، همین. هی‌ قلت زدم، بالشم رو جابجا کردم، سعی‌ کردم به چیز‌های که دیشب شنیده بودم، فکر کنم، به خنده ها، رقص ها، جوک ها...نشد. صدای سوت از آشپزخانه میرفت توی سالن، و از سالن توی آشپز خانه. صدای پای تک تک مانند هشت تا پنجه هم هی‌ دنبال سوت میرفت و بر میگشت. نمیدونم چه صدایی از درونم جیغ زد "شات آپ"، فریاد هم نه...جیغ...صدایی که شبیه صدای انسان نبود، قسم میخورم. برای خودم اونقدر غریبه بود که یک لحظه مکث کردم و از ابهتش ترسیدم. ساکت شد. صدای پنجه‌ها هم همینطور. من هم که خودم از درون خفه شدم و منتظر موندم، منتظر اینکه ابلیس درونم آروم بشه، که ضربان قلبش بیاد پایین، و به خواب بره. من از خودم ترسیده بودم. چند ثانیه گذشت؟ چند دقیقه؟ نمیدونم. وقتی‌ ترسم از خودم ریخت از زیر لحاف بیرون اومدم رفتم خودم رو توی آینه ببینم. احتمالاً انتظار داشتم چهره یک غریبه رو ببینم، اما خودم بودم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1658166959075714016?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1658166959075714016/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1658166959075714016&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1658166959075714016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1658166959075714016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/12/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-8280857992067009054</id><published>2010-12-12T11:08:00.001+01:00</published><updated>2010-12-12T11:11:57.667+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>روز‌ها همینطور میگذرن، با سرما، سفیدی برف، با برف‌های گلی شده، با زمین‌های یخ بسته، با بخار دهان، انگشت‌های یخ زده، بینی‌‌های نوک قرمز و کلاه‌های پایین کشیده تا روی گوش ها. روز‌ها میگذرن با ترس از لیز خوردن و زمین خوردن وقتی‌ سوار دوچرخه هستی‌ به سمت ایستگاه قطر. توی این شتاب باور نکردنی، حتا حوصله این رو نداری که بگی‌، انگار دیروز بود ها. هینمجور میگذره دیگه. تقویمت رو باز میکنی‌ و به هفته‌ها خیره میشی‌. دست روی شماره‌ها میگذاری: هفته چهل و هشتم، هفته چهل و نهم...چندمین باره که این تاریخ تکرار شده؟ مثلا هفت ساله از این تاریخ می‌گذره...سه ساله از اون تاریخ گذشته...و آخرش چی‌؟ هیچی‌. فقط گذشته و تو یه تعریف گنگ داری از آنچه شده زندگیت و شده تاریخچه شخصییت. ورق که بزنی‌ به عقب، روی بعضی‌ روز‌ها رو علامت زدی، قرمز کردی، سبز کردی، دورش خط کشیدی، چیزی نوشتی‌، ساعت اضافه کردی، قرار‌ها رو خط زدی، اسم نوشتی‌، و خیلی‌ خط و رسم‌های دیگه. جاهی هم هست که خالیه، یعنی‌ زمان که گذشته ولی‌ انگار خالی‌ گذشته، انگار هیچ چیز ارزش نوشتن نداشته یا ارزش اتفاق افتادن. انگار توی اون روز نه کسی‌ آمده، نه رفته، نه تو زنگی زدی، نه یاد کسی‌ بودی، یا نه...هیچ...خالی‌ دیگه مثل مجموعه تهی. زندگیت شاید تعطیل بوده، شاید اونقدر بی‌ خاصیت بوده که گذاشتی‌ بگذره تا دیگه ریختش رو هم نبینی. خواستی‌ یکجوری حتا اون روز رو محو کنی‌، اما نتونستی، برای همین تصمیم گرفتی‌ که هیچ چیز ننویسی...بی‌ توجهی‌ کردی به تقویمت و به روزت...و این بد‌ترین مجازاته برای روز‌هایی‌ که فقط به درد "سپری شدن" میخورن. از تقویم چیزی باقی‌ نمونده. باید به فکر دفتر جدیدی باشی‌، یعنی‌ سال نو..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-8280857992067009054?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/8280857992067009054/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=8280857992067009054&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8280857992067009054'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8280857992067009054'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/12/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6817453840067692915</id><published>2010-12-01T16:35:00.001+01:00</published><updated>2010-12-01T16:35:22.868+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فرهنگ خشونت، سرزمین خشونت زده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه‌ای که از ابتدا در یک محیط کاملا امن رشد کرده باشه، میتونه سوتزنان و با خیال آسوده در کوچه و خیابان راه بره، به همه عتماد داشته باشه، به راحتی‌ حرف بزنه و مثل یک انسان زندگی‌ کنه. کسی‌ لازم نیست توی سرش بزنه تا درس بخونه، یا کار کنه، یا از زیر کار در نره یا همسایه خوبی‌ باشه،همسر مهربانی باشه یا اصلا انسان باشه. یک محیط امن، انسان پرورش میده، فرهنگ ساز میشه، بارور میکنه، هراس زدایی میکنه و ملتی رو به پیش میبره. یک نظام دیکتاتوری، همیشه خشونت پروری‌ میکنه.یک دیکتاتور فقط به قوت یک جامعه خشن سر پاا میایسته.هر چه خون بیشتر، حکومت پر دوام تر. من در یک نظام خشن دیکتاتوری رشد کردم، جنگ دیدم، تابوت دیدم و جسد‌های بی‌ سر. عکس‌های وحشت آور بدن‌های تکه تکه شده یا باد کرده، قبر، غسال خانه، شلاق زدن‌های پیاده رویی، و بالاتر از همه چوبه‌های دار، اعدام‌های میدانی- گله یی - ردیفی‌، سنگ سار، خون، کفن خاطرات جوانی‌ من بوده. گوسفند‌های قربانی کنار درهای خانه مردم، کابوس بیخوابی‌های شبانه من بوده. من در یک محیط نا امن و کثیف رشد کردم، من بارها در خلوت تنها یی وحشت آلوده خودم با واژه قصاص، جمله ساخته‌ام و آرزو کردم کاش خدا فقط رحمان و رحیم بود. من جز خشونت چیزی ندیدم، چه در مدرسه و چه در خیابان و چه در دانشگاه. من قبلان فقط توی روزنامه‌ها میخوندم که پدری، برادری، عمویی، کسی‌، ناموس کشی کرده، میخوندم که کسی‌ سر کسی‌ رو بریده. اما من الان یاد گرفتم که میشه با چرخ ماشین از روی کسی‌ رد شد، میشه با تفنگ ساچمه یی به صورت کسی‌ شلیک کرد، میشه شکنجه داد، میشه سنگسار کرد، میشه با چاقو کسی‌ رو کشت، میشه ایستاد و از این صحنه فیلم گرفت، به باقی‌ مردم نشون داد. من محصول فرهنگ خشونت هستم، از سرزمینی خشونت زده. چرا از من انتظار بیشتری میره؟ چون تو قرن بیست و یک زندگی‌ می‌کنم یا چون خیال می‌کنم تفته جدا بافته هستم یا چون خود شیفته‌ام یا چی‌؟ چرا فکر می‌کنم انهایی که توی تظاهرات من رو کتک میزدند، حتما عرب لبنانی بودن و نا هموطن ایرانی؟ چون فکر نمیکنم همخون ایرانی بتونه این بلا رو سرم بیاره؟ یا چون باور نکردم که خاستگاهم کجاست؟ باور نکردم که توی خون رشد کردم؟ من فقط با خشونت خو گرفتم، همین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6817453840067692915?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6817453840067692915/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6817453840067692915&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6817453840067692915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6817453840067692915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-8619096792090426418</id><published>2010-11-21T13:19:00.001+01:00</published><updated>2010-11-21T13:21:26.683+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>با دو کیسه بزرگ میاد خونه. صدام میکنه تو آشپزخونه که بیام ببینم چی‌ خریده. صبر نمیکنه بیام، دستم رو میگیره  منو میکشه تو آشپزخونه. مطمئنم که دوباره چیز گران قیمتی خریده. دست شسته و نشسته کیسه‌ها رو باز میکنه و شونصد کیسه کوچک قهوه روی میز آشپزخونه ولو میشه.  دستگاه قهوه سابی رو هم که خریده با افتخار بالا میگیره این هم رمز یک قهوه حسابی‌. به کیسه‌ها نگاه می‌کنم: قهوه کوبایی اصل، قهوه کلمبیایی، قهوه با طعم وانیل، قهوه با طعم کاکائو، قهوه با طعم عسل، قهوه با طعم چه می‌دونم چی‌. دست به کار میشه تا یکیش رو امتحان کنه. با حوصله دانه‌ها رو میسابه، بو میکنه، دم میکنه، قربون صدقه شون میره و نتیجه کار میشه یک قهوه یی که انگار توش وانیل ریختی. از نظری که من میدم، خوشش نمیاد، میگه آدمی‌ که به قهوه آب زیپوی بیمارستان راضی‌ یه که از قهوه چیزی سرش نمیشه. جدی نمی‌گیرم، چون راست میگه. دلم می‌خواد بپرسم چقدر پول بابت این چند تا کیسه داده، جرات نمیکنم. این کارهاش میره تو اعصابم. خرج‌های اضافه‌ای که میکنه من رو بیخود شاکی‌ میکنه.بیشتر وقت‌ها چیزی نمیگم، اگر هم گاهی‌ زن صرفه جوی درونم زورم کنه و دهان باز کنم، با یک "آوت آف یور بیزنس" موضوع خاتمه پیدا میکنه. دلم می‌خواد توی کتم بره که به اینکار هاش کاری نداشته باشم، اما انگار زیادی سخته. وقتی‌ یک عمر دست به عصا راه رفته باشی‌ و از بچگی مجبور شده باشی‌ خرج  و دخل ماهیانه ات رو ریال به ریال حفظ کنی‌، بی‌ اراده هر کاری بخواهی بکنی‌ چرتکه میندازی و بد تر اینکه ولخرجی  بقیه هم میشه " بیزنس" تو. البته شکی‌ نیست که اینها پیچ‌های فرهنگی‌ و تربیتی‌ منه، چیزی که تو دنیای من ولخرجیه، توی دنیای اون اسمش هست "زندگی‌ با کوالیتی"، و در یک کلام این فاصله رو با هیچ چیز نمیشه پر کرد. گاهی‌ تفاوت این دو دنیا من رو به وحشت میندازه، میفهمم و نمیفهمم چطور جغرافیای مرزی و تاریخی‌ میتونه دو تا انسان متفاوت از هم به وجود بیاره؟ اگر میشد موضوع فرهنگ رو از این مسئله جدا کرد، دلم می‌خواست بدونم اونوقت اگر این آدم به جای یکی‌ از دهات نزدیک دوبلین، توی یکی‌ از دهات نزدیک اصفهان به دنیا میومد، چه جور آدمی‌ میشد؟ سال قبل که رفتیم خونه پدریش، برای اولین بار وارد قسمتی‌ از زندگیش شدم که خیلی‌ کم در موردش صحبت شده بود، اصلا نپرسیده بودم و اون هم نگفته بود شاید به این خاطر که فکر نمیکردم جالب باشه، و اصلا چرا هیچ کنجکاوی نکرده بودم؟ چون زیادی به خودم و زندگیم و پیشینه‌ام گره خوردم؟ یا چون فکر نمیکنم اونهم اصلا بچه گی‌‌ داشته؟ وقتی‌ بعد از سه ساعت رانندگی‌ از دبلین رسیدیم به خونه شون، فکر کردم وارد دنیای دیگه‌ای شدم، خانواده‌ای پر جمعیت، خونه قدیمی‌ وسط یه دشت بزرگ، پر از گاو و خر. پرسیدم اینهمه خر چرا اینجاست؟ گفت ما پرورش خر هم داریم. غش غش زدم زیر خنده،...پرورش خر، فکرش رو بکن؟ گفتم به چه دردی میخورن؟ گفت علف‌های هرزه رو چرا می‌کنن. پرسید چیش خنده داره؟ نمیدونستم چیش خنده داره، اما خنده داشت، توی ذهن من خر یعنی‌ خر دیگه، یعنی‌ نهایت حماقت. خر اصلا تو واژه نامه ذهنی‌ من وجود نمادین داره تا واقعی‌. بعد توضیح داد که چقدر خر‌ها باهوشن، و چقدر می‌تونم با صاحبشون ارتباط عاطفی داشته باشن و من فقط گوش میدادم و توی ذهنم می‌گفتم این چی‌ داره میگه؟ حالا ببین این تفاوت‌ها چطور زندگی‌ ما دو تا رو روی موج میندازه وقتی‌ تو حتا از حیوانات هم دو تا تعریف جدا داری.&lt;br /&gt;حالا از این تعریف‌های متفاوت که بگذریم، میبینم وقتی‌ تو با همه چیز یک رابطه کاملا ساده داشته باشی‌، دیگه تعجب نمیکنی‌ که مثلا چرا سه تا پسر و یک دختر خانواده مدرک دکترا میگیرن و یکی‌ می‌مونه با پدر و به  پرورش خر ادامه میده و من اگر تا صد سال آینده هم بشنوم کسی‌ خر پرورش میده، باز هم خنده‌ام میگیره. تازه بقیه فامیل هم که برای تعطیلات بیان، یکراست می‌رن طویله و میشورن و جارو می‌کنن و با بوی پهن برمیگردن توی خونه و این وسط تنها چیزی که یادت میاره که این همون مردیه که تو می‌شناسی، دقت خاصیه که توی شستن دست هاش به خرج میده. حالا وقت غذا، هر چه روی میز هست، خانگیه، همه چیز با کیفیت بالا، "زندگی‌ با کوالیتی". شاید هم اینها هیچ ربطی‌ به هم نداشته باشن. شاید هم مزه شراب خوب و قهوه خوب برای اون، مثل مزه چائی خوب برای من باشه، اما سوال اینجاست که آیا من برای چائی خوب همونقدر حاضرم خرج کنم که اون برای قهوه خوب؟ من چقدر به این "کوالیتی" اهمیت میدم؟ یا چرا نمیدم؟ چرا من خودم رو میگذارم درجه دوم یا سوم یا شاید صدم، و چرا اون خودش رو می‌گذره سر صف؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها گلایه از شکل به خصوص زندگی‌ من یا اون نیست فقط شاید یک جور جواب نه چندان ساده به این "چرائی، یا چگونگی" بالا پایین‌های رابطه مون باشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-8619096792090426418?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/8619096792090426418/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=8619096792090426418&amp;isPopup=true' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8619096792090426418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8619096792090426418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/11/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-2395171796176493229</id><published>2010-11-19T13:01:00.001+01:00</published><updated>2010-11-19T13:01:14.309+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نازیسم یک شبه قدرت نگرفت. نه سال طول کشید تا هیتلر موفق شد حزب نازی رو به آنچنان قدرتی‌ برسونه که دنیا رو متحول کنه.حالا کاری نداریم که تحولش به سمت مستراح سازی دنیا بود تا هر هدفی دیگه، اما به هر حل رشد نازیسم و حرکت دنیا به سمت اصلاح نژاد با قدم‌های کوتاه برداشته شد. پارلمان دانمارک هم برای خلاص شدن از شر مهاجر جهان سومی، قانونی به تصویب رسونده که به نظر میاد باز نویسی تاریخ نازیسمه. دقیقا مثل اینکه کتاب" چگونه نازیسم شویم" یا شاید " نازیسم برای مبتدی ها" رو باز کردن و بخش به بخش، صفحه به صفحه دارن از روش میخونن و قانون مینویسن. بر اساس این قانون، شما باید زبان انگلیسی یا دانمارکی رو خوب بدونی، تحصیلات آکادمیک داشته باشی‌ (که اون هم تعریف خودش رو داره) توی رشته ات دست کم یک سال و نیم کار کرده باشی‌، صد هزار کرون توی حساب طرفت باشه تا بتونی‌ بیایی دانمارک. حالا اگر کسی‌ کسی‌ این شرایط رو داشته باشه، باید خر پس سرش زده که بیاد تو ده دانمارک. سوشیال دموکرات‌ها چهل و پنج سال جون کندن تا یک جامعه نسبتا مرفه با شرایط متناسب برای دانمارک ساختن، حزب دست راست فاشیستهای دانمارک هم ده سال دست روی تخمشون گذاشتن، شیره به سر ملت مالیدن و در یک کلام جامعه مرفه رو به گنداب هدایت کردن. مردمی که بیسوادی ندارن، مطابق آمار سازمان‌های غذائی، پنج برابر جمعیت خودشون رو می‌تونن تغذیه کنن، درصد رشوه خواری صفره و آزادی بیان در اوج. اینجا که مردم اینقدر ساده گول سیاست‌های بیمار یک حزب چسکی رو بخورن، وای بر حال مردم ما و افغانستان و پاکستان و،...به قول دوست رشتیه من" شما خودت حساب برس".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هستن دانمارکی‌هایی‌ که چوب این قانون رو هم میخورن، نمونه مردهای پنجاه به بالای بازنشسته دانمارکی، که هوس دخترهای جوان زیر سی‌ سال می‌کنن و یک سفر می‌رن تایلند، و دو ماه بعد میبینی‌ طرف با قد صد و هشتاد و پنج سانیتیش، با سر طاس و شکم بزرگ، دست در دست یه زن یک متر و نیمی چهل کیلویی صادره از تایلند، قدم میزنه و چند ماه دیگه دختره میره جز گروه زنانی که منتظر صدور حکم طلاقشون هستن، و نگران دیپرت شدن از دانمارک و از دست دادن کار نظافتشون. چند تا از این زنها رو من تو بیمارستان تو  میشناسم، پنج تا؟ هشت تا؟ تو کلّ بیمارستان چی‌؟ کلّ دانمارک چی‌؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-2395171796176493229?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/2395171796176493229/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=2395171796176493229&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2395171796176493229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2395171796176493229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/11/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-684104645612339950</id><published>2010-11-06T16:47:00.001+01:00</published><updated>2010-11-06T16:49:35.619+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ای ایران‌ای مرز پور گوهر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این خانواده کاملا ایرانی هستن. از نژاد آریا، خالص خالص. به غذا میگن خوراک، مثل من غیر ایرانی‌ نمیگن چایی یا آب میخورم، میگن: می‌نوشم. عوض سلام میگن درود عوض خدا حافظ میگن روز، یا شب خوش. تمثیل فروهر به گردنشون آویزونه، کتیبه داریوش رو روی دکور گذاشتن. اسم بچه‌هاشون ایرانیه اصله. شک نداران که کوروش و داریوش، اصلا کلّ امپراطوری هخامنشی، پر افتخارترین دوران تاریخ بشری بوده. شک نداران که دوهزار و پانصد سال پیش، شیر و عسل در جوی‌ها روان بوده و همه زیر سایه "گفتار نیک‌، پندار نیک‌، کردار نیک‌" به خوبی‌ و خوشی‌ زندگی‌ میکردن.شک نداران آریایی‌ها همه چشم‌هاشون آبی بوده، موهاشون هم روشن، قد و هیکلشن هم چیزی تو مایه‌های جوانی‌‌های آرنولد. مطمئن هستن که تمام سازمنهای حساس و پستهای کلیدی ایالات متحده به دست ایرانی‌‌ها اداره میشه. شک نداران که هرچی‌ بالا سر ایران آمده از عرب هست، و هر دزد‌های توی ایران هم افغانیه. شک ندران که هر وقت یک دانمارکی بفهمه که طرف از ایران میاد، حتما تحسینشون میکنه و میگه شما بدون مصاحبه بفرما سر کار. این خانواده اصیل آریایی، به عرب‌ها فحش میدان، به افغانی‌ها بد و بیراه میگن، همه اروپا شرقی‌‌ها رو دزد و آدم کش میدونن، تمام زن‌های روس رو فاحشه میدننا، توی ایران، فقط تهران رو میشناسن و شهری رو که خودشون توش بزرگ شدن، بقیه رو یا "ترک" میدونن یا "لر" یا "کرد" یا "بلوچ". از هر دو‌ای میلی که میفرستن، حتما یکیش عکس یک ایرانیه موفقه تو ینگه دنیا، یا شعر‌های ایران پرستانه و بوی کهنگی گرفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; این خانواده ایرانی‌ وقتی‌ کنارشون هستی‌ حالت رو دگرگون می‌کنن از بس روح زرتشت رو بلا پایین می‌کنن و یادت میارن که آخوند‌ها از نسل عرب‌ها هستن و چنان که افتاد و دانی‌. این هموطنان عزیز، در حالی‌ که "گفتار، پندار و کردار نیک‌" رو رزی صد بار تکرار می‌کنن، سر دولت فخیمه دانمارک کلاه میگذارن، از زیر مالیات فرار می‌کنن، آرزو می‌کنن کاش میشد زودتر بازنشستگی زدورس میگرفتن و میتونستن بیشتر سیاه کار کنن. این خانواده ایرانیه اصیل، شرم بشریتن ، از اون دست افرادی که آرزو میکردی کاش هیچ وقت ندیده بدیشون.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-684104645612339950?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/684104645612339950/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=684104645612339950&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/684104645612339950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/684104645612339950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-870219030627245872</id><published>2010-10-27T21:50:00.000+02:00</published><updated>2010-10-27T21:52:36.107+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سرش تو اینترنت و غرق در پیدا کردن یک موبایل تاچ. گاهی‌ صدام میکنه و عکسی‌ نشونم میده. با آب و تاب از فانکشن‌های هر کدوم میگه. احتمالا با خودش حرف میزنه، یا بلند فکر میکنه. در هر حال گوش نمیدم، گاهی‌ یه "آها" از گلوم بیرون میاد و دوباره سرم به لپ تاپ خودم گرم میشه. اخبار می‌خونم، وبلاگ زیر و رو می‌کنم و از ته دلم برای آنچه به سر "نسرین" میره، متاسف میشم. بی‌ هوا  انگار دلم بخواد به مخاطب مجازیم چیزی بگم، بلند میگم ببین من این آدم رو خیلی‌ وقت پیش میشناختم. خیلی‌ وقت پیش، باهاش کار کردم، خنده هاش هنوز توی گوشمه، هنوز نگاه مهربونش روی تنمه. یا شاید یک هم چین چیزی میگم. اون هم یک "آها" میگه، و خیره میشه به مانیتور. توی دلم آشوب میشه، دلم همزبون می‌خواد، همونجوری که حتما دل‌ اون به همزبون گمشده نیاز داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کن تو هیچ پیشینه مشترکی با کسی‌ که باهاش روزگار میگذرونی، نداشته باشی‌. فکر کن نتونی خاطره‌ای رو که برای تو شیرینه، تلخه، دردناکه، هیجان انگیزه، یا نه...فقط یک خاطره هست رو براش تعریف کنی‌ و مجبور باشی‌ هر جمله رو توضیح بدی یا به طرف حالی‌ کنی‌ که چرا اینجا قضیه غم انگیزه یا نیست. فکر کن هرگز نتونی بگی‌:" راستی‌ یادته وقتی‌ تابستون میشد..." فکر کن چقدر تنهایی بی‌ معنی‌ ایه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپیده میگفت اینها درد بی‌ دردیه، یعنی‌ شکم پری، یعنی‌ وقتی‌ هیچ مرگیت نیست اما دنبال بهانه هستی‌ که به خودت سیخ بزنی‌، یعنی‌ وقتی‌ نگران حذف "یارانه" نیستی‌ و نشستی اونجا خوب می‌خوری و خوب مست میکنی‌، اونوقت دلت همدم می‌خواد و این زر زر ها. سپیده بارها سپرده براش کسی‌ رو پیدا کنم که از اون جهنم داره خلاص بشه. میگه حتا یکی‌ از همین "خارجی‌ ریقو"‌ها هم باشه خوبه، سپرده ببینم توی بیمارستان دکتری چیزی از دوست‌های همخونه من یا همکار هام پیدا میشه که بخواد با دختر‌های شرقی‌ زندگی‌ کنه؟ اگر بود عکسش‌ رو بدم ببینه، اگر خوشش اومد، مبارک بشه. سپیده میگه من باید کمتر ناله کنم و بیشتر خدا رو شکر کنم. میگه بیخودی ادای علاقه‌ مندی به وطن رو در نیارم و با همون مرکز زنان حال کنم. بهش میگم زیادی حرف میزنی‌، میگه اره. سپیده خیلی‌ با خودش رو راسته، و من خیلی‌ با خودم درگیر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هنوز کسی‌ رو برای سپیده پیدا نکردم. هنوز نمیدونم اگر راستی‌ راستی‌ دلم برای وطن میطپه، اینجا چه غلطی می‌کنم. هنوز مطمئن  نیستم اشک ریختنم برای "نسرین"، یکجور خفه کردن وجدانمه یا غصه حقیقی درد کشیدن یه چهره اشنا. هنوز نفهمیدم که اگر پیشینه مشترک اینقدر برام مهمه، چرا نمیرم سراغش. هنوز نتونستم بفهمم اصلا چی‌ می‌خوام از خودم و از دور و برام. هنوز گیجم از حوادث شش سال گذشته زندگیم. خودم هم موندم که آیا اول ایرلندی رو شناختم و بعد زندگیم به هم خورد یا اول زندگیم به هم خورد و بعد ایرلندی رو شناختم. هنوز نفهمیدم چرا  کورونولژی زندگی‌ یادم رفته، یا چرا می‌خوام یادم بره. نفهمیدم این وسط خائن کی‌ بود، من قربانی بودم یا جانی، یا هر دو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میخزم توی تختخواب. ملحفه‌ها رو عوض کردم و همه چی‌ بوی نرم کننده میده، بوی گل یأس. از سردیش خوشم میاد. فکر می‌کنم سپیده خیلی‌ وقت‌ها حق داره. فکر می‌کنم چه خوب بود کسی‌ پیدا میشد سپیده رو می‌گرفت و این وسط همه خوش حال می‌شدن، بیشتر از همه، من. همکار هام رو دور میزنم تا کاندیدی پیدا کنم. کسی‌ نیست نه حتا یک "خارجی ریقو". دراز میکشه کنارم، به عادت همیشه بغلم میکنه. حتا این کار هم شده مکانیکی. بیهوا می‌پرسم آخرین دفعه که با پشن واقعی‌ با هم مکینگ لاو داشتیم کی‌ بود، یادت میاد؟ بلافاصله میگه ده دقیقه آینده. میگم همین جواب یعنی‌ اینکه یادت نمیاد، یعنی‌ اینکه یک مکینگ لاو با پشن نمیشه ده دقیقه طول بکشه، یعنی‌ اینکه ما داریم دور میشیم از هم، میفهمی منو؟ میگه شات آپ...زیادی حرف میزنی‌. جای برای حرف باقی‌ نمیگذره. یاد سپیده میافتم که میگه من زیاد حرف میزنم. چشام رو میبندم و انگار خودم رو از در هواپیما میندازم بیرون تو دل‌ آسمون و یک "مکینگ لاو ویت ریل پشن" پانزده بیست دقیقه یی رو تجربه می‌کنم. بلند میشه، صدای سوتش که از توی آشپزخونه میاد من لحاف رو میکشم روی شونه هام و دوباره میرم رو نخ حرفهای سپیده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-870219030627245872?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/870219030627245872/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=870219030627245872&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/870219030627245872'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/870219030627245872'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/10/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-8347121676878664400</id><published>2010-10-18T15:43:00.001+02:00</published><updated>2010-10-18T15:43:28.452+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سه روز تعطیلی‌ گرفتم فقط برای اینکه کاری نکنم. نه اخبار گوش بدم، نه روزنامه بخونم، نه به کسی‌ زنگ بزنم،و نه هیچ...برای خودم باشم، فیلم ببینم و از روی سوفا ولو بشم روی تخت و بر عکس.قبلان‌ها عادت داشتم هر روز تعطیلی‌ هام رو برنامه ریزی کنم مبادا وقت تلف کنم یا کاری بمونه و انجام نداده باشم. قبل تر‌ها فکر می‌کردم اگر هر ساعتی‌ برنامه داشته باشی‌، جلو رفتی‌ و از عمرت استفاده بری...حالا میبینم سخت در اشتباه بودم. زندگی‌ خیلی‌ وقتها، اصلا احتیاج به برنامه نداره. باید در‌ها رو باز بگذاری و بگی‌ هر چه پیش آمد خوش آمد. حالا کی‌ به نتیجه دیگری میرسم...نمیدونم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-8347121676878664400?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/8347121676878664400/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=8347121676878664400&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8347121676878664400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8347121676878664400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/10/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3718637903887885056</id><published>2010-10-06T17:24:00.001+02:00</published><updated>2010-10-06T17:27:07.774+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>جلسه پشت جلسه، بحران اقتصادی، و خطر بیکار شدن حتا برای یک پرستار یا جراح. باز هم جلسه اضطراری داریم. نشستم دست زیر چانه و به میز خیره شدم. نمیتونم چیزی رو که توی فکرم می‌گذره، تعریف کنم. تو هفته دیگه اسامی کسانی‌ رو که اخراج میشن اعلام می‌کنن. سوپر وایزر بخش هم نشسته کنار رئیس اداری بیمارستان، و رنگ به رو نداره. روش نمیشه به صورت کسی‌ نگاه کنه. فقط قلپ قلپ آب سرازیر میکنه توی معده ش. پشت سر من خانومی هست که هی‌ فین میکنه، بعدا میفهمم گریه کرده. من اما نمی‌ترسم، یکجور‌هایی‌ بی‌ خیال شدم و پوست کلفت. وقتی‌ مجبور باشی‌ در هر لحظه آماده حمله باشی‌، پوستت هم کلفت میشه. زندگی‌ تو کشور بیگانه برای امثال من، یک جور نبرد دائم هست برای تنازع بقا، برای زنده بودن، برای ایستادن و نشکستن. وقتی‌ چند بار هی‌ از صفر شروع کنی‌ و مجبورت کنن مهره‌های بازیت رو جا به جا کنی‌، اونوقت بازیه که برات مفهوم پیدا میکنه، نه نتیجه اون، چون میدونی‌ احتمال بردت کمه، مثل کازینو، همیشه شانس برد تو کمتر از پنجاه درصده به خاطر وجود عدد صفر و اگر حتا روی رنگ بازی کرده باشی‌ به جای عدد، باز هم این صفره که می‌تونه حالت رو بگیره. اونها که کازینو رفته باشن میدونن چی‌ میگم. تو همیشه در موضع ضعف ایستادی و اگر یاد گرفته باشی‌ که چطور دوباره خودت رو برسونی به سر خط شروع، حتما میتونی‌ دوباره بلند شئٔ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردک هی‌ حرف میزنه و هی‌ عدد پشت سر هم ردیف میکنه و هر دو سه جلمه در میون تکرار میکنه که نترسین، ما به همه کمک روانی‌ هم میدیم، یعنی‌ میفرستیمتون پیش روانشناس که از شوک اخراج شدن در بیایید. از گوشه چشم دوست پسرم رو نگاه می‌کنم که داره توی یک ورق چیزی‌هایی‌ مینویسه. مطمئنم که گوش نمیده، می‌دونم که یا داره نوت مینویسه یا لیست کارهای تمام نشده‌اش رو برای آخر هفته آینده که می‌خواد بره ایرلند. برمی‌گردم به دنیای خودم، میل عجیبی‌ دارم به یک لیوان شکلات گرم. با سر و صدای صندلی‌ پامیشم میرم بیرون، چرت همه پاره شده. میرم طبقه پایین و از دستگاه اتومات یک لیوان شکلات میگیرم، همون جا می‌نشینم، پا روی پا و خیره میشم به مریض ها، به ملاقات کننده ها، به دینامیک راهرو...یک جریان بی‌ پایان از قدم‌های شتاب زده یا کند. من همیشه این جا رو دوست داشته ام، انگار امیزهیی هست از درد، بیماری، سلامتی، نگرانی‌، اندوه، و اونیفرم‌هایی‌ سفید که مثل شبح در حرکتن. دوباره به خودم بر می‌گردم و به ده سال گذشته و توربولنسی که داشتم. میبینم هر بر که به خودم دقیق میشم یک جاهائی هست که نمیتونم بهشون نگاه بندازم، از روشون میپرم اسکارلت درونم مجبورم میکنه "فردا" بهشون فکر کنم و با اینکه دلم می‌خواد این دنباله‌های ناخوشایند رو قچی کنم و برای همیشه بریزم دور، اما باز چیزی هست که نمیگذاره. چیزی هست که میگه نگهشون دار، فقط در صندوق رو خوب ببند که بیرون نیان. چیزی که نمیگذاره با خودم رو راست باشم و هی‌ خجالتم میده از یک خانه تکونی اساسی‌. دلم می‌خواد تصمیمی بگیرم، روی تصمیمم محکم بایستم بدون اینکه پشیمون بشم و بعد بگذارم همه چیز راه خودش رو بره، زندگی‌ اونجور که باید جریان پیدا کنه و داستان من هم هپی اندینگ بشه...اما نمیدونم چطوری. لیوان خالی‌ رو میندازم توی سطل و کمی‌ سبک شده تر از قبل، پله‌ها رو میرم بالا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا این مسخره هست که توی جنجال این روزها، تو یکی‌ از داستان‌های تمام نشده زندگی‌ من باشی‌؟ من چه بخوام چه نخوام، از هر راهی‌ که میرم به تو میرسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3718637903887885056?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3718637903887885056/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3718637903887885056&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3718637903887885056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3718637903887885056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1924341383995051691</id><published>2010-09-26T19:12:00.002+02:00</published><updated>2010-09-26T19:37:21.350+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ریدن به شعور انسانها، بسته به جغرافیایی که درش قرار گرفتی‌، راه‌های متنوعی پیدا میکنه. گاهی‌ اینکار رو بین چند صد میلیون کمونیست دو آتیشه انجام میدی، گاهی‌ هم زیر مجسمه آزادی. گاهی‌ شش میلیارد انسان رو سر کار میگذاری، سازمان ملل درست میکنی‌ برای حمایت از گشنه‌ها و بعد هم برای حمایت از شکم سیر ها، حق وتو تعیین میکنی‌ و پنج آقا بالا سر. هر کس هم اعتراضی داشت مشکل خودشه. گاهی‌ مثل مجسمه بلاهت، جرج بوش ناذنین، هرجای دنیا  مطابق سلیقه خودت، جنگ راه میندازی و نه روی شعور مردم، که حتا توی صورتشون هم میرینی، میشی‌ سربازهای مدافع صلح، و اسیران جنگی  عراقی یا افغانی رو به بهانه طالبانی بودن، بار خلاف قراردادهای جنگی، میگذاری توی کاسه صاحب مجسمه آزادی، و باز به ریش بقیه هم می‌خندی هم میرینی. گاهی‌ که دلت بخواد توی استودیو‌های تلویزیونی، یک سفینه علم میکنی‌ و چهار میلیارد آدم رو مچل، که یعنی‌ فضانورد فرستادم به ماه، و اینکار رو با آنچنان مهارتی انجام میدی که بعد از چهل پنجاه سال، باز هم دروغت مو لایه درزش نمیره. گاهی‌ هم به طور رسمی‌ از ارشیو‌های جنگی چشم پوشی میکنی‌ و ماجارای هالوکست رو میکنی‌ یک چماق و میزنی‌ روی سر کسانی‌ که هیچ نقشی‌ تو هالوکاست نداشتن اما اونها باید تقاصش رو پس بدن. این وسط یک بابای بدقیافه هم پیدا میشه که از بخت بعد رئیس  دیکتاتور یک کشور ملازده هست و خودش متأسفانه تنبانش بعد جور گهیه و حتا اگر هر سی سال یک بار یک حرف حساب هم بزنه کسی‌ محل نمیده. این بابا به قول مفسر خبری دانمارکی، "هر چی‌ بقیه مورخ‌ها و سیاستمدار‌ها بهش فکر می‌کنن و جرات گفتنش رو نداران،  به زبان میاره...اون هم کجا...تو سازمان ملل"، یعنی‌ جایی‌ که دقیقا جای همین حرف‌ها هم هست، اما چون نه سازمان ملل، واقعا سازمان ملله، و نه اونها که اونجا نشستن، حقیقتاً به فکر حل مشکلات ملل هستن، در نتیجه همه دماغشون رو میگیرن  و از جلسه میرن بیرون...یعنی‌ اعتراض تو فرهنگ جلسات فرا ملی‌... اونها هم که میمونن و گوش میدن که عددی به حساب نمیان، اونقدر دست بزنن که جونشون در بره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای حرفی‌ که این مردک بی‌ نزاکت تو جامعه نماینده‌های شسته روفته زده، من یکی‌ میگم‌ای والله. آدم کش و کودک کشی‌، شکنجه گری، بی‌ ناموسی، اونقدر پلیدی که عقل وا میمونه از تشریحش، پوفیوزی، خیلی‌ پخ مغزی که با مردمت اینکار رو میکنی‌، اما خیلی‌ خایه داری که میرینی به روی اونها که از زمان جنگ سرد روی سر تمام سکنان کره خاکی ریدن و همه گذاشتن به حساب دمکراتی. من یکی‌ ترجیع میدم حرف راجر مور رو در مورد ارتباط دوستانه بوش پدر و پسر با سعودی عرب جاکش، باور کنم تا ادای تلویزیون‌های هوچی رو در مورد برج‌های دور قلو. من ترجیح میدم حرف مورخ‌های بیطرف تو در مورد هالوکاست باور کنم تا اونها که دستشون با صهیونیست‌های آدم کش، نسل کش بفیوز توی یک کاسه هست.&lt;br /&gt;نه توی پرانتز و نه بیرون پرانتز...این بابا جنایتکاره مثل بقیه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1924341383995051691?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1924341383995051691/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1924341383995051691&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1924341383995051691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1924341383995051691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3032993793017327732</id><published>2010-09-22T20:20:00.001+02:00</published><updated>2010-09-22T20:20:32.608+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خیلی‌ وقتها که دردهای فلسفی‌ میگیرتم یا شاید هم شکم سیری، به چیز‌هایی‌ فکر می‌کنم که در حالت عادی نه وقتش هست که بهش فکر کنی‌ و نه حوصله اش. چیز‌هایی‌ که مرور زمان تبدیلشون میکنه به یک قانون، یا شاید هم میره تو بایگانی " همینه دیگه" ها. این قبیل موضوعات کم کم میره رو روحت و اگر بهشون گیر بدی میرسی‌ به نقاط زیادی حساس ذهنت و احساست، و باز اگر پر رویی کنی‌ و باز بری جلو، بی‌ تردید ریده میشه رو احساست و غیرتت و خیلی‌ اصولی که بهشون اعتقاد داشتی یا خیال میکردی داری، یا پیش خودت پز میدادی که داری، یا چه می‌دونم چی‌. نمونه زیاده. کم نمیارم و اینش خیلی‌ زور داره.  میرم سر یخچال، غذا آماده کنم برای فردا. اگر یک تکه استک بیمزه با چهار تا سیب زمینه نیم پز مونده باشه، بدون هیچ تردیدی بر میدارم میذارم روی یک تکه نان جون و یک سالاد من در آوردی هم درست می‌کنم، و این میشه غذای سر کار. این اتفاق هیچ وقت برای باقی‌ مانده خورش قیمه، یا سبزی قورمه یا حتا حلوا که من براش می‌میرم، نمیفته. بر اساس همون قانون ننوشته شده ذهنی من، نه قورمه سبزی رو میشه سر کار خورد و نه قیمه رو. اینکار یعنی‌ بی‌ کلاسی، یعنی‌ دور شدن از جامعه، یعنی‌ ساز ناهمخون زدن، خارج خوندن توی گروه کر، یعنی‌ گوشه گیری. چیزی ته احساس من بهم میگه نباید از گله دور افتاد، باید اون وسط‌ها قایم شد. اما جای نشناخته‌ای هم هست که ساز خودش رو میزنه و بی‌ رو در بایستی حالم رو میگیره. جایی‌ که بهم بد و بیراه میگه و هی‌ یادم میاره که این تو گله گم شدن، با زر زر‌های آزاد منشانه قبلیم کلی‌ فاصله داره، و بالاخره دم خرس رو باور کنیم یا قسم رو؟ یک بابای آشنایی میمیره، میرم تسلیت بگم. مرحوم جای پدر بزرگم رو داره.  برای نشکستن دل خانم مرحوم، همخونه بیچاره رو مجبور می‌کنم باهم بیاد. زورش می‌کنم شنبه نازنینش رو خراب کنه، بیاد جایی‌ که هیچ کس رو نمیشناسه جز همسر مرحوم رو. کنار من بنشینه و هی‌ سیخ بزنه که چرا پا نمیشی‌، من هم بچسبم به صندلی‌، چون خانم سرش رو شونه منه اشک میریزه روی پیرهن نوام، و نمیخواد سرش رو برداره، چون همزمان با دختر بزرگش دعواش شده و من رو فقط برای این می‌خواد که اونجای دختره رو بسوزنه. اینجا هم کسی‌ توی نیم کره‌های چپ و راست مغزم دریل میزنه بلکه یادم بیاره به خودم قول داده بودم نگذارم هیچ کس آزم سؤ استفاده نکنه؟ یک جای قضیه مشکل داره، چندان سخت نیست. فهمیدنش‌های کیوی بالائی هم نمیخواد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3032993793017327732?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3032993793017327732/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3032993793017327732&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3032993793017327732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3032993793017327732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/09/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-69079043319576070</id><published>2010-09-15T20:36:00.000+02:00</published><updated>2010-09-15T20:38:03.325+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>قلب تو را شکسته هر که به نوبت خویش" این شعر رو برای خودش زمزمه می‌کنه وقتی‌ توی اتاق کشیک میبینمش. نمیشناسمش، آمده‌ام توی بخش داخلی‌ تا نتیجه یک بیوپسی استخوان رو بدم به پرستار داخلی‌. کمی‌ می‌‌ایستم. متوجه من نیست. همنیجر برای خودش زیر لب میخونه. کمی‌ مکث می‌کنم، صندلی‌ رو تکون میدم، یعنی‌ که من هم اینجام. برمیگرده طرفم، دست پاچه میشه و سلام میکنه. میخواندام و میگم من هم عجیب این آهنگ رو دوست دارم. شوکه میشه، که من ایرانیم. سرخ و سفید میشه. دانشجوی پرستاریه و آشخور. توی نهارخوری میبینمش. تنها نشسته. میرم طرفش و اجازه می‌خوام بنشینم. لبخندی میزنه به پهنای صورتش و همین میشه شروع آشنایی ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"شمایل" دختر کم حرفیه. باید بهت اعتماد کنه. باید ببینه تو همونی هستی‌ که باید باشی‌. باید مزه ات کنه. مدتی‌ که اونجاست من رو زیر و بالا میکنه. توی دیدار‌های کوتاهمون من رو محک میزنه. سه ماهی‌ که اونجاست فقط به این می‌گذره که بفهمه من کجا ایستادم و چه مرزی باهاش دارم. بهش زمان میدم و میگذارم من در ذهنش ته نشین بشم. اولین بر که با هم میریم کافه بزنیم، کم کم دری به زندگی‌ خودش رو به روی من باز میکنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"شمایل" یک کتاب هزار جلدی از حوادثیه که میتونه برای دختری ۳۴ ساله اتفاق بیفته. میتونه رمان‌ها بنویسه از طالبان. از چیزها که دیده و شنیده، از چیزهایی که فقط حس کرده، از آنچه توی ذهنش هکّ شده و تا پایان زندگی‌ دنبالش میکنه. از فرار اجباریش به مشهد، از رها شدن در شهری که جز ترس براش چیزی نداشته. از مدرسه دخترانه‌ای که میرفته، از نگاه همکلاسی ها، از تحقیر ها، از دلهای چرکین، از همه چیزهای که کسی‌ آرزوی تجربه کردنشون رو نداره. از جابجایی به تهران، شهر من. شهری که اسمش برای من و ‌او یادآور غربته. برای من غربت دورشدن از خاکی که حس تعلق به همراه داره، و برای ‌او شهری که غربت مکرره.و دنیای ما چقدر از هم دور و چقدر به هم نزدیکه. چقدر خوب هم رو میشناسیم و همزمان چه با هم غریبیم. گاهی‌ حس می‌کنم دختریه از یک سیاره دور، که فقط توی فیلم‌ها دیدمش، اما اون فیلم به اندازه‌ای تکرار شده و تو ناخود آگاه فرو رفته، که نمیشه تشخیص داد راسته یا نه. گاهی‌ نقش وجدان بیدار رو بعضی‌ میکنه، اون وقت‌ها که از نامهربانی‌های وطن من میگه. گاهی‌ ترس به جونت میندازه وقتی‌ یکهو خیره میشه به هیچ جا تو نمیدونی‌ باید حرف بزنی‌ یا ساکت بمونی. در تمام این احول، این زن برای من یک دریچه هست برای دیدن دنیایی که بسته بسته بوده و من همیشه از پشت کیلومتر‌ها پیشداوری نگاهش می‌کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-69079043319576070?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/69079043319576070/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=69079043319576070&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/69079043319576070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/69079043319576070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/09/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4763021155569610046</id><published>2010-09-02T21:18:00.002+02:00</published><updated>2010-09-02T21:19:31.538+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>کنار تخت ایستادم کارهام رو انجام میدم. نگاهم بهش می‌افته، چه چشم هایی‌. نه سبز نه آبی، انگار قرار بوده فیروزه یی بشه اما نشده. رنگش شبیه هیچ سبزی نیست، از اونها که فقط توی تیله‌های شیشه‌ای میشه پیدا کرد، آنها که موج داران و نمیفهمی کجا سبزش تموم شده و به آبی رسیده.  به طرز عجیبی‌ جذابه. پوستش خیلی‌ روشنه، شاید کمی‌ رنگ پریده. نگاهش که می‌کنم لبخند میزنه. ضربان قلبش کمی‌ سریعه. میگه "دلشوره دارم، هیکل درشتم گولت نزنه" و باز میخنده و چه خنده زیبایی. دستش رو میگیرم و میگم آروم باشه، هیچ اتفاقی ترسناکی قرار نیست بیفته. با خودم فکر می‌کنم اصلا پدیده‌های اینجوری رو باید طور دیگه یی دلگرم کرد. باید بتونی‌ کنارشون دراز بکشی، سرشون رو بگیری توی بغلت و مثل بچه‌ها ناز کنی‌، براشون ترانه بخونی و خوابشون کنی‌. دستش سرده. انگشتهام رو فشار میده. میگه من از سوزن میترسم و باز میخنده. میگم وقتی‌ بیدار شدی میبینمت، چشمک میزنه و دختر بچه درون من دلش ضعف میره. چشمهاش رو میبنده و مثل یک بچه میخوابه. چهار ساعت بعد تو ریکاوری خواب و بیداره. صداش می‌کنم، چشمهای تیله ایش رو باز میکنه، لبخند میزنه. میلرزه، روش پتو میکشم و آماده رفتن میشم. میگه شماره ات رو رو گچ پام بنویس. هر دو میخندیم...سرم رو تکون میدم و تا خونه خودم رو تف و لعنت می‌کنم که چرا ننوشتم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4763021155569610046?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4763021155569610046/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4763021155569610046&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4763021155569610046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4763021155569610046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/09/blog-post_02.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3916461249933823557</id><published>2010-08-28T21:24:00.001+02:00</published><updated>2010-08-28T21:24:24.867+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>قریبا فصل پرش به پایان رسیده.امروز تنها روزیه که می‌تونم بپرم، هفته آینده هم شاید امیدی باشه، اما من سر کارم. باد سختی میاد. مسول کلوب میگه باید صبر کنیم. شش نفر هستیم. به هم خیره میشیم و زورکی لبخند می‌زنیم. زنگ میزنم خونه و میگم شاید امروز دیر برسم خونه. نمیدونم تا کی‌ می‌تونم منتظر بمونم. میگه من جای تو باشم برمی‌گردم و خطر نمیکنم. من هم نمی‌خوام خطر کنم، فقط می‌خوام بپرم. بعد از دو ساعت رانندگی‌، حالش نیست دست خالی‌ برگردم خونه. پس میمونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتظار سخته. به ساعت نگاه می‌کنم که حتا ثانیه هاش هم بی‌ حرکت ایستادن. بیرون میرم، بر می‌گردم تو سالن. میشینم لیوان آبم رو سر میکشم، نه اینکه تشنه باشم، فقط برای وقت کشی‌. کتابم رو باز می‌کنم و سعی‌ می‌کنم بخونم. ذهنم پر میزنه هر جایی‌ غیر از مطلب کتاب. ساعت سعی زهر پییتر، مسول کلوب میگه امیدی به کم شدن باد نیست، و من هم دست از پا درازتر برمی‌گردم. یکی‌ از پسر‌هایی‌ که تو گروه بوده، خواهش میکنه تا ایستگاه برسونمش. از لحظهای که مینشینه، یک ریز حرف میزنه. هزار تا سوال می‌پرسه و با دقت منتظر جواب میمونه. میگه ژورنالیسته، اما دلش می‌خواست نقاش میشد. از ایران می‌پرسه، از "سبزها" و اینکه می‌خواد بره ایران. میگه از طرف عبدالحمید پییترسن، آخوند دانمارکی، دعوت شده به ایران. هم می‌ترسه، هم می‌خواد ایران رو ببینه. نمیدونم این ائورای دور و بر منه که همه متخصصان تاریخ انقلاب ایران رو به خودش جذب میکنه، یا همه دانمارکی‌ها سیاست زده شدن و از وقایع ایران خبر داران. در هر حال هر کدوم از این دو تا باشه، فرقی‌ نمیکنه، نتیجه‌اش برای من یکیه. سرم کم کم داره درد میگیره. می‌پرسه زندگیم چطوریه؟ خونم پره از چیز‌های شرقی‌؟ پر از فرش‌های پر نقش؟ پر از نقاشی‌های دخترهای کمر باریک ختنی؟ مثل هزار و یک شب؟ کف می‌کنم، میگم نه جانم. من از هزار و یک شب، حتا چند ثانیه هم به ارث نبردم. خودم هم نمیدونم اصلا کجایی هستم و اگر امثال تو نپرسن از کجا میام، کم کم ملیتم رو هم فراموش می‌کنم. با "سبز‌ها " هم نه آبگوشت خوردم و نه چلو کباب. برای من اصلا هیچ جنبشی هیچ وقت رنگ نداشته. بفرما اینجا هم ایستگاه. به سلامت. میگه این شمارهٔ ما، هر بر خواستی‌ بپری زنگ بزن با هم بریم، زنگ بزنی‌ خوشحال میشم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میم خونه با شونه‌های آویزون، خسته و گرسنه. بوی عجیب غریبی میاد. تلاش کرده غذای چینی‌ درست کنه، کاملا ناموفق.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3916461249933823557?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3916461249933823557/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3916461249933823557&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3916461249933823557'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3916461249933823557'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/08/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-8143668567121201511</id><published>2010-08-20T20:43:00.001+02:00</published><updated>2010-08-20T20:43:31.528+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از صلیب سرخ زنگ میزنن برای بسته بندی کمک‌ها به پاکستان، ولنتاری. مثل بی‌ چاره‌ها خسته هستم و به خودم فحش میدم که چرا موبایل رو برداشتم. دلم هم نمیاد نه بگم، حس انسان دوستیم داره خفم میکنه، می‌دونم اگر نرم اخلاقم سگی‌ میشه. بالاخره میرم. پنج شنبه روز خوبیه. شونصد نفر تو انبار صلیب سرخ هستن.یک بابایی میاد کارتم رو میگیره، میگه کجا برم و چه بکنم. اونقدر بوی عرق میده که چیزی نمونده بیهوش بشم. بوی سیگارش میپیچه دور و برام، و عجیب دلم سیگار می‌خواد، سیگاری با بوی نعنا. میخوام برگردم برم سیگار بگیرم، و به ریه هام گند بزنم. می‌خوام بشینم هی‌ دود کنم، هی‌ فوت کنم و هی‌ بعدش مسواک بزنم. می‌خوام سرطان بگیرم و به ریش غیر سرطانی‌ها از ته دلم بخندم...مثل اون مریضمون، که وقتی‌ زورکی نفسش بالا میومد، خواستم دلداریش بدم، گفتم: نترس، من پیشتم...جمله‌ای به گوشخراشی  پارازیت بیسیم‌های آلمانی‌ تو جنگ دوم...نگام کرد و گفت: برو خودت رو دلداری بده، هر چی‌ نباشه، من زودتر از تو از شر این کثافت خونه‌ای که اسمش دنیاست خلاص میشم. نه، من جربزه این کارها رو ندارم، به درد همین بسته بندی خدماتی میخورم، باقیش پیشکشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی‌ با کسی‌ حرف نمیزنه. کمی‌ به اطراف نگاه می‌کنم و مشغول میشم. کیسه‌ها ریخته میشن تو جعبه ها، و جعبه‌ها هم بسته بندی میشن تو کیسه‌های بزرگ تر. گوشی میگذارم تو گوشم و با التون جونز حال می‌کنم. دو سه ساعتی‌ می‌گذره، به خستگیم کم کم عادت کردم که همه رو صدا می‌کنن برای قهوه و کیک. می‌نشینم کنار یکی‌، مثل بعد بخت هولو میشم روی زمین. هنوز کلافه هستم که چرا آمدم. میشد روز بعد برم، میشد امشب رو ولو شم روی سوفا، و هیچ کاری نکنم. اما حالا روی زمین انبار دارم به بشریت سیل زده خدمت می‌کنم... حال لویا برادر ...حال لویا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیر میرسم خونه. تنهام. میشینم میلم رو باز می‌کنم و کلی‌ مزخرف میبینم که دوست هام برام فرستادن، از عکس‌های مثلا دیدنی‌ گرفته، تا پند‌های اخلاقی‌. جوک‌های رشتی و ترکی‌ و تهرانی، کاریکاتور‌های نیمه سیاسی، و کلی‌ مزخرف. دلم میگیره از اینهمه دور بودن از این دنیای ساده، که میتونه به این‌ها بخنده و برای دیگران هم فروارد کنه، تا بقیه رو بخندونه.دلم پر میزنه برای اون روز‌های کریستالی، که همه چیز تو هوا بود غیر از دلتنگی‌، و دلم شور میزنه برای چیزی که تو حواست، و نمیدونم چیه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-8143668567121201511?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/8143668567121201511/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=8143668567121201511&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8143668567121201511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8143668567121201511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/08/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-8187637011998669705</id><published>2010-08-11T21:51:00.001+02:00</published><updated>2010-08-11T21:51:52.955+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوابم پرت و پلا است، مثل همیشه. تو رویا، شاید هم کابوسم، من با مردی هستم که نمیشناسمش اما دارم باهاش عشق.ق بازی می‌کنم. از گوشه چشم هی‌ به در نگاه می‌کنم و میترسم کسی‌ بیاد و من رو ببینه. بعد صدای فراز رو میشنوم که صدام میکنه، خیلی‌ مهربون، میل همیشه هامون. بر می‌گردم که جواب بدم اما به جایی‌ از زمان برمی‌گردم که گویا بچگی هامه. میرسم به خونه قدیمیمون، با همون گّل ها...چه عجیب که من همیشه همین صحنه رو میبینم، یکجور، یک رنگ، و بعد هم میترسم. دور و برام پر از صداست و من توی حیات قشنگمون پدرم رو میبینم که مرده. همون حالتی‌ که دیده بودمش، و مادرم رو با همون لباس که پنج سال پیش باهاش آمده بود فردگاه دنبال من. بوش می‌کنم، شاید انتظار دارم بوی گلاب بده، یا شاید خاک. مادرم بغض کرده و چشم هاش خیسه. دستم رو میگیره میکشه به سمت پدرم، و من فقط بیرنگی صورت پدرم رو میبینم با لبهای سفیدش. همه چیز توی مه‌ اتفاق می‌افته. حس مرگ بهم دست میده و یک غم بزرگ میاد با حجم دماوند، میشینه روی سینه‌ام و من زار میزنم. بیدار میشم، خیس عرقم، ترسیده ام. صورت پدرم به وضوح یک تصویر شفاف جلوی رومه، شبیه اینکه فلش دوربین از فاصله یک سانتی زده توی چشمهام و هی‌ سفیدی هست و لبهای سکوت مرگ گرفته بابا. به کنارم نگاه می‌کنم و تازه میفهمم کجا هستم. کنارم با آرامش خوابیده، نمیدونم کجاست، چه تصویری همین لحظه از توی رویا هاش عبور میکنه، اما می‌دونم که به آرامش یک بچه خوابیده. سعی‌ می‌کنم خودم رو تو آغوشش جأ بدم. غلت میزنه، کش و قوس میاد و بیدار میشه. نگاهم میکنه می‌پرسه چرا بیدارم، میگم ترسیدام، کابوس دیدم، می‌پرسه دوباره؟ و من پق میزنم زیر گریه، نه به خاطر ترسم، نه به خاطر صورت مرگ زده پدرم، فقط به خاطر خستگی‌ از این تکرار بی‌ پایان. چشم هاش رو میماله، بغلم میکنه و من میخزم توی سینه اش، سرم رو میارم پایین، درست روی سینه‌اش و دست میکشم روی موهای طلاییش و بوش می‌کنم. با هر دم و بازدم، سینه‌اش به بینی‌ ایم میخوره و برمیگرده. فقط توی نور ضعیف چراغ خواب خیره میشم به این حرکت مداوم و فن فن می‌کنم. غمگین نیستم اما چیزی هست که قلبم رو فشار میده، اشک هام هم بیخودی ادامه داره، مثل شیر آبی هست که تا ته بسته نشده و هی‌ چکه میکنه. سرم رو بالا میاره میگه واتس رانگ؟ و من نمیتونم این رانگ رو توضیح بدم فقط می‌خوام ساکتش کنم که نپرسه. پام رو میکشم روی پاهاش تا بالاتر و بالاتر و بیدارش می‌کنم، فقط برای اینکه نپرسه. باج میدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-8187637011998669705?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/8187637011998669705/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=8187637011998669705&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8187637011998669705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8187637011998669705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/08/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-153536777510539232</id><published>2010-08-05T21:34:00.000+02:00</published><updated>2010-08-05T21:35:17.305+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دست زیر چانه، نشستی اخبار میبینی‌ و با هر جلمه‌ای میپری توی هپروت و برمی‌گردی سر جایی‌ که بودی. به هشدار "فیدل" عزیز گوش میدی که گویا ترسیده از جنگ اتمی‌ بین ایران و اسرائیل و آمریکا، و تو می‌مونی توی کف، که چی‌ بگی‌ به خودت...شرمنده بشی‌؟ نیشخند بزنی‌؟ جدی بگیری؟ اصلا شاید اینهم بخشی از هپروتی بوده که توش فرو رفتی‌. زندگی‌ شده چیزی شبیه رپ‌های "شاهین نجفی"، به خدا همینجوری که میگم، یک رپ بی‌ نظیر از چیز‌هایی‌ که به هم زیاد ربطی‌ ندارن اما در حقیقت بد جور به هم چسبیدن...همون رپ "نجفی" با ویدئوی چند مرد آفتابه به گردن، و زن‌های بالای دار، صورت‌های خونین و "سید احمد" هم یک گوشه یی احتمالاً با چشم‌های چپ. با این درام جاودانه، تو اصلا نیازی نداری بقیه اخبار رو بشنوی، بشنوی هم چیزی ازش نمیفهمی، بفهمی هم اهمیتی نمیدی، اهمیت هم بدی حالت از اینی که هست نه بهتر میشه و نه بد تر. آدمی‌ هم که اسیر پیشینه خودش باشه تا بی‌نهایت اسیر میمونه و چون تو میدونی‌ که این یکی‌ از قانون‌های نوشته نشده زندگیته، همونجور که نشستی، دست زیر چانه، همونجور می‌مونی. چشم میندازی به تاریک روشن بیرون، اونقدر دوری از خودت، که به نظر میرسه ایستادی بیرون یک رویای نامفهوم و داری به کسی‌ نگاه میکنی‌ که شبیه توئه. نه اینکه بهت سخت بگذره، یا حال کسی‌ رو نداشته باشی‌، یا با کسی‌ نخندی یا دپرشن گرفته باشی‌...نه، هیچکدوم از اینها نه...فقط دوری از چیزی که میدونی‌ تویی‌، چیزی که میدونی‌ اسم تورو داره و متعلق به خودته، اما نمیفهمی کجا جاش گذاشتی‌. به همین خاطره که هنوز دستت زیر چانه به تاریک روشن بیرون خیره یی و نمیفهمی چرا. انگشت کوچکت رو میکنی‌ توی دهنت و گازش میگیری و تلاش میکنی‌ به چیز‌های دیگه فکر کنی‌. صفحه زندگیت رو ورق میزنی‌ و میای به "الان"، به "حالا" به  "الان ای" که توش هستی‌ و نه سرابه و نه خواب و نه پیشینه. به حرف‌هایی‌ که قراره  فردا بزنی‌، جواب‌های احتمالی‌ که قراره بدی یا اصلا به چیزی که قراره باشی‌، و کسی‌ هیچ وقت نفهمیده که تظاهر کردی که اون باشی‌ یا راستی‌ راستی‌ همونی هستی‌ که نشون میدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه، با همه این احوال، میدونی‌ که چنان پیچیده هم نیستی‌، یکی‌ هستی‌ مثل بقیه، با پوستی‌ کلفت و دلی‌ نازک که هنوز هم " دلم را لرزاندی و رفتی‌" دلت رو میلرزونه حتا اگر با صدای سیما بینا نباشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-153536777510539232?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/153536777510539232/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=153536777510539232&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/153536777510539232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/153536777510539232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-9209568788474917211</id><published>2010-07-27T21:20:00.000+02:00</published><updated>2010-07-27T21:21:00.276+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دعوت میشیم به دبی، من از این شبهه سرزمین بی‌ در و پیکر تخمی هیچ خوشم نمیاد. تجمل تهوع آورش حالم رو بیخودی خراب میکنه. هوای خفقان آوار، ساختمان‌های طلایی، جزیره‌‌های مصنوعی...هیچ چیز تو این بلبشوی پر افاده، اصیل نیست. یکجور‌هایی‌ خالیه. می‌ترسی‌ تقش در بره، می‌ترسی‌ دو روز دیگه بگن خالی‌ بود، دروغ بود، اصلا نبود...مثل سفر به ماه، مثل اولین گام انسان در فضا، که ریشخندی بود به بشریت و قدم هاش، و محک زدن حماقت انسان. که حالا بعد از چهل سال گندش در اومد. به قول کارشناس فضای دانمارکی، توی جنگ سرد هر چیزی می‌تونست اتفاق بیفته، ما چرا سناریوی سفر به فضا رو باور کردیم؟ حالا هم شده حکایت دبی و قول چراغ جادو. هرچی‌ بود یک هفته یی مثل "مرفهین بی‌ درد" زندگی‌ کردیم و فهمیدیم چرا وقتی‌ تو ماشین بنز نشستی و کسی‌ رو هم جز خودت و اطرافیان مثل خودت نمیبینی، فکر میکنی‌ دنیا گل و بلبله و بقیه رو به یک جاهایت حواله میدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کار رو شروع کردیم. برگشتیم به روز از نو و روزی از نو. نمیدونم چرا از برگشتن به "همیشه ام" به "هر روزم" و به "خودم" خوش حالم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-9209568788474917211?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/9209568788474917211/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=9209568788474917211&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/9209568788474917211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/9209568788474917211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/07/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1981165872897402144</id><published>2010-07-17T08:50:00.000+02:00</published><updated>2010-07-17T08:52:05.039+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>عوض شده. پستش سرعتش، رنگ چشمهاش و موهاش، حتا حالت نگاهش، اما وقتی‌ حرف میزنه، خود خودشه. روبروی هم ایستادیم و فقط به هم نگاه می‌کنیم. میگم خوش آمدی، میخنده. استخوانهای شونه هاش زده بیرون. بغلش می‌کنم، و حس می‌کنم یک آدم دیگه رو در آغوش دارم. دلم نمیخواد رهاش کنم. حرف دارم، فقط حرف دارم که یک ریز بریزم بیرون. می‌خوام صداش رو بشنوم. میخوام حرف بزنه و من هی‌ نگاهش کنم ببینم چطور لبهاش حرکت میکنه. توی خونه با همه جا سرک میکشه. خونه رو بوس میکنه، میگه دلم برای خونه تنگ شده بود، باور میکنی‌ هستی‌؟ میگم اره و نمی‌فهمم چطوری خودم رو پرت می‌کنم توی آغوش استخوانیش و دلم می‌خواد می‌تونستم هر خودم جذبش کنم. تو این التهاب تمام نشدنی‌، هی‌ از خودم می‌پرسم چه مرگته هستی‌، دلتنگ تنشی یا خودش؟ فقط همینقدر می‌دونم که نفسم برای همه چیش بند میاد. هول دارم، میترسم یکهو غیب بشه و من گمش کنم. خودم رو رودی میبینم که میریزه توی دریاش. چقدر عجیبم، چقدر برای خودم تعریف نشدنیم. خوبه، همین خوبه. مثل قبله، نه،گرمتر از قبل، طوفانی تر و مهربون تر از قبل. خسته نمیشام انگار. چه شده هستی‌؟ مگه میشه بعد از این طوفان، دوباره زندگی‌ عادی رو از سر گرفت؟ مگه میشه اصلا زندگی‌ کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف میزنه، از همه چی‌، از کارهاش، از اونجا، از فقر، از مرگ، از نداشتن ها، از میل دوباره به رفتن، و می‌پرسه من چطورم و تنها یی سخت بوده یا نه، و من چه باور نکردنی میگم که همه چیز خوب بوده و فقط جای اون بوده که خالی‌ بوده و همین. و دوباره غرق میشم در دنیای قشنگش و دوباره غرق میشم توی دریاش. زندگی‌ می‌کنم به معنی واقعی‌.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1981165872897402144?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1981165872897402144/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1981165872897402144&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1981165872897402144'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1981165872897402144'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/07/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-2519475897753800238</id><published>2010-07-01T16:21:00.001+02:00</published><updated>2010-07-01T16:21:17.688+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هوای گرم، تابستان رنگی‌، دریای سبز و آبی، یک شیشه نوشابه تگرگی و یک روز بدون ماجرا...برای آرام بودن و به هیچ فکر نکردن همین کافیه، اگر ناگهان خیال ناخوانده تو از راه نرسه و من رو در خودش غرق نکنه. تو برای من مثل یک بغض باز نشده یی، هنوز مثل جمله یی ناتمام، بین ذهن و زبانم پرسه میزنی‌. بعد از اینهمه آشوب، بعد از اینهمه زلزله درونی‌، کسی‌ نیستی‌ که آرزوی با او بودنش رو داشته باشم، اما تکلیفم رو با حرفهای نگفته‌ای که روی دلم تلنبار شده، نمیدونم. حالا فکرش رو بکن، کنار ساحل دراز کشیده باشی‌ برای دور شدن از جنجال بیرون، اما اسیر جنجال درون بشی‌. توی خیالت با کسی‌ حرف بزنی‌، بد و بیراه بگی‌، بجنگی، عصبی بشی‌ و اصلا یادت بره کجا هستی‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حیف که جمله تو هیچ وقت تمام نخواهد شد. شاید هم بهتر، که نیمه، باقی‌ بمونی، یک جایی‌ مثل یک عروسک دکوری، بی‌ تحرک به زمین بچسبی و منتظر باشی‌ هر از گاهی‌ من از راه برسم، گرد و غبارت رو بگیرم و دوباره بگذارم سر جات...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-2519475897753800238?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/2519475897753800238/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=2519475897753800238&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2519475897753800238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2519475897753800238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-2493376745169083103</id><published>2010-06-24T21:39:00.001+02:00</published><updated>2010-06-24T21:39:22.777+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گفت من که نیستم نرو بپر، ترجیح میدم باشم. گفتم باشه، به روی چشم. نگفتم که دیروز هوا خوب بود من هم رفتم پریدم. دروغ گفتم، به همین سادگی‌. نگفتم اگر نمی‌رفتم می‌‌پکیدم. قلبم منفجر میشد. نگفتم همکارم سرطان گرفته، و دکترش فقط چهل درصد بهش شانس زنده موندن داده. نگفتم، چون همکارم رو میشناسه. نگفتم و پکیدن رو برای خودم نگاه داشتم. نه اینکه فکر می‌کنم اون هم قلبش درد میگیره، فقط خواستم دردش فقط مال خودم باشه، این یعنی‌ نهایت خود خواهی‌...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی‌ غصه داری، تنهایی طولانی تر و سیاه تر میشه. هوا خوب بود با همکار‌ها رفتیم بیرون آبجو بزنیم. نمیدونم گرمای لذت بخش هوا بود یا تشنگی من، که اینقدر این معجون بهم چسبید. حس بدی داشتیم همه مون. کریستینا گفت بریم شئم بخوریم، بعد هم بریم بار. گفت بریم سوشی بخوریم. خوشبختانه نه من با ماهی‌ خام حال می‌کنم نه یکی‌ دیگه از بچه ها. رفتیم رستوران مکزیکی، چون ارزون تر از بقیه بود. نشستیم و به سبک هالیوودی شاید هم س.ک.س اند د‌ سیتی، غذا خوردیم و فلسفه بافتیم، و از بی‌ ارزشی زندگی‌ گفتیم و دلمون برای همکارمون سوخت و قول دادیم به هم که از همین لحظه به بعد، قدر زندگی‌ رو بدونیم، و تا می‌تونیم مادر ترزا باشیم و گًه بخوریم اگر از سرنوشت گله کنیم، و کور بشیم اگر سالم زندگی‌ نکنیم...احتمالاً کمی‌ مست بودیم چون فردا صبح، همه چی‌ یادمون رفته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شمارش معکوس شروع شده. ۲ هفته دیگه برمیگرده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-2493376745169083103?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/2493376745169083103/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=2493376745169083103&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2493376745169083103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2493376745169083103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/06/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5555314460539762532</id><published>2010-06-18T21:00:00.001+02:00</published><updated>2010-06-18T21:03:46.379+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو ساعت کلاس گذاشتن و یک بابای روانشناس رو که متخصص خوشبختی‌، و یاد دادن راه‌های خوشبخت شدن (ترجمه فارسیش خیلی‌ مسخره هست می‌دونم)و این حرفها هست آوردن که به ما جماعت پرستار خسته و مچاله شده از اضافه کاری، یاد بده چطوری خوشحال بمونیم و از کارمون حسابی‌ لذت ببریم. من هم مثل بقیه نشستم و به مثال‌های بی‌ سر و ته گوش میدم و با قهوه و کیک حال می‌کنم. کلاس تموم میشه و من هر حسی دارم جز خوشبختی‌ و خوشحالی یه مضأعف. از بیمارستان بیرون میزنم و میرم مرکز شهر، که قراره تظاهرات باشه برای سالگرد انتخابات. باد میاد. میشینم رو نیمکت و منتظر می‌مونم. نمیدونم چرا اومدم، که داد بزنم؟ که بگم من هم هستم؟ که غصه خوشبخت نشدن رو از یاد ببرم؟ نمیدونم. هستم دیگه. مگه برای "بودن" ما ایرانیها باید حتما دلیلی‌ وجود داشته باشه؟ اصلا نمیفهمم تظاهرات چطور شروع میشه و چطور تموم، فقط می‌دونم که رسیدم خونه، کفشم پام رو زده و خودم هم گشنمه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح اولین کاری که می‌کنم اینه که سعی‌ کنم یادم بید چطور باید احساس خوشبختی‌ کرد. میرم جلوی آینه و همونطور که طرف گفته بود به خودم توی آینه خیره میشم. اینجای سناریو باید به خودم توی آینه بگم: "صبح به خیر زیبا، خوب خوابیدی؟ چقدر سر حالی‌، چقدر خوشگلی‌..." بعد هم موسیقی بگذارم، یک صبحانه مفصل بخورم و برم سر کار. به تصویر توی آینه خیره میشم: موهای ژولیده، چشم‌های خسته با دو تا چین عمیق وسط ابرو...از هیچ زیبا رویی توی آینه خبری نیست. جملات معجزه آسا رو میگم، مکث می‌کنم و بعد به خودم میگم خاک بر سر خرت کنن، که هر چی‌ هرکی‌ میگه باور میکنی‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر کار همه از برنامه روز قبل حرف میزنند و از معجزه‌ای که یهو توی زندگیشون شده. اینکه چه همه احساس زیبایی کردن و حتا یکیشون خودش رو به حدی س.ک.سی‌ حس کرده که رفته یک س.ک.س سر پای هم با شوهرش دست و پا کرده و خلاصه از اینجور. از من می‌پرسم، من هم میگم که من همون خری که بودم هستم. من اصلا از بچگی زیاد با فلسفه زندگی‌ نمیکردم که حالا بخوام همه چی‌ رو خلاصه کنم و فلسفه بافی رو کنار بگذارم و ناگهان با دهان نشسته و موی پریشون توی آینه زیبا بشم. من هیچ وقت استعداد اینجور زیبای رو نداشتم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5555314460539762532?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5555314460539762532/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5555314460539762532&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5555314460539762532'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5555314460539762532'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/06/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4613975586445897831</id><published>2010-06-07T21:10:00.000+02:00</published><updated>2010-06-07T21:21:03.129+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>" تو کلیسا زیاد زور نزن،خدا خیلی‌ وقته مرده، و ابلیس توی باغ بهشت، مشغول نمودن فرشته هاست" این جدید‌ترین نوشته روی تی‌شرت بود که تن پسری دیدم و نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. دنیا بدون این طنز‌های کوچولو، جای کسالت باری میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" تو کلیسا زیاد زور نزن،خدا خیلی‌ وقته مرده، و ابلیس توی باغ بهشت، مشغول نمودن فرشته هاست" این جدید‌ترین نوشته روی تی‌شرت بود که تن پسری دیدم و نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. دنیا بدون این طنز‌های کوچولو، جای کسالت باری میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز شماری می‌کنم. تنهام. با تنهایی کنار اومدم. مامان رفته. من موندم. به برکت شب کاری و روز کاری و عصر کاری و خر کاری، کلی‌ تعطیلی‌ ذخیره دارم که منتظرم وقتی‌ اومد همه رو بگیرم. وقتی‌ از کسی‌ دور باشی‌، عشق هم صد برابر میشه. دوری و دوستی‌...همین بود دیگه، نه؟ خوب روز‌های اول، بعد از سه ماه دوری بد نیست اما چند روز بگذره و تن هم عادی بشه و یا دوتایی بیرون رفتن و گپ زدن و تعریف ها، همه تازگی خودشون رو که از دست بدن، اونوقت دوباره "تکرار"، میشه مثل ویروسی در تن زندگی‌. باز باید به زور کشید و جلو رفت و منتظر شد که هر لحظه چه ارمغانی داره. گاهی‌ هم میشه پرید و از اون بلا آرزو کرد که کاش همینجا میموندم...فاک...دارم میرسم پایین، رسیدم...دیدی چی‌ شد...دوباره زمین، دوباره خاک، دوباره بوی زیر زمین بیمارستان، دوباره اتاق عمل، دوباره من و یک دنیا روبروی من...بیایین جلو پدرسگ ها، خدا خیلی‌ وقته مرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میشینم روبروی تلویزیون، یک کاسه پسته شور رو پام، هی‌ سگ‌ها رو کیش می‌کنم که لب نزنن به پسته‌ها و هی‌ کانال‌ها رو ورق میزنم به امید برنامه دندان گیری. هیچ نیست. فیلم اکشن...تیر، تفنگ...مامان میپرسید چرا کانال ایرانی ندارم، اقای "م" همنجور که تکیلای کرم دار برای خودش میریخت، نیشخند میزد و از طرف من جواب میداد که چرا باید داشته باشن؟ شاید کانال ایرانی چندان بد هم نیست، هرچی‌ نباشه کلی‌ فیلم‌های قدیمی‌ ایرانی نشون میده که جون میده برای درد نوستالژی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4613975586445897831?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4613975586445897831/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4613975586445897831&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4613975586445897831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4613975586445897831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4826518635475821449</id><published>2010-05-25T20:21:00.001+02:00</published><updated>2010-05-25T20:21:47.695+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هیچ چیز توی زندگی‌ کرم گونه و انگلی آدم‌های پرت و پلا، لذت بخش تر از این نیست که یاد بگیری ( واقعا یاد بگیری، و از ته دل ایمان داشته باشی‌ بهش...نه اینکه فقط در درون خودت حرف بزنی‌ و به وقتش که رسید...لال بشی‌) که حرفت رو بدون ترس از کج فهمیده شدن و نفهمیده شدن، راحت بگی‌ و هیچ پروا نداشته باشی‌ که طرف بره تو لک و کچ کنه و بعدش تو مجبور باشی‌ هی‌ ماله بکشی و بگی‌ منظورم این نبود. امتحان کن. لذتش مثل اینه که روی بام دنیا ایستاده باشی‌ و اکسیژن خالص بدی تو ریه هات...نه بهتر از اون...مثل اینه که تو ارتفاع دو هزار پایی‌ هستی‌ و با آرامش داری میای پایین. سلیطه بودن عالمی داره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4826518635475821449?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4826518635475821449/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4826518635475821449&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4826518635475821449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4826518635475821449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/05/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6139519300587489794</id><published>2010-05-12T17:41:00.001+02:00</published><updated>2010-05-12T17:41:10.802+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بدجور به هم ریخته ام. روز‌های خوبی‌ نیستن. خیلی‌ سخت میگذرن، و طولانی‌...روز‌های صد هزار سال. با اینکه میام خونه، بوی خوش غذا توی خونه پیچیده، مامان توی خونه است، و می‌دونم کسی‌ هست که روبروش بنشینم و حرف بزنم، اما با این حال خوب نیستم. این حالم پریودییه، مثل جریان غزه، مثل خرداد پارسال، مثل هائیتی. الان هم عکس پنج نفر هک شده توی ذهنم و من رو میبره به ته. یک دوره یی خوبم، کم کم یادم میره تو سطل آشغال دنیا چه خبره. وقتی‌ محتوای سطل رو هم میزنن، حال من هم دگرگون میشه. همه همینطوریم، نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم براش تنگ شده. برای شادی هاش، برای روش من در آوردی که برای زندگی‌ داره، برای دید جالبش به مشکلات، برای راه حل‌های ساده و منطقیش، برای بودنش. بهش زنگ میزنم می‌پرسم خوبه یا نه؟ که خطری تهدیدشون نمیکنه؟ که همه چی‌ همون جوریه که باید باشه. میگه خوبه.  مشکلی‌ نیست جز پشه، و اینکه داره به دو تا بچه گیتار یاد میده، و اینکه من باید با غذاهای مامان حال کنم تا آبی زیر پوستم بره و کمتر نگران باشم، و خیلی‌ چیز‌های دیگه. و من تازه فکر می‌کنم میشه توی زامیبیا بود، روزی سیزده ساعت کار کرد، و شب‌ها تازه به دو تا بچه، گیتار یاد داد. میشه جای من هم بود و بیخود به زندگی‌ بهانه گرفت و نق زد و حرص خورد. اینجوری که تصمیم میگیرم برم بیرون، تو کافه ای، جایی‌، چه می‌دونم جایی‌ غیر از خونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان خوبه. بودنش غنیمته، حتا اگر مجبورم با کس دیگه یی تقسیمش کنم. مامان شده یک دریا محبت. مامان عوض شده، یکجور‌های خاصی‌ شده، آروم، با حوصله، گوش شنوا حتا برای جمله‌های کوتاه به زبان نیامده. نه اینکه قبلان بعد اخلاق بود یا بی‌ حوصله...نه...الان شده یک مادر ایده ال، مثل مادر‌های پرفکت فیلم ها، مثل خانه کوچک، یا مادر خانواده دکتر ارنست. اینها همه از عشقه؟ از زندگی‌ آرومه؟ از دور بودن از هیاهوی ایرانه؟ از دوری از دغدغه مشکلات مالی‌؟ از بیخیالی؟ از برای امروز زندگی‌ کردن؟ از چیه؟ وقتی‌ من رو مثل دختر بچه‌ها بغل میکنه، حقیقتاً فکر می‌کنم شش ساله هستم و دلم میخواد من رو بخوابونه روی پاهاش و بعد هم بلندم کنه بگذاره روی تخت. وقتی‌ هم که با آقای "م" حرف میزنه، جوری درش ذوب میشه که انگار حواست در بهشت. با اینحال دوست دارم اینطوری ببینمش حتا وقتی‌ با احتیاط بهم میگه خونه رو تو تهران نفروختن چون سهم منه و مامان برای من نگهش داشته تا هر کار خواستم باهاش بکنم. یا اینکه خونه کلنگی شده و یا باید ساختش یا چه می‌دونم چی‌. و جوری از چند صد میلیون حرف میزنه که انگار داره از چند صد هزار صحبت میکنه. و من اصلا این رقم‌ها رو نمیفهمم و توی ذهنم چرتکه میندازم که این چند صد میلیون میشه چند میلیون کرون، و من چه کار‌ها که می‌تونم با این پول بکنم و بعدش بغض ظریفی‌ میاد گوشه حلقم و باغچه مون رو یادم میارم با کلی‌ نعناع، و بابا که با حوصله می‌چید، و میکاشت.و بعد این چند میلیون کرون، دود میشه و فقط مهی میمونه از خاطرات بیست سال پیش. و مامان که دستم رو میگیره تو دستش و میگه که خودم می‌دونم...مال خودمه و هر وقت اراده کردم فقط کافیه بگم...این یعنی‌ یک صحنه هالیوودی پرفکت، و من یکهو خوشبخت میشم و احتمالاً یک ولووی سرمه یی نو میخرم و دیگه احتیاج ندارم وقت و بیوقت توی اتاق عمل بلرزم و کشیک شب بردارم، و هر از گاهی‌ هم یک پولی‌ چیزی میدم برای پزشکان بی‌ مرز...و خلاص. همه چیز همونجریه که باید باشه، من فقط باید بفهمم، یا خرفهم کنم خودم رو، که پنج ساله بابا رفته...همه چیز تغییر کرده، مامان تو پنت هاس  پانصد متری زندگی‌ میکنه، هستی‌ تلخی‌‌های زندگی‌ رو به طریقه بوم بوم شناخته و هیچ چیز شبیه بیست سال پیش نیست. پیش به سوی ولووی سرمه یی صفر...کاش همه به همین سادگی‌ خوشبخت می‌شدن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6139519300587489794?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6139519300587489794/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6139519300587489794&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6139519300587489794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6139519300587489794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/05/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-8065857853024865637</id><published>2010-05-11T20:54:00.001+02:00</published><updated>2010-05-11T20:56:57.332+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>طفلی به نام شادی، دیریست گم شده‌ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با چشم‌های روشن براق،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با گیسویی بلند به بالای آرزو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کس از او‌ نشانی‌ دارد، ما را کند خبر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم نشان ما:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکسو خلیج فارس،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوی دگر خزر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستم نوشته این شعر از دکتر شفیعی کدکنی هست، اما من مطمئن نیستم..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-8065857853024865637?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/8065857853024865637/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=8065857853024865637&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8065857853024865637'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8065857853024865637'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5997635778557284786</id><published>2010-05-09T20:56:00.000+02:00</published><updated>2010-05-09T20:57:14.544+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اینها یک مشت پفیوزن که مثل کنه، مثل میکرب، مثل یک غده چرکی چسبیدن به روح ایران. چه دردی داره شنیدن خبر &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/"&gt;اعدام&lt;/a&gt;، چه سوزی داره دیدن عکس کسانی‌ که ناگهان، سر یه صبح بهاری، نیست میشن، چه تنفر آوره. پفیوزن اینها.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5997635778557284786?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5997635778557284786/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5997635778557284786&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5997635778557284786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5997635778557284786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/05/blog-post_09.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4645696944793124913</id><published>2010-05-03T18:54:00.002+02:00</published><updated>2010-05-03T18:57:46.278+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از یک جامعه بیمار، مثل جامعه من، هرگز قرار نیست چیز درستی‌ بیرون بیاد. هر تحلیلی عقیم میمونه، نه‌ به این علت که کسی‌ نیست تحقیق رو ادامه بده، بلکه به این خاطر که همیشه به پر عبای کسی‌ برمیخوره و نمی‌شه بدون جیغ و داد و فحش و فضاهت قضیه رو به نتیجه رسوند. در جامعه به شدت بیمار هذیان گوی من، فقط تا حدی حق داری حرف بزنی‌ که هزار تا قید محدود کننده پشت سر هم ردیف کنی‌، تازه اگر عضوی هم وسط پات کم داشته بشی‌، دیگه بدتر  (این دیس کیس:...حکمت چیزیه در حد گوه خوردن.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاک بار سرش کنن که هیچ فرهنگ آمار گیری دقیق توش رواج نداره یا اگر داره، به دلیل بی‌ جربزه بودن سابجکت ها، و اینکه هیچ وقت یاد نگرفتن درست نظر بدن، آمار درستی‌ به دست نمیاد. واگر نه کسی‌ میومد آمار می‌گرفت ببینه راستی‌ راستی‌ آزار جنسی‌ در چند درصد جمعیت مردانه رواج داره و چند درصد زنان از این قضیه رنج میبرن. شاید این راهی‌ میشد برای یک بحث درست و بدون جنجال.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توهین بوده یا نه، قبول کنیم که باید حرف رو صریح زد و دست از حاشیه بازی برداشت. من کلاهم رو برای امثال شادی برمیدارم و میگم دست مریزاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو حاشیه: دو سال پیش که رفتم چتر بعضی‌ یاد بگیرم یک اقای افغانی بود که برای اولین بار پریده بود اون هم با مربی‌ و آمده بود که تولدش رو اینجور جشن بگیره. وقتی‌ فهمید من ایرانیم با قیافه حق به جانب، که کاملا برای من آشنا بود، و من صد هزار بار این قیافه رو تو ایران دیده بودم گفت: این ورزش بیشتر مردانه هست خانم، و سر تکون داد. با خودم گفتم اینو باش سر جدت هستی‌...این هم با ما بله. نگاهش کردم و گفتم چرا مردانه؟ از کجا می‌فهمی مردانه هست؟ روی چتر‌ها عکس شمبول کشیدن؟؟ پسره جوابی نداد. حیف که نپرسیدم اگر یه زن دانمارکی بود جای من بود همین رو بهش میگفت یا خفه خون می‌گرفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حاشیه دوم: مادر بزرگم همیشه میگفت اگر یک آدم فقیر حرف با ارزش بزنه، چون فقیره همه میگن: آقا باز تو گوزیدی؟ حالا اگر یه پولدار بگوزه، می‌پرسن: ببخشید چیزی فرمودید؟؟ حالا شده حکایت ما زنها با اتهام فمینیست روی پیشنی بعضیهامون.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4645696944793124913?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4645696944793124913/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4645696944793124913&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4645696944793124913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4645696944793124913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-2699554717496682696</id><published>2010-04-23T19:36:00.001+02:00</published><updated>2010-04-23T19:36:59.297+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>این دو تا چمدان دهان باز، شده دو سیاه چال بی‌ سر و ته، که قراره تا درش بسته بشه، من هزار بار از جلوشون رد بشم و غصه نبودنشون رو بخورم. بر عکس من که توی دقیقه نود چمدان می‌بندم، یک هفته تمامه که با اینها لاس میزنه و با صبر و حوصله، هر چند ساعت یک بار چیزی پرت میکنه توشون. فردا بالاخره میره. بعد از دو هفته تاخیر، بالاخره میره. نمیدونم در سه ماه نبودنش با خودم چه بکنم. فکر‌های زیادی توی سرم جا به جا میشه و من جدی جدی انگار خودم رو گم کردم. این روز‌ها کم هم رو میبینیم. کشیک‌های پشت سر هم برامون وقتی‌ نمیگذره، اما همون چند ساعت‌های به دست آمده، فقط حرف می‌زنیم. وقت نیست، باید برای سه ماه ذخیره کرد. کنار هم که دراز میکشیم مثل اسفنج خشکی هستیم که در یک پیاله آب افتاده باشه. دلم نمیخواد به نداشتن دست هاش فکر کنم. مامان و اقای "م" دو هفته دیگه از آلمان میان و قراره یک ماهی‌ بمونن. شاید این چیزیه که من بهش احتیاج دارم، شاید هم نه. یک ماه بودن در کنار مردی که دوستش ندارم کار سختیه. هر بار به این مرد فکر می‌کنم از خودم بدم میاد. از فکر‌هایی‌ که توی سرم شکل میگیره، متنفر هستم، اما این چیزی نیست که بتونم کنترلش کنم. بعد از چهل و یک سال زندگی‌، دست کم یاد گرفتم که به خیالاتم اجازه پرواز بدم. هر چی‌ نباشه، مامان دوستش داره و همین باید برای من کافی‌ باشه...هر چند نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب پزشکان بی‌ مرز برنامه بود. هر بر کسی‌ اعزام میشه، برنامه کوچیکی هست، یکجور خدا حافظی دلگیر، اما دوست داشتنی. خاک بر سر دوری. مرگ بر فاصله. اگر قرآن داشتم یا اگر اعتقاد، اگر معنی‌ این کارها رو می‌دونست یا اگر  مصدر "رفتن"، برای اون همونقدر زخم ساز بود که مصدر "ماندن" برای من، در اون صورت حتما از زیر قرآن ردش می‌کردم و پیاله آبی‌ هم پشت سرش می‌ریختم زمین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-2699554717496682696?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/2699554717496682696/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=2699554717496682696&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2699554717496682696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2699554717496682696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/04/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7553306065590573650</id><published>2010-04-15T18:47:00.006+02:00</published><updated>2010-04-15T18:54:05.098+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dEfVnlcdI/AAAAAAAAABs/H6Q_U73T4t4/s1600/IMG_0429.JPG"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dEfVnlcdI/AAAAAAAAABs/H6Q_U73T4t4/s400/IMG_0429.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5460408378379825618" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dEW_4oCrI/AAAAAAAAABk/_N-vlIJ9SZU/s1600/IMG_0424.JPG"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dEW_4oCrI/AAAAAAAAABk/_N-vlIJ9SZU/s400/IMG_0424.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5460408235106765490" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dECQ-pmAI/AAAAAAAAABc/bHf0iAo-8t0/s1600/IMG_0360.JPG"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dECQ-pmAI/AAAAAAAAABc/bHf0iAo-8t0/s400/IMG_0360.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5460407878918182914" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این هم پراگ از چشم من:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dDtuU5bkI/AAAAAAAAABU/_f_IsUPp1UU/s1600/IMG_0353.JPG"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dDtuU5bkI/AAAAAAAAABU/_f_IsUPp1UU/s400/IMG_0353.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5460407526018870850" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dDiOB0YoI/AAAAAAAAABM/GNCDtRv-6fg/s1600/IMG_0345.JPG"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dDiOB0YoI/AAAAAAAAABM/GNCDtRv-6fg/s400/IMG_0345.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5460407328370352770" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7553306065590573650?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7553306065590573650/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7553306065590573650&amp;isPopup=true' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7553306065590573650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7553306065590573650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/04/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_SDc_NwMXSt0/S8dEfVnlcdI/AAAAAAAAABs/H6Q_U73T4t4/s72-c/IMG_0429.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4896332191989777267</id><published>2010-04-08T22:02:00.001+02:00</published><updated>2010-04-08T22:02:45.664+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>کنار جاده ها، بوی بهار دیررس رو به درون  وجودم می‌کشم و زنده میشم از دیدن اینهمه نرگس  و بنفشه‌های نو رس. جاده‌ها شبیه هم نیستن، هیچ راهی‌ شبیه راه دیگه یی نیست. وقتی‌ سرم رو به پنجره ماشین تکیه میدم و به دوزخ فکر‌های جهنمی فرو میرم، جاده‌ها کش میان و بی‌ رنگ میشن. وقتی‌ هم به خودم بر می‌گردم، راه‌ها دوباره بوی فصل  رو میگیرن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پراگ شهر زیبائی هاست، با ساختمان‌هایی‌ که به نظر میاد پر از خاطره هستن. دیوار‌هایی‌ که سالها رو پشت سر گذاشتن و انگار باز هم منتظر چیزی هستن. رودی که شهر رو از وسط بریده و پل‌هایی‌ که این دو بریده گی رو به هم دوخته. شهری که جان میده برای عاشقی کردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج روز با هم، همه جای شهر رو زیر پا میگذاریم، از آبجو تلخ و غلیظ چک سر خوش میشیم و سوسیس‌های خوش طعم، مزه می‌کنیم. پنج روز رو زندگی‌ می‌کنیم و نفسی تازه می‌کنیم برای روزمره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام به دوشنبه‌های کسل.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4896332191989777267?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4896332191989777267/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4896332191989777267&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4896332191989777267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4896332191989777267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-981057878411989477</id><published>2010-03-30T21:09:00.001+02:00</published><updated>2010-03-30T21:09:54.745+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ماشین رو روبراه میکنه برای حرکت. زیاد از مکانیکی سر رشته‌ نداره، اما خوب بلده خودش رو روغنی کنه. میریم پراگ. "لازمه، برای همه چیزمون و همه جامون..." این رو با لبخند میگه و من هم قبول می‌کنم. لیستی از چیز‌های که باید برداریم نوشته، هر تکه‌ای رو که می‌گذره، روی لیست خط میکشه، و من حال می‌کنم از اینکه فقط بیننده باشم. پراگ باید شهر قشنگی‌ باشه، توی عکس‌ها که قشنگه امیدوارم تصاویر جاندارش هم همین اندازه دیدنی‌ باشه. البته زیاد هم فرقی‌ نداره کجا باشیم، هرجایی میتونه دیدنی‌ باشه اگر درست ببینیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه هفته دیگه میره زامبیا برای سه ماه. مدت‌ها بود که در لیست پزشکان اعزامی بود و چند روز پیش، خبرش رسید. قرار گذشته بودیم با هم بریم، اما برنامه من جور نشد. هم تجربه کافی‌ ندارم و هم دوتایی رفتن درد سر‌های خودش رو داره. همزمان با رفتنش مامان میاد اینجا، اما با این حال جاش خالی‌ میمونه. سعی‌ می‌کنم بهش فکر نکنم، حالا وقت این چیز‌ها نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-981057878411989477?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/981057878411989477/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=981057878411989477&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/981057878411989477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/981057878411989477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/03/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4891370142711296921</id><published>2010-03-25T20:36:00.001+01:00</published><updated>2010-03-25T20:36:51.440+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به تی‌ وی خیره شدم. فکرم اما همه جا هست جز آنچه بر صفحه می‌گذره. فکرم  دور توربولنس‌هایی‌ می‌گذره که این چند وقت اخیر داشتم و این سکوتی خالی‌‌ای که در وجودم جا خوش کرده. بیشتر وقت‌ها ساکتم، ‌او هم حرفی‌ نمیزنه. با حوصله صبر میکنه، اینرو از چشم هاش میفهمم، از اینکه دو سه هفته یی هست که برای تمرین به منزل دوستش میره. مطمئن نیستم این حوصله کی‌ به پایان میرسه، کی‌ به من هی‌ میزنه  و برای شلوغی های خودش دلتنگی‌ میکنه. حتا نمیدونم خودم کی‌ برای خودم دلم تنگ میشه. غصه‌های هست که هر از گاهی‌ میان مینشینن روی دلم، و من همه رو پس میزنم، حتا گریه‌های مامان رو برای خاله مریضم، که کنسر وجودش رو اروم آروم میخوره. این  روز ها روز‌های گریه نیستن، با اینکه خوش بودن جرمه. با این حال من به طرز محسوسی به مرز پایانی رسیدم، به اونجا که دلت ناکجا آباد می‌خواد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیر چشم نگاهش می‌کنم که دراز کشیده روی سوفا، یک دستش زیر سرشه و با دست دیگه ادمیرل رو ناز میکنه. این چند وقت گذشته به درک دیگه یی ازش رسیدم. درکی که ساخته‌های ذهنی‌ ایم رو به هم زده و از نو ساخته. درک دگرگون از آدمی‌ که این دو سه ساله به زندگی‌ خودم راه دادم، بارها زیر ذره بین پیشفرض های ذهنیم قرارش دادم، انالیزش کردم، باهاش جنگیدم یا خوش بودم، و گاهی‌، فقط گاهی‌ تشنجات ذهنی‌ و روحیم رو باهاش قسمت کردم. چرا نباید تصور کنم که باورهای ذهنی ‌او هم همینقدر نسبت به من به هم ریخته؟ وقتی‌ بدون کوچکترین تردید من رو به حال خودم می‌گذره، وقتی‌ هیچ اشاره یی به  زلزله گذشته نمیکنه،  وقتی‌ کنار من دراز میکشه و من تنها صدای نفس هاش رو میشنوم و غوغای پنهان درونش  رو،  وقتی‌ پاهاش رو سر میده روی ساق پای من، و ارتباط تن هامون به همینجا ختم میشه...در تمام این لحظات، می‌دونم که من رو تخمین میزنه، میسنجه، و به انتظار میمونه. خوبه که اینطوره. فهمیدمش. من رو فهمیده. میدونه که مکالمه با آدمی‌ که هنوز در حال دورانه، بیفایده هست. اینرو میدونه نه به عنوان یک پزشک، میدونه به عنوان یک همراه. اینکه کی‌ از این همراهی خسته بشه، داستان جداگانه ایه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته از خیره شدن به تی‌ وی، میپرسم که دوست داره ایستر بریم سفر. از جاش میپره. انتظار این رو نداره، حتما نداشته. میگم هر جا، هر چی‌، فقط بریم. و اینجور میشه که من تصمیم میگیرم " همراهی" رو باهاش دوباره تکرار کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4891370142711296921?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4891370142711296921/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4891370142711296921&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4891370142711296921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4891370142711296921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/03/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5857423782579993710</id><published>2010-03-16T21:23:00.001+01:00</published><updated>2010-03-16T21:26:05.527+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بهار میرسه، من این رو نه از روی سنبل ها، لاله‌ها و نرگس‌های بی‌ رنگ و روی مراکز خرید میفهمم، که هنوز سرمای هوا اجازه نداده از گلخونه بیان بیرون، و نه از روشن شدن تدریجی هوا، که هنوز باد بی‌ پیر نگذاشته قشنگیش رو ببینیم. من بهار رو از روی تن خودم میفهمم، از اینکه پوستم به نو شدن احتیاج داره و روحم فهمیده که تغییری در راهه. از اینکه گوشه‌هایی‌ از ناخوداگاهم یک دلتنگی خفیف رو در خودش جا داده، دلتنگی نبودن و بوی سفره هفت سین رو نچشیدن. نه اینکه دلتنگم و درگیر نوستالژی، نه، فقط یک جور حس بیقراریه، حس نبودن در عمق یک باور مشترک، حس فاصله گرفتن از هوای یا مقلب القلوب، حس گم کردن تدریجی‌ سیزده بدر در روزمره گی‌های زندگی‌ غربت، حس نبودن در جمع اشنا.هیچ چیز نمی‌تونه این حس رو در خودش جا بده. میشه شاید رفت توی یکی‌ از جشن‌های سال نو ایرانی، جایی‌ جمع شد، رقصید، حاجی نو روز رو دید، سمنو خورد...رقصید، نوشید و شب هم برگشت خونه و هی‌ زنگ زد به مادر، دائی، دوستان و هی‌ تبریک گفت و آرزوی خوشی‌ کرد و پیروزی. میشه هم موند پای یک هفت سین همیشه ناقص در آرامش، سبزی پلو خانگی رو بو کشید، موزیک ملایم گوش کرد، و بدون شنیدن صدای مجری‌های مهربان و خوشحال تی‌ وی فارسی به سال نو وارد شد، صورت تنها عضو خانواده رو بوسید و به زبانی‌ غیر از فارسی گفت: عیدت مبارک. میشه با این چند ساعت آخر سال هر کاری کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهار میرسه و من هر سال بیشتر به این باور می‌رسم که نصف راه زندگی‌ رو رفتم و هیچ نمیدونم نیمه دیگر رو چه طور قراره طی‌ کنم. چقدر سوال برانگیزه که این حس گذشت زمان، کمتر در روز تولدم به سراغم میاد، اما بهار...هر بهار این حس عجیب هجوم میاره ، و امسال کمی‌ بیشتر از هر سال، شاید چون پوست انداخته ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزگار آشفته ایه. به تدریج به خودم میام، دوباره به زندگیم می‌رسم، دوباره برای سلول‌های انفرادی سبز ها، توی ذهنم پنجره میسازم، دوباره فرصت می‌کنم از دور به خودم نگاه کنم و این من سرگردان رو مثل عروسک خیمه شب بازی به حرکت در بیارم، دوباره با شریک زندگیم پیاده روی کنم و گاهی‌ به همه چیز بخندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی‌ یک ملودرمه، میشه از ته دل سرش فریاد زد و بعد با آرامش گفت عیدت مبارک.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5857423782579993710?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5857423782579993710/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5857423782579993710&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5857423782579993710'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5857423782579993710'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/03/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5978328482827665889</id><published>2010-03-04T19:30:00.001+01:00</published><updated>2010-03-04T19:30:48.268+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شاممون رو تو آرامش می‌خوریم. قراره همه چیز خوب پیش بره. خستگی کار قابل تحمله، روبروی هم نشستیم و به یاد روزهای جوانی‌ شازده، داریم جنیفر راش گوش میدیم. تلفن زنگ میزنه و من گوشی رو برمیدارم، به عادت همیشه. صدای پشت خط رو تشخیص میدم و نمیدم، مکث می‌کنم، دوباره گوش میدم، نفسم بند میاد، ساکت میشم، چیزی مثل یک جانور ناشناس از پاهام بالا میاد، به سرعت روی تنم میخزه و ته مغزم از حرکت می‌‌ایسته. بعد از یک سال که از آخرین گفتگمون گذشته شنیدن صدای تو هم وهم آواره و هم وجد آور. فکر می‌کنم شاید امدی دنمارک و میخواهی‌ هم رو ببینیم، خیال می‌کنم باید قرارمون رو یادت بندازم، فکر می‌کنم چه خوب که هنوز من  یک گوشه ذهنت پنهان هستم و هر از گاهی‌ سرک میکشم...فکر می‌کنم و خیال میبافم. حرکت می‌کنم به سمت اتاق نشیمن و با دست بهش اشاره می‌کنم که من دیگه نمیخورم و می‌تونه میز رو جمع کنه. جلوی اون که نمیتونم حرف بزنم هرچند حرفها مون رو نخواهد فهمید، اما حسمون چی‌؟ اون رو خوب میفهمه. میپرسم کجایی و چه میکنی‌ و چی‌ شد که زنگ زدی، و....کوتاهم میکنی‌. سریع، بدون حاشیه. تو خودت نیستی‌. مستی؟ نه، عادت به مستی نداشتی اون هم این موقع روز تو کانادا، خیلی‌ پاستوریزه بودی برای این کارها. پس چیت شده؟ بدون تلف کردن وقت سراغ یک آلبوم نقشه رو میگیری که گویا یک جایی‌ توی زیرزمین توی یکی‌ از هزار تا جعبه‌هات خاک میخوره، و حالا بعد از اینهمه مدت یادت افتاده که لازمش داری و می‌تونم برات پست کنم که تا هفته دیگه دستت برسه...چیزی از قلبم میریزه روی زمین، اون جانوری که توی ته مغزم جا گرفته بود خودش رو به در و دیوار جمجمه‌ام میکوبه، نمیدونم چی‌ بگم.&lt;br /&gt;"فکر کردم میخواهی‌ حالم رو بپرسی‌" یا شاید چیزی شبیه این میگم. می‌پرسی‌ جدی؟ و میخندی. "نه، شوخی‌ می‌کنم باهات، من که خودم گفته بودم دیگه اس م اس نزن...نه، فقط...نمیدونم...گفتم شاید...خوب حالا..." و انگار کس دیگه یی شروع به حرف میکنه، انگار صدای کسی‌ از دهان من بیرون میاد، کسی‌ که از جمله‌های ناله گونه من خسته شده و حالا میخواد چیزی رو که من قایمش کردم به صورت طرف روبرو بکوبه و از یک بغض ناقص الخلقه خلاص بشه. " میدونی‌ چیه، بهتره بیایی هر چی‌ داری ببری تا سال دیگه یاد یک آلبوم دیگه نیفتی" سکوت میکنی‌، من چشم هام رو می‌بندم و چشم‌های قشنگت رو تجسم می‌کنم که مات و سرد میشه وقتی‌ عصبی هستی‌، مثل اون روزها که انگار تو خودت نبودی و یک زامبی سرد توی تن‌ تو جا گرفته بود و تورو اینطرف و اون طرف میبرد و من نمیدونستم چطور گرمت کنم یا طلسمت رو بشکنم. " هنوز همون وحشی‌ی هستی‌، که بودی...جفتک میزنی‌، میدری...چه جونی کندم که اهلیت کنم بدبخت...نشد، خودخواه، کوتاه بین، یک بیچ واقعی...حقش بود همون موقع که...تقصیر من بود که...هیچ میدونی‌ تو..." تو میگی‌ و من میشنوم. یک دریای متلاطمی که تمام موج‌هات رو تو صورت من میکوبی. احتمالاً کلی‌ طول میکشه تا این‌ها رو هضم کنم، کلی‌ زمان میخواد من بفهمم این رگبار چی‌ بود و از کجا اومد، احتمالاً باید روزها بنشینم و ذره ذره بت شکسته تورو و خودم رو از همه جای وجودم جمع کنم و با چسبی چیزی بچسبونمش و باور کنم که این تو بودی که این‌ها رو گفتی‌، شاید هم کس دیگه‌ای از دهان تو اینها رو گفته، مثل خود من. تو نمیتونی‌ به من بگی‌ هرزه، نمیتونی‌ من رو بیچ بدونی، نمیتونی‌ سالهای زندگی‌ با من رو از دست رفته بدونی، پس تکلیف انهمه روز‌های طلایی مون چی‌ میشه، تکلیف اون دستهای مهربون، انهمه حرف‌های قشنگ، تنهایی‌های پر از لطافت، اصلا تکلیف خاطره‌های قشنگ من چی‌ میشه؟ مگه میشه این‌ها همه دروغ باشن؟ تکلیف قصه‌هایی‌ که از تو دارم چی‌؟ اصلا اون روزی که امدی اینجا، مگه این ما نبودیم که مثل همون سالهای دور کنار هم خوابیدیم و تن‌ هم رو مزه کردیم؟ قسم میخورم این تو بودی که گفتی‌ دلت برای من یک ذره شده، پس تکلیف این جمله تو چی‌ میشه؟...... شاید اینها یعنی‌ یک دنیای رنگی‌ که من برای خودم ساختم و وجود خارجی‌ نداره، هیچوقت نداشته، و من حالا شاهد فرو ریختن کاخ پوشالی خودم هستم. شاید هم این تویی‌ که فاصله اقیانوسی ما، صفحه خاطراتت رو خط انداخته و نمیتونی‌ به یاد بیاری که ما چطور لحظه هامون رو با هم قسمت میکردیم.&lt;br /&gt; آخ که چه خوبه این گریه، چه خوب خودش میاد و لازم نیست دنبالش بگردی.&lt;br /&gt;نمیدونم کی‌ آمده تو اتاق و جلوی پایه من نشسته، چرا ندیدمش پس؟ می‌پرسه چی‌ شده؟ مادرم طوریش شده؟ خبری شده؟ و من فقط میبارم، چی‌ بگم بهش؟ اصلا چیزی دارم بگم؟ گوشی رو میگیره، فقط بوق اشغال...فقط میگم آکس هازبند و صدام دیگه در نمیاد. توی این طوفان بیصدا، دوباره تلفن زنگ میزنه. گوشی رو برمیداره ...سکوت، سرخ میشه...و میشنوم که فحش میده، فریاد میزنه و من دیگه هیچی‌ نمیشنوم. تب می‌کنم. به سه شماره تب می‌کنم، بالا میارم. چند ساعت می‌گذره؟ نمیتونم رو پاهام بایستم، دستهام دو تا جسم غریبه هستن کنارم، شب روزه و روز شب. همهمه هست، وز وز هست و یک بی‌ ‌حسی کامل.  دو روزی می‌گذره تا بفهمم کجام و چه می‌کنم. آدمهای دور و برم رو کم کم میشناسم و میفهمم تا همه چیز نرمال نشه از بیمارستان مرخص نمیشم. "نرمال" یعنی‌ چی‌؟ مگه چیزی هم در من هست که نرمال باشه؟ حالا اگر نشد چی‌؟ اگر من یادم نرفت چی‌؟ اگر بخوام تو این دنیای پنبه یی باقی‌ بمونم چی‌؟ یعنی‌ هی‌ اینجا باید بخوابم و حس کنم ماییی قطره قطره توی وجودم تزریق میشه فقط به این خاطر که وضعیت عمومی من نرمال نیست؟ اما عجب اثر جادویی داره این آرام بخش ها، چه دنیایی رو برات باز میکنه، حتا بی‌خیال میشی‌ که جات اشتباهی شده، عوض اینکه بایستی کنار تخت، به عادت معمول، حالا خوابیدی روی تخت...اون هم در یک وضع آنرمال. باورم نمیشه این منم که کولپس رو تجربه می‌کنم. پس کولپس عصبی اینجوریه؟ اره؟ این بود؟ شک دارم دکتر درست گفته باشه. من همه جزئیات رو به یاد دارم فقط یادم نیست بعدش چی‌ شد، حتا یادمه که اون شب قرار بود همه چی‌ خیلی‌ خوب، نه، بهتر از هر شب پیش بره.&lt;br /&gt;همکارهام رو میبینم که میان دیدنم و همه مطمئن هستن که من به خاطر کشیک‌های اضافه به این روز افتادم. زیاد حرف نمیزنم و فقط دلم میخواد پیشم باشه و دستم رو بگیره و بدون اینکه چیزی بپرسه به اون مکالمه تلفنی فکر کنه و این راز رو برای خودش و من نگاه داره. میام خونه و چند روزی جام فقط توی تخته. کم کم می‌تونم غذا رو مزه کنم و از جام بلند بشم بدون اینکه زیر بغلم رو بگیره یا بترسه بیفتم. من از صبح موسیقی گوش میدم و نمیدونم چرا شهوت موسیقی کلاسیک به سراغم آمده. با این نواها آهسته آهسته به زندگی‌ برمیگردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5978328482827665889?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5978328482827665889/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5978328482827665889&amp;isPopup=true' title='20 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5978328482827665889'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5978328482827665889'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-5311478548825874689</id><published>2010-02-18T13:56:00.001+01:00</published><updated>2010-02-18T13:56:54.112+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گیج و خیس عرق از خواب میپرم، دهانم خشک شده و به حدی از واقعی‌ بودن کابوسم ترسیدام که اصلا جرات نمیکنم از جام جم بخورم یا بلند بشم یک لیوان آب برای خودم بریزم. چند دقیقه‌ای با خودم میجنگم، تا بلکه فکر‌های عجیب و غریب رو از خودم دور کنم، اما بیهوده تلاش می‌کنم. صبح مثل مربای گه میرم سر کار. دو نفر از همکار‌ها مریضن، ما میمونیم و یک دریا کار و من که فحش میکشم به جون همه شون، آبدار و ناموسی.امروز روز من نیست. تا خود ساعت دوازده روی پا هستم و بعد هم راپورت نویسی و این مزخرفات. بهش زنگ میزنم بیاد دنبالم اگر کارش تموم شده. هنوز مشغوله، اضافه کاری بدون پرداخت...یعنی‌ دوره اسپرتاکوس و برده داری مدرن آنهم توی یکی‌ از بزرگترین بیمارستانهای یک کشور مدرن. حقش نیست شلوارت رو بکشی پائین و خیرات بریزی روی سیستم؟ قطار نامنظم میاد، هنوز برف هست و همه چی‌ به هم رخته. جنازه می‌رسم خونه و شب هم با آماندا قرار دارم بیرون. زنگ میزنم که از خیرش بگذار، میگه گه خوردی، ساعت هشت اینجائی.  من هم ساعت هشت اونجام. بعد شأم میگه بریم دیسکو، یا بار یا یک خرابچالی. از دوست پسرش جدا شده و مخ تازه میخواد که بخوره تا ته، من هم که نصف ژن هام گوشهاشون درازه، راه می‌افتم مثل ابله‌ها دنبال بار که این الاغ درد دل کنه. زنگ میزنه کجای، میگه تازه رسیده و داره میمیره از خستگی‌، میگم اوکی...ادامه بده. نشستم روبروش و اون هم هی‌ میگه و من اصلا صداش رو نمیشنوم بس که موزیک بلنده. داد میزنم که بابا به جهنم که رفته، خوب تو هم برو حال کن...نوبرش رو که نیاووردی. باز ادامه میده. بی‌ طاقتم و به خودم لعنت میفرستم. چشمم می‌افته به روبروم، مردی نشسته، تنها و خیره شده به ما. زیباست، یکوری نشسته، پاهای کشیده یی داره و راستی‌ راستی‌ زیباست. بهش لبخند میزنم و آنهم با یکور لب هاش میخنده، خیلی‌ دلبر و بیش از اندازه دوست داشتنی. دست و پام شل میشه و من هم که اساساً ضعف شدیدی در مقابل مردهای هندسام دارم، گل از گلم باز میشه و همینجور خیره بهش می‌مانم و تو دلم میگم خدایا روز گهی رو با یک معجزهٔ کوچیک نجات بده. اصلا هیچ نمیشنوم آماندا چی‌ بلغور میکنه، سرش هم که گرمه و هی‌ مثل آبشار مزخرف میریزه بیرون. هی‌ بیخودی به هم نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم، دلم بدجور میخواد هرزگی کنم. اصلا از کجا که این بابا گی نباشه، یا شاید به پشت سری من میخنده و من بعدش قراره سوتی بدم؟ بلند میشه و مستقیم میاد طرفم و می‌پرسه اگر اشکالی نداره برای این خانم، می‌تونیم با هم برقصیم. توی این لحظه اصلا آماندا وجود خارجی‌ برای من نداره اگر هم داره نظرش هیچ مهم نیست. این هم از معجزه! میریم ته سالن و من کلی‌ افسوس میخورم که چرا قدم ده سانتی بلند تر نیست واگر نه می‌رسیدم درست روبروی لبهاش و مجبور نبودام اینقدر سرم رو بالا بیارم که ببینمش...با موزیک خودم رو تکون میدم یعنی‌ رقص مثلا. می‌پرسه این رادیو دوستته یا ... لبهاش رو میچسبونه به گوشهام تا صداش رو بشنوم و وای که انگار من نشستم روی یک موج و هی‌ بالا و پائین میرم، میگم همکارمه. انگاه میخواد چیز دیگه یی بپرسه که لبهاش دوباره میاد جلو و من هم سرم رو کمی‌ بیشتر میچرخونم و میبوسمش، یا میبوستم...یا هرچی‌ و هی‌ این سوال نپرسیده رو کش میدیم تا قلب هردومون بایسته. موزیک دیگه یی شروع میشه و من نمیدونم چقدر میرقصیم که احتمالاً یکیمون فکر میکنه که رقص بسه و باید بشینیم.  میگه مرسی‌ برای رقص من هم میگم یور ولکام و برمیگردم سر وقت رادیو که هاج و واج نگاهم میکنه و میگه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Hvad fanden! Du er så fræk du, hvad?&lt;br /&gt;دیر می‌رسم خونه، بیداره. سلام می‌کنم و بدون اینکه نگاهش کنم میرم تو تخت. نمیدونم چرا اینجوری شده و اصلا چرا باید میشده. نمیدونم چرا خودم رو ول کردم و حالا باید بر طبق عادت شرمنده باشم یا نه، فقط یک چیز رو می‌دونم و اون اینکه گاهی‌ باید اختیار رو داد دست جسم و یک تیپ پا زد به باقی چیز ها. مطمئن هستم که اون مرد هم دنبال یک معجزه بوده امشب.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-5311478548825874689?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/5311478548825874689/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=5311478548825874689&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5311478548825874689'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/5311478548825874689'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/02/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6930353214175893770</id><published>2010-02-14T12:46:00.002+01:00</published><updated>2010-02-14T12:47:50.962+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک پشت بام در شهر آشوب زده من، یک زن، یک فریاد...برنده بهترین &lt;a href="http://politiken.dk/kultur/article899980.ece"&gt;جایزه عکس سال&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;عکاس ایتالیایی، لحظه‌ای رو ثبت کرده، لحظه‌ای که برای همیشه در حافظه تاریخ میمونه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6930353214175893770?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6930353214175893770/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6930353214175893770&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6930353214175893770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6930353214175893770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/02/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-2722349342555804712</id><published>2010-02-10T19:53:00.001+01:00</published><updated>2010-02-10T19:53:10.783+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فردا ما هم از روبروی مجلس اینجا، به همراهتون فریاد می‌زنیم. نمیدونیم چه وردی باید بخونیم که همه تون سالم به خونه برگردین. ما هم میریم شعار بدیم و بدون ترس از باتون و گلوله داد بزنیم: نترسین...ما همه با هم هستیم و چه مسخره میزنه این شعار. اینجا اینور آب، دور از ماشین‌هایی‌ که زیر میگیرن و تیر‌هایی‌ که به قلبها میشینن ،ما داد می‌زنیم که نترسین، ما با شما هستیم! شب هم تی‌ وی نشونمون میده که ببینین مردم، ایرانی‌‌های کپنهاگ هم تظاهرات کردن و ما هم خدا خدا می‌کنیم دست کم این یکی‌ شعار رو ترجمه نکنن! به خدا ما اینجاییها عقل داریم فقط خلاقیت شعار ساختن نداریم. یک مرضی هم تومون هست که نمیذاره مثل بچه آدم، از شعار‌هاتون کپی کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به کدوم خدا دعا کنیم که بلایی سرتون نیارن فردا؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-2722349342555804712?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/2722349342555804712/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=2722349342555804712&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2722349342555804712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2722349342555804712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/02/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7714742865099262709</id><published>2010-02-09T19:35:00.000+01:00</published><updated>2010-02-09T19:43:10.417+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>شب کاری دمار از روزگار من در میاره، اما من هیچ غلطی نمیتونم بکنم جز اینکه مثل بچهٔ آدم بگم چشم و برم سر کار و روز بعد خورد و خاکشیر برگردم و بخزم تو تخت. عصر هم بلند بشم با یک سر درد مزخرف و شکم درد و یک اخلاق سگی‌ کنار دو تا سگ لندهور پدرسگ و چه می‌دونم چی‌. این یعنی‌ حال فعلی من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر حال از کار برمیگرده. به زور از پای بی‌ بی‌ سی‌ بلند میشم و غذائی با هم می‌خوریم. نه حال حرف هست و نه تعریف که چی‌ کردی و چه کردم. میگه بشین ببینم در چه حالی‌. میگم در حال احتضار و میرم سراغ سی‌ دی‌ها و موسیقی "بینوایان" رو پیدا می‌کنم و با صدای بلند گوش میدم. بلند می‌شه و گیتارش رو میاره و میگه فقط به خاطر تو و فقط به خاطر من قطعه یی رو که من اصلا نمیشناسم اجرا میکنه و به خاطر من یکی‌ دیگه و باز به خاطر من یکی‌ دیگه و تازه همراهش میخونه. میگم سر جدت ول کن و اون هم چون اصلا جّد نداره یا اگر داره اصلا براش مهم نیست، فقط میخنده. میگه بدبخت تو داری محو میشی‌، یا به یک دوز سی‌ سوردینول احتیاج داری یا به یک س.ک.س طولانی، یا یک مستی مفرط! میگم اگر به غیرت پزشکیت بر نمیخوره، سومیش رو اول انتخاب می‌کنم. میگه بی‌خیال. دست من بدبخت رو میگیره و میریم تو یک نایت کلاب تا بوق سگ میشینیم تا مرز عق زدن سر میکشیم، نمیدونم چطور برمیگردیم خونه و نمیفهمیم چطور با لباس تا صبح میخوابیم و با سر درد بیدار میشیم و من نمیدونم این چه حماقتیه که به نسخه ش عمل می‌کنم. به ظهر نرسیده، به زیباترین شکل ممکن یادم میاره که دستور دوّمش چی‌ بوده. در انجام این یکی‌ شک ندارم.  در تنش غرق میشم، اصلا انگار نیستم...نبودام، و شگفت زده از یک خستگی شیرین ولو میشم یک طرفی‌ و عجیب اینکه من هنوز "میزربل" توی سرم دور میزنه. مثل براده‌های آهن دوباره میرم به سمت بی‌ بی‌ سی‌، که سر میرسه و دستور اول رو یادم میاره. دست و پام رو از ترس آمپول جمع می‌کنم و  جدا به خودم میخندم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7714742865099262709?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7714742865099262709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7714742865099262709&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7714742865099262709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7714742865099262709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-2067371593189424502</id><published>2010-01-31T12:25:00.000+01:00</published><updated>2010-01-31T12:26:03.082+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکشنبه‌ها سوراخی در تقویم هستن...کتابی‌ رو که سعی‌ می‌کنم بخونم می‌بندم و میندازم روی میز، از بس که هی‌ یک صفحه رو میخونم و برمیگردم عقب و هیچی‌ نمی‌فهمم.  فکرم هزار جای دور میزانه و اونقدر وحشی و بی‌ افسار شده که نمیتونم جلوش رو بگیرم. موزیک گوش میدم شاید آرم بشم، اون هم بی‌ نتیجه. دلشوره دارم. سگ‌ها رو بیرون میبرم و توی سی‌ چهل سانت برف ولشون می‌کنم که پرسه بزنن. سلامی به همسایه‌های پارو به دست هم فکرم رو سر جای خودش بر نمیگردونه. این سفیدی بی‌ نظیر برف بیشتر از اونکه آرام کننده باشه، دلهره میاره، و من همهٔ این دل نگرانی‌ها رو مدیون پرونده یی هستم که میگن به دادگاه رفته و همین یعنی‌ که هنوز زنده هست و حتما حالش خوبه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اخبار بدی رو انتظار میکشم. وقتی‌ قانون نیست، یعنی‌ هیچ چیز نیست. یعنی‌ سرت رو بکوب به دیوار و بمیر. یکی‌ ایران رو از این کابوس شوم بیدار کنه لطفا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-2067371593189424502?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/2067371593189424502/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=2067371593189424502&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2067371593189424502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/2067371593189424502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/01/blog-post_31.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3244468693791450497</id><published>2010-01-20T16:44:00.001+01:00</published><updated>2010-01-20T16:44:36.147+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>کارولین توی بخش قلب کار گرفته. چند ماهی‌ بود که ندیده بودمش. برای صبحانه آمد تو بخش ما. طبق معمول من دیر رسیدم به صبحانه و وقتی‌ وارد شدم همه مشغول صحبت بودن. سلام کردم، با لبخند به من خیره شد و پرسید که من متوجه تغییرش شدم یا نه؟ به نظرم تغییر کرده بود اما من نمی‌فهمیدم چه چیزی درش تغییر کرده! من من کردم و به همکارهام چشم دوختم. هرچی‌ من بیشتر من من می‌کردم بیشتر ناامید میشد و کم کم نامیدی تبدیل شد به لب‌های آویزون. امینا من رو نجات داد و گفت بابا پلک‌های بالاش رو جراحی زیبای کرده! من هم به سرعت گفتم آها...اره من هم میخواستم بگم! پرسید نظرت چیه؟ گفتم تو که اونقدر وحشتناک نبودی که! دیدم چشم هاش گرد شد، خواستم درستش کنم بگم یعنی‌ احتیاجی نداشتی در عوض گفتم، نه یعنی‌ وحشتناک بودی اما نه اونقدر! دیدم دهانش هم باز ماند و همه زدن زیر خنده. تلاش کردم گندی رو که زده بودم تمیز کنم، گفتم: منظورم این بود که ما چون به قیافه ت عادت کرده بودیم نمیفهمیدیم که چقدر وحشتناک بوده، اما خودت میفهمیدی!! اینجا که رسید دیدم سرخ شد و من هم اصلا نمیتونم بگم منظور  چی‌ بوده و حسابی‌ دارم خرابترش می‌کنم، برگشتم به امینا گفتم: بابا یکی‌ بیاد همین الان من رو خفه کنه که کمتر حرف بزنم...خوشبختانه همه خندیدن و کارولین هم کم کم یخش باز شد و خندید و گفت گذشته از این شوخی‌ ها، حالا نظرت چیه؟!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ساعت بعد کریستفر پرسید هنوز دوچرخه میزنم یا نه؟ گفتم اره، دیروز بد از دو ماه دوچرخه سواری کردم و اونقدر بدنم خسته شد که حس کردم پنجاه سالمه! کریستفر یک ابروش رو بالا انداخت و پرسید یعنی‌ چه جوری؟پنجاه سالگی چه عیبی داره؟ یادم افتاد که سه چهار ماه پیش بود که پنجاه سالگیش رو جشن گرفته بودیم. گفتم نه، یعنی‌ نه مثل کسی‌ مثل تو که کلی‌ ورزش میکنه، مثل کسی‌ که پنجاه سالشه و یک شکم داره این هوا! یک دفعه چشمم افتاد به شکم کریستفر، و به سرعت اضافه کردم: نه، یعنی‌ نه اینجوری، مثلا آدمی‌ که شکم بزرگ داره و تنها کارش اینه که بشینه پشت کامپیوتر، که باز یادم افتاد کریستفر بیشتر وقتش رو به کارهای اداری بخش میگذرونه و پشت کامپیوتر نشسته. باز گفتم نه، اینجوری هم نه...دیدم الانه که همه بریزن سرم و یک حال اساسی‌ بهم بدن...ساکت شدم و خندیدم و گفتم آقا غلط کردم منظورم اصلا این نبود و من هرچی‌ امروز میگم جدی نگیر!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3244468693791450497?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3244468693791450497/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3244468693791450497&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3244468693791450497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3244468693791450497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/01/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-797476727313008280</id><published>2010-01-18T19:35:00.001+01:00</published><updated>2010-01-18T19:35:19.287+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سه روز مرخصی گرفتم و ولو شدم تو مرکز صلیب سرخ. من تنها نیستم و خدا میدونه چند نفر شبانه روز کار می‌کنن. بسته‌های غذا، لباس، دارو، چادر صحرایی، ظرف و خیلی‌ چیز‌های دیگه. هنوز برای ماموریت رفتن  خیلی‌ اشخورم و فکر هم نمیکنم به این زودی جایی‌ فرستاده بشم. به همه میگم که برام مهم نیست اما واقعیت اینه که هست. وقتی‌ کسی‌ میره من کمی‌ حسادت می‌کنم و برای آروم کردن خودم، پناه میارم به یونسکو یا صلیب سرخ! اینهم یه راهشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان میگه پسر دایی زنگ زده و حالش خوبه. آتیش من هم فروکش کرده و کمتر خودم رو میخورم. آرمتر شدم و برای فرار از لحظه، میشینم سیمسون نگاه می‌کنم و هی‌ می‌خونم که " گلنسا جونم کارها بهتر میشه".&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-797476727313008280?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/797476727313008280/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=797476727313008280&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/797476727313008280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/797476727313008280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/01/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-3598423215829144354</id><published>2010-01-13T17:23:00.002+01:00</published><updated>2010-01-13T17:25:03.463+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بی‌خبری خفقان آور همچنان ادامه داره، و زندگی‌ تخمی نیز! همه چیز به قول دانمارکی‌ها از "روی کتاب و قانون از پیش تعیین شده" پیش میره. صبح رو شب سر میکنی‌ با مشکلات شکم سیری، شب سرت رو میگذاری روی بالش و تازه یادت میاد کجای زمین ایستاده یی، و باز یادت میاد که هزار داستان نیمه تمام توی ذهنت انباشته شده و همین الان وقت تمام کردنشون رسیده. هی‌ غلت میزنی‌، هی‌ کج و راست میشی‌، هی‌ دلت میخواد دلداری بدی، هی‌ دلت میخواد سر کسی‌ داد بزنی‌، و هی‌ آرزو میکنی‌ کاش توی یک جزیره‌ متروک بودی و به سبک رابینسون کروزوو خودت بودی و دنیای ساده اطرافت. با این خیال خوابت میبره و صبح دوباره روزی نو رو شروع میکنی‌ با لبخند‌های کوتاه تهی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همکارم رک و پوست کنده میگم زیاد گیر نده که من این چند روزه حال خوبی‌ ندارم و علتش هم زیاد به تو مربوط نیست. شونه بالا میندازه و سر تکون میده، حالا یا یعنی‌ به اونجام، یا اینکه باشه فهمیدم. در هر حال دور و برم آرومه و من اجأزه دارم تا صبح قیامت برای خودم غمگین باشم. نه، غمگین نیستم فقط بی‌ خبرم از سرنوشت کسی‌ که برام عزیزه و من اونقدر ضعیفم که نمیتونم کاری براش بکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجیب اینکه من تازه  کاسه  داغتر از آش شدم و حالم از انهایی که باید، بدتره! همه این پریشونی رو مدیون غربتم هستم. این فاصله چند هزار کیلومتری باهات کاری میکنه که هیچ دشمنی نمی‌تونه انجام بده. جوری همه چیز رو زیر ذره بین میبره که خودت هم باورت نمیشه. این یعنی‌ کف...یعنی‌ یک راک اند رول واقعی‌ در احساساتت، یک هوی متال آنچنانی روی قلبت، یه خیانت بی‌ پرده به زندگیت. اووه بیچاره من.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-3598423215829144354?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/3598423215829144354/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=3598423215829144354&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3598423215829144354'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/3598423215829144354'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/01/blog-post_13.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1463738743558809773</id><published>2010-01-07T21:51:00.001+01:00</published><updated>2010-01-07T21:51:37.459+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مزهٔ تلخ گریه در دهانم میماسه. قلبم میگیره، به معنی واقعی، نه شاعرانه یا عاشقانه، فقط قلبم میگیره. کنار خودم میستم و ریزشم رو میبینم. من به فرو ریختن عادت ندارم، نه به این شکل، اما هیچ چیز دست من نیست. گوشی رو میگذارم و ته قلبم به دنبال دعاهای فراموش نشده می‌گردم بلکه خودم رو تسکین بدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیزی که به یادم میاد پسری بیست و چهار ساله هست با چشم‌های عسلی و موهای قهوه ایه روشن، قدی بلند و ناخن‌های کشیده. پسری شوخ و مهربون که عشق مادرشه و همپای پدرش در کوهپیمایی. پسری که جای پسر نداشته مادرمه و برادر نداشته من. پسری معمولی‌، پسری به خستگی یک ملت و به طغیان یک فریاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیتونم از فکر‌های اختاپوس وار فرار کنم، نمیتونم به خودم امید بدم. من ترسیده ام. وقتی‌ از دست دادن نزدیک باشه، بیشتر می‌ترسی‌. وقتی‌ این تویی‌ که باید بهائی رو بپردازی، دستت میلرزه، وقتی‌ کسی‌ رو تو اوین داشته باشی‌، معنی‌ انتظار رو بهتر درک میکنی‌. وقتی‌ در تب شنیدن خبری باشی‌، تقویمت کش میاد و یک هفته میشه صد هزار سال تاریک. روزهای سختی در پیشه. یاد همکارم به خیر، وقتی‌ خبر مرگ ندا رو شنید گفت: یک ملت در غم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1463738743558809773?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1463738743558809773/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1463738743558809773&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1463738743558809773'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1463738743558809773'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-7947194536891541467</id><published>2009-12-30T20:48:00.000+01:00</published><updated>2009-12-30T20:51:31.963+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>"اینروز ها آغاز اهستهٔ پایان حکومت اسلامیه" این جمله از روز عاشورا تا امروز مدام در تی‌ وی دانمارک تکرار میشه. با هر تیری که شلیک میشه، اینجائی‌ها بیشتر باور می‌کنن که حرکتی‌ هست و مردمی خسته، که برای یک ذره هوای آزاد له له میزنن. امید و ناامیدی در میان تصویر خون الود مردم گم میشه و چیزی که باقی‌ میمونه یک خشم سر خورده هست. فریاد زدن جلوی سفارت هم دردی رو دعوا نمیکنه، عجب درماندگی بیمرزی، وقتی‌ آرزو میکنی‌ کنار مردمت باشی‌ و نیستی‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دادن جایزه دیالوگ به محمد خاتمی و داریوش شایگان جنجالی در دانمارک به راه انداخته. گروهی مخالف هستن و بر عکس گروهی دیگه معتقدن خاتمی در حد خودش برای ایجاد دیلوگ تلاش کرده و شایستهٔ این جایزه هست. &lt;a href="http://www.musiker-boersen.dk/foredrag/Kholgi%20Farshad.htm"&gt;فرشاد خلقی‌&lt;/a&gt; یکی‌ از این مخلفانه که متاسفانه بیشتر دلایلش به شدت تحت تاثیر روحیهٔ ایرانیشه. اینکه مدام تکرار میکنه که باید به گذشتهٔ خاتمی نگاه کرد، اینکه معتقده هیچ چیز یک آخوند نمیتونه مفید باشه (که البته من با اینیکی موافقم!)، اینکه بجای دلایل محکم، هی‌ گرد و خاک میکنه و از شرق و غرب مثال میزنه، اینکه مطمئنه اونها که خاتمی رو نامزد جایزه کردن،  خیلی‌ ساده لوح هستن (این عین کلمهیه که فرشاد توی مصاحبش به کار برد و پرفسوری که توی مصاحبه نشسته بود هم بدجور حالش رو گرفت). فرشاد خلقی‌ از خاتمی به پلیس شکایت کرده و اگر خاتمی به دانمارک بیاد برای گرفتن جایزه، حتما سر و کارش با پلیس خواهد بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-7947194536891541467?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/7947194536891541467/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=7947194536891541467&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7947194536891541467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/7947194536891541467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2009/12/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-8426539650778738431</id><published>2009-12-23T21:13:00.000+01:00</published><updated>2009-12-23T21:14:42.517+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دفعیه دومه که ایست قلبی میبینم، که کسی‌ یکهو هیچ میشه و از هیچ شدنش تن سردی باقی‌ میمونه که هیچ شباهتی به یک انسان نداره. بیشتر شبیه یک پوشش چرمیه که شکل انسان بهش دادن. وقتی‌ زنگ رو به صدا در میارم تا چند مرد و زد سفید پوش به اتاق بریزن، وقتی‌ با کمک کریستینیا تخته رو زیر بدنش میگذارم تا بتونم ماساژ قلبی بدم، وقتی‌ به هیچ چیز فکر نمیکنم جز فشار‌های دستم روی بدنی بی‌ حرکت، وقتی‌ به کناری میرم تا دستهای دیگری کارشون رو ادامه بدن، و حتا وقتی‌ اتاق رو ترک می‌کنم و جمع و جور کردن یک تن بی‌ جان رو به همکارهام می‌سپارم، در تمام این بیست دقیقه، فقط به این فکر می‌کنم که چقدر به سادگی‌ میشه هیچ شد و رفت میون کلمه‌ها و جمله‌های تسلیت گم شد. دستهام هنوز سرد سرده وقتی‌ مینشینم تا گزارش بنویسم. سرم منگه، خسته هستم و به شدت دلم خونه رو میخواد. تا پایان کشیک  سه ساعت مونده و من نمیدونم با خودم، با این بیقراری چه بکنم. زنگ میزنم بیاد پیشم، اگر گرفتار نیست. با سر و صدا و جنجال همیشگی‌ میرسه، آهنگ کریسمس رو با صوت میزنه، با گیتار خیالی ضرب میگیره، کمی‌ شوخی‌ با این، کمی‌ خوش مزگی با اون و یک دریا حوصله با من. دو تا کارت تبریک کریسمس دستشه که از مریض هاش گرفته، نشونم میده سرش رو میاره روبروی صورت کریستینا و با لهجهٔ غلیظ ایرلندی میگه: شما میکشین، من زنده می‌کنم و قاه قاه میخنده. چشمهاش رو میبنده، سرش رو خم میکنه به یک طرف و آهنگ مادر مقدس رو میزنه. همکارهام میخندن، براش نقش صلیب میکشن و یکیشون ادای مسیح مصلوب رو در میاره. شوی جالبیه اگر حال خنده داشته باشی‌. قهوه میریزه و وقتی‌ خنده‌ها تموم میشه موج فروکش میکنه و مینشینه روبروی من. میگم من با تو چه بکنم؟ میگه خوب میدونی‌ با من چه بکنی‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میریم خرید. هدایای کریسمس. هم مهمان هستیم و هم مهمان داریم. خوب می‌دونم وقت برای بی‌ حوصلگی نیست. زندگی‌ برای غصه خوردن زیادی کوتاهه، به خصوص که هنوز نرمی قفسه سینه‌ای رو که بی‌ حرکت مونده هنوز حس می‌کنم، به خصوص که شب قشنگی‌ در انتظارمه، به خصوص که چهار روز تعطیل هستیم و کلی‌ برنامه داریم برای عشق ورزیدن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-8426539650778738431?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/8426539650778738431/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=8426539650778738431&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8426539650778738431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8426539650778738431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-8501462439890552936</id><published>2009-12-17T20:39:00.001+01:00</published><updated>2009-12-17T20:39:55.792+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>"مردی صریح، آرام، مؤدب...مردی با چشمانی به سیاهی ذغال". این تعریفی‌ بود که خبرنگار دانمارکی از احمدی نژاد داشت. خبرنگار دانمارکی روز سه شنبه مصاحبه مفصلی در ایران با این بابا انجام داده بود که به طور کامل اینجا پخش شد. حرفهای احمدی‌نژاد در این مصاحبه مثل کسی‌ بود که از کلی‌ مقدمهٔ درست، کلی‌ نتیجهٔ اشتباه میگیره. اما عجب اعتماد به نفسی‌، عجب حاضر جوابی ای، عجب خود بزرگ بینی‌ ای. بعضی‌ از حرف هاش هم بدک نبود و‌ای ...یک جور‌هایی‌ به یاد آدم میاوورد که در مقابل کاپیتالیسم غرب، فقط کله خر‌هایی‌ مثل این بابا می‌تونن مقاومت کنن. در جواب سال خبرنگار که از خشونت پلیس توی ایران پرسید، خیلی‌ خونسرد گفت: من فیلم تظاهرات امروز رو در کپنهاگ دیدم. بعد لبخند زد و پرسید: چرا پلیس شما مداخله کرد و تظاهر کننده‌ها رو دستگیر کرد؟ البته نپرسید که چرا پلیس با باتوم مردم رو میزد و توی سرما با دست‌های بسته مجبورشون کرده بود روی زمین بنشینن؟؟!! لازم هم نبود بپرسه. دهان خبرنگار بسته شد بدجور! این یعنی‌ صراحت، یعنی‌ پاچه خواری نمیکنم و با تمام خری درسم رو خوب بلدم و می‌دونم با کی‌ طرفم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-8501462439890552936?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/8501462439890552936/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=8501462439890552936&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8501462439890552936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/8501462439890552936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2009/12/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-974217415004508054</id><published>2009-12-06T21:09:00.000+01:00</published><updated>2009-12-06T21:40:25.132+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از فردا اجلاس کپنهاگ شروع میشه. مردان و زنان مهم دنیا دور هم جمع میشن تا جلوی بالا رفتن حرارت کرهٔ زمین رو بگیرن! کپنهاگ خودش رو حسابی‌ آماده کرده. هتل‌ها قراره هزار‌ها نفر رو در خودشون جا بدن، توی مرکز شهر نمادی از کرهٔ زمین گذاشتن و کلی‌ هم پروپوگندا دور و بر آویزون کردن تا عذاب وجدانی تزریق کنن به مردم اساسی‌! پلیس همهٔ خیابان‌های نزدیک به محل کنفرانس رو بسته و ده‌ها قفس، به معنی‌ واقعی‌ قفس، ساخته برای اکتیویست‌هایی‌ که قراره بی‌ ادبی‌ کنن. همه امیدوارن آمریکا، چین و هند زیر پروتکل کاهش دی اکسید رو امضا کنن و همه یهو خوشبخت بشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردک تو تی‌ وی میگفت گوشت گاو نخورین، چون دامدار‌ها گوشت زیاد تولید می‌کنن، گاو‌ها هم گلاب به روتون هی‌ باد شکم میزنن و این گاز بسیار برای لایهٔ ازن ضرر داره و باعث بالا رفتن حرارت زمین میشه. مصاحبه گر ازش پرسید خوب حالا باید چه کرد؟ یارو گفت: باید از دامدار‌ها مالیات بیشتری گرفت. طرف پرسید: اگر مالیات بیشتر بگیرن گاو‌ها کمتر گاز ول میدن؟! یارو گفت، نه از پولش استفاده می‌کنیم برای رشد صنعتی و تولید ماشین‌های گاز سوز! خبرنگار پر رو دوباره پرسید: بابا جان چرا عوض گیر دادن به سوراخ ما تحت گاو ها، فکری به حال هواپیما‌ها نمیکنین چون هر بیینگ ۷۴۷ به اندازهٔ ۴۰ هزار ماشین توی هر پروازش گاز تولید میکنه. طرف هم جواب داد: می‌کنیم، اما بعد از گاو ها!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمود جان ده روز دیگه مهمان کپنهاگه. جاتون خالی‌ قراره ازش پذیرای مفصلی بکنیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-974217415004508054?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/974217415004508054/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=974217415004508054&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/974217415004508054'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/974217415004508054'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-1818580774805522853</id><published>2009-11-30T21:40:00.001+01:00</published><updated>2009-11-30T21:40:20.851+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آخ از روز‌های نکبتی مثل امروز. آخ از یک بی‌ حوصلگی فراگیر زشت، مثل بی‌ حوصلگی امروز. آخ از دوشنبه‌های کشدار بی‌ پایان مثل امروز. آخ از این نیست شدن ثانیه به ثانیه در مرداب خستگی‌، مثل امروز. آخ از این سردرگمی‌های بی‌ انتها و حرکت‌های پاندول وار بین دنیای خیالات و واقعیات، مثل امروز. آخ از این اس‌ام اس‌های کوتاه گاه و بیگاه  و شکنجه وار تو، مثل امروز. آخ از تن مصلوب و بینوای من روی فوران ته ماندهٔ عزیز خاطرات ده ساله، مثل امروز. با تو چه بکنم خیال ممنوع من؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر خواب دیشبم نبود، دوشنبه نکبتی حتما من رو میکشت...هنوز از ته ته ته دلم دوستت دارم و چه خیانت شیرینیه این اعتراف پنهانی. اوه...من حتا توی خوابم هم می‌تونم هنوز به تو عشق بورزم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ کس نفهمید عشق من نسبت به ماشینم، یک وابستگی ساده نیست، بلکه یک فتیشیسم خدایه. همونطور که هیچکس نفهمید که فلرتیشیا عشق گالیور بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-1818580774805522853?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/1818580774805522853/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=1818580774805522853&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1818580774805522853'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/1818580774805522853'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2009/11/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-6854497906572482957</id><published>2009-11-24T21:42:00.000+01:00</published><updated>2009-11-24T21:45:10.740+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مرکز زنان دقیقا همون جاییه که وقتی‌ توش وارد میشی‌ بوی‌ نکبت و ذلت و خشم‌های فروخورده رو به درونت میکشی، بدون اینکه بتونی‌ هیچ غلطی بکنی‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتاق جراحی استخوان جاییه که وقتی‌ توش وارد میشی‌، صدای خرت خرت اره رو روی استخوان پا میشنوی، هفتهٔ اول سرت گیج میره و هفتهٔ دوم میتونی‌ به راحتی‌ آدامس بجوی و با صدای اره، روی زمین ضرب بگیری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واکینگ استریت کپنهاک جایه که از سر تا تهش راه میری، به مغازه‌ها نگاه میکنی‌، تنه‌ می‌خوری، به نوازنده‌های خیابونی پول میدی، خسته میشی‌ و بعد هم سر از یک رستوران در میاری، بدون اینکه بفهمی چرا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خونهٔ ما نمیدونم چه جور جاییه!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-6854497906572482957?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/6854497906572482957/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=6854497906572482957&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6854497906572482957'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/6854497906572482957'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2009/11/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12567854.post-4400719800798536749</id><published>2009-11-11T21:08:00.001+01:00</published><updated>2009-11-11T21:08:22.798+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پدر و دختر نشستن کنار هم، و در اجتماع دونفرهٔ خودشون، تنها و در سکوت، کارشون رو می‌کنن. سر هردوشون توی کتاب. کمتر با هم حرف میزنن، یک جور ارتباط بی‌ کلام هست بین این دو تا. گاهی‌ حس می‌کنم انگار با نگاه با هم حرف میزنن. دخترش ۱۶ سالشه و  عمده به دیدن پدر، و دو روز دیگه هم میره اسپانیا برای یک سال تا زبان اسپانیش رو تکمیل کنه. بهش دقیق میشم، بینی نوک تیز و موهای روشنش مال  پدرشه و باقیش احتمالا مال مادرش! زیبا نیست، مگه کسی‌ تا حالا ایرلندی زیبا هم دیده؟ اما با مزه هست. هدفون گوششه و در عین حال داره فلسفه میخونه، شاید هم حتما باید فلسفه رو با موزیک فهمید! سرش رو بالا میاره و به من که بهش خیره شدم، نگاه میکنه. بی‌ اختیار بهش لبخند بی‌ حالی‌ میزنم و اون هم با همون بی‌ حالی‌ جواب میده. دلم میخواد بدونم اگر دختری ازش داشتم چه شکلی‌ میشد. سعی‌ می‌کنم چشم‌ها و موهاش رو تیره کنم، صورتش رو هم کمی‌ گرد، به باقیش دست نمیزنم و سعی‌ می‌کنم تصویر رو که کم کم توی ذهنم کم رنگ میشه، تا چند لحظهای ثابت نگاه دارم. تصویر زیبایه، هر چند خیالی. وقت مناسبی نیست واگر نه امشب توی گوشش زمزمه می‌کردم که به چی‌ فکر می‌کنم، یک مونولوگ بی‌ پایان که به زور می‌خوام بکنمش دیالوگ، و تلاش‌های من بی‌ نتیجه میمونه و آخرش اگر عصبی نشم به یک میکینگ لاو درست و حسابی‌، البته با رعایت شرایط ایمنی، ختم میشه و اگر هم عصبی باشم باز هم یک میکینگ لاو طولانی تر و باز هم با همون شرط!&lt;br /&gt;میاد کنار من مینشینه دست میندازه دور شونه ام، میگه پاشو بریم هواخوری، خسته شودی، زیادی توی آشپزخونه بودی امروز. دخترک هم تایید میکنه بدون اینکه سرش رو از روی کتاب برداره و یا نگاهی‌ بکنه. فاک، مطمئن هستم همهٔ فکر هام رو خوانده، من رو سر تا ته آنالیز کرده و حتا میدونه توی آغوش پدرش، از چه چیزی بیشتر لذت میبرم. احساس بدیه. بلند میشم لباسم رو میپوشم، ساگ‌ها رو راه میندازم و "دست در دست هم به مهر" و دست آخر من میمونم و خیالاتم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12567854-4400719800798536749?l=hastinike.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hastinike.blogspot.com/feeds/4400719800798536749/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12567854&amp;postID=4400719800798536749&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4400719800798536749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12567854/posts/default/4400719800798536749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hastinike.blogspot.com/2009/11/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Hasti.N</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11991105104558863882</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry></feed>
